eitaa logo
چرایی
186 دنبال‌کننده
77 عکس
7 ویدیو
0 فایل
هرکس چرایی کاری را پیدا کند با هر چگونگی‌ای خواهد ساخت. . باد تنهاست و آنچه را بیشتر دوست دارد بیشتر از خود دور می‌کند. . @bay_gan . اسنیپ مدام در کوچ هستم.
مشاهده در ایتا
دانلود
چرایی
— سگ‌کشی، بهرام بیضایی (۱۳۷‌۹‌)
به خاطر خودمه من نمی‌تونم شکست بخورم من قیمت زیادی پاش دادم دیگه نمی‌خوام ببازم.
کسایی‌ که وسط زمستون‌و جشن می‌گیرن نمی‌دونن که بهار‌ اجتناب‌ناپذیره. برای کسایی که با آتش سده به کمک بهار میرن اینا‌ همه‌ش پرواز مورچه‌ست‌. نزدیک بهار پرواز مورچه‌ها زیااد‌ می‌شه.
چرایی
نزدیک‌های نه شب است که می‌نویسم. به رسم سترون و با آخرین عکسی که از پینترست دارم. کودکان زیادی به دن
بارها خواستم بدون عکس بنویسم نشد. نوشته‌هایم را هی از اینجا پاک کردم. انگار که نمایش می‌دهم در جهان بی‌معنایی معناهایم را و این نمایش مرا از هر خلوصی تهی می‌کند. آدم وقتی به خلوص فکر نمی‌کند که کاری را یافته باشد که زندگی‌اش را در هم بپیچد. وقتی به خلوص فکر نمی‌کند که گذر زندگی را حس نکند. معناهایم ایستایی نمی‌پذیرند. روحم ایستایی نمی‌پذیرد. لترباکسد‌ را نصب کردم. گودریدز‌ را نصب کردم تا اثرم در این جهان بماند. تا خودم را روزهایم را لای ورق‌های زیست آدم‌ها بگذارم. تا تاثیرم را عمیق‌تر کنم. خودمانیم تنها مرده‌ها از مرگ نمی‌ترسند. ماهی برادرش مرده. احتمالاً هیچوقت نفهمد که به خاطر خواهرم، چه‌قدر او را و رابطه‌اش با ایمان را درک می‌کنم. ماهی نوشته "هفده سالگی سن عجیبی است ایمان. آدم به جبران اعتقاد دارد، به تلافی، به قرینگی و کمال و انواع و اقسام ایده‌هایی که ذاتا ریاضیاتی‌‌اند و نسبتی با واقعیت کج‌ومعوج  و نامنتظم زندگی ندارند." ۱۳ مارس دیگر ایمیلی برایم نمی‌آید از آن حساب تک‌کاربردی که ساخته بودم تنها برای یک مجرای آبی تاریک. دلم می‌خواهد دلم می‌خواست خیلی چیزها را در ارتباط با آدم‌ها. چه‌کسی نمی‌خواهد اصلاً؟! جهان آنجور که ما می‌خواهیم نیست. نخ سرنوشت هم همیشه‌ی خدا آدم‌های اشتباهی را نشانه می‌گیرد. من به ایمان و ماهی فکر می‌کنم. به خواهرم. به بلوطِ بهرام. به الا ای صبح آزادی. به آن دختر با آل‌استارهای‌ زیتونی. به مقدمه‌ی زبان‌شناسی اگریدی. به پارسی‌زبانان‌ جهان را می‌چشند‌. به اینکه چه‌قدر چشم‌هایم را دوست دارم. به بخارا. به اینکه آیا روزی می‌تونم از بخارا بگذرم؟! از رویاهام؟!
می‌نویسم تا روزی اگه یه قوی سیاه دیگه اومد با زانوهای زخمی از گریه‌های ممتدد زیر بارون؛ اگه یه روز یه قوی سیاه تصمیم گرفت پیرهن سفیدش‌و در بیاره، احساس تنهایی نکنه‌. منم تا به حال برای اون کاشی‌ها گریه کردم. تنها نیستی. راه ما رو فراموش نمی‌کنه. راه ما رو تنها نمی‌ذاره.
جداً نیاز دارم به می‌کده‌ی تمساح در سواحل نیل مراجعه کنم.
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با آنچه می‌سازیم ایرانی هستیم.
چه روزهای عجیبی اسماعیل!
یه امید ته دلم هست. یه امید لعنتی که کشته نمی‌شه. که من‌و می‌کشه تا پایان. هیچ تمنایی از این قوی‌تر ندارم که کاش حق با اون باشه! کاش ته هر شبی روشن باشه.
به یاد یار و دیار آن‌چنان بگریم زار که از جهان ره و رسم سفر براندازم‌.
هدایت شده از هاله ی نور.
وقتی نوشته های آتوسا را میخوانم احساس میکنم که باید بنویسم. به چرا فکر میکنم. به اینکه آیا باید می ماندم؟ به اینکه من هم میرسم؟ به اینکه چرا وطن جای بهتری برای زیستن نیست؟ به اینکه چرا نمیتوانم تمام زخم هارا التیام دهم و به اینکه چرا دستم به تمام آدم های غمگین جهان نمی‌رسد و اگر برسد، چرا نمیتوانم غم هایشان رابه باد بسپارم؟ ای کاش از من هم چیزی در این دنیا بماند. برای خودم مینویسم. مینویسم تا خیال از ذهن، روح و قلبم چکه کند بر قلم و از قلم بر کاغذ. از "معنا" میترسم. از بی معنایی میترسم. از همه چیز در این دنیا میترسم. خوشحالم میخندم زنده ام اما مدت هاست منتظر پیام دخترِ عینکی نیستم. دیدن و ندیدنش برایم منافاتی ندارد. مدت هاست دیدگان دختری با افکار مشوش، خوشحالی را ندیده اند. مدت هاست دختری که تمام غمش غمِ دیگری است، زورش به غم خودش هم نمی‌رسد. مدت هاست دختری که بیش از حد احساس میکند، امید دارد که او برگردد. مدت هاست دختری که خودش را فراموش کرده بلند تر میخندد. دختری را از پشت این صفحه ی نورانی میشناسم، مدت هاست رد حرف هایشان بر لاله ی گوشش زخم است. مدت هاست دخترِ خوش‌خنده ای که چندان دور نیست، روز آسان ندیده است. میدانم چقدر می‌خواهد دنیا را فتح کند و دستمان به قلب خودمان هم نمی‌رسد. دختر چشم آهویی ای که از جایی که نشسته ام به راحتی میتوانم ببینمش، مدت هاست که غم وطن و تنش را به دوش میکشد. مدت هاست دختری که فاضل نظری می‌خواند، خودش را در شعر ها هم پیدا نمی‌کند حتی. مدت هاست دختری که از تنهایی میترسید، می‌خواهد که تنها باشد. مدت هاست دختری که خودش را نمی‌دید، می‌داند که خودش می‌ماند. مدت هاست دختری که شعر می‌نویسد را ندیده ام، می‌دانم غم این خاک آنقدر عمیق در آغوشش گرفته که نمیخندد. مدت هاست دختری که امید و ابر ها او را به من میشناسانند، حرف نمی‌زند.تنها خیره می‌شود به آسمان. مدت هاست دختری که خنده بر لبم می‌آورد ، تردید دارد در دوست داشتنش. می‌دانم. چیز های زیادی درموردشان می‌دانم ولی زور هیچ کداممان به غم نمی‌رسد. شاید هم مدت هاست که از غم کسی نمی‌دانم میخواهم دوباره خودم باشم. کاش کسی جایی منتظرت باشد. کاش کسی بخواهد خنده هایت را ببیند. کاش کسی دوستت داشته باشد. برای همه میخواهم. برای خودم هم. آتوسا گفت: "چه کسی نمیخواهد اصلا؟" تمام حرف هایم در یک نوشته جا نمی‌شود. همیشه وقتی به بهانه های مختلف برای آدم ها دست به نوشتن میزدم، میگفتم باقی حرف هایم را در نوشته ی بعدی مینویسم. اما چه کسی می‌داند که دقیقا کِی همه چیز تمام میشود؟ یکی از همین نوشته ها، آخرین نوشته ی من است. امروز دختری برای وطن شعر سرود و به خودم، به او، به خودمان بالیدم. چرا که ایمان دارم وطن پرست تر از مردم این خاک به چشم کسی نمیخورد. و چه کسی می‌تواند پاسخ پرسشم را بدهد؟ آیا آنها مستحق تمامِ رنجِ این خاک بودند؟ پرسشی که پاسخ است تا ابد زنده می‌ماند. درود بر فراموشی و ننگ بر حافظه ام که حتی با کلمات به یاد آدم ها هستم اما به راستی اگر معنا نمیساختم، اگر فراموش‌کار بودم به مانند تمام آنها، زندگی چه معنایی داشت؟ چه معنایی داشت اگر آدم ها می آمدند، می‌رفتند و هیچ اثری از آنها برای من نمیماند؟ چه معنایی داشت اگر ستاره هارا میدیدم اما حرف هایت از چشم هایم نمی گذشت؟ کاش کسی این نوشته را بخواند. من یاد گرفته ام درد هایم را بغل کنم اگر دستم رسید "درد هایت" نیز هم. دستم اما به درد هایمان نمی‌رسد. دردی‌ست جسمت جوان بماند و قلبت پیر شود! _۲۹ بهمن ۱۴۰۴_