یه امید ته دلم هست. یه امید لعنتی که کشته نمیشه. که منو میکشه تا پایان. هیچ تمنایی از این قویتر ندارم که کاش حق با اون باشه! کاش ته هر شبی روشن باشه.
هدایت شده از هاله ی نور.
وقتی نوشته های آتوسا را میخوانم احساس میکنم که باید بنویسم.
به چرا فکر میکنم. به اینکه آیا باید می ماندم؟
به اینکه من هم میرسم؟ به اینکه چرا وطن جای بهتری برای زیستن نیست؟ به اینکه چرا نمیتوانم تمام زخم هارا التیام دهم و به اینکه چرا دستم به تمام آدم های غمگین جهان نمیرسد و اگر برسد، چرا نمیتوانم غم هایشان رابه باد بسپارم؟
ای کاش از من هم چیزی در این دنیا بماند.
برای خودم مینویسم.
مینویسم تا خیال از ذهن، روح و قلبم چکه کند بر قلم و از قلم بر کاغذ.
از "معنا" میترسم. از بی معنایی میترسم.
از همه چیز در این دنیا میترسم.
خوشحالم
میخندم
زنده ام
اما مدت هاست منتظر پیام دخترِ عینکی نیستم. دیدن و ندیدنش برایم منافاتی ندارد.
مدت هاست دیدگان دختری با افکار مشوش، خوشحالی را ندیده اند.
مدت هاست دختری که تمام غمش غمِ دیگری است، زورش به غم خودش هم نمیرسد.
مدت هاست دختری که بیش از حد احساس میکند، امید دارد که او برگردد.
مدت هاست دختری که خودش را فراموش کرده بلند تر میخندد.
دختری را از پشت این صفحه ی نورانی میشناسم، مدت هاست رد حرف هایشان بر لاله ی گوشش زخم است.
مدت هاست دخترِ خوشخنده ای که چندان دور نیست، روز آسان ندیده است. میدانم چقدر میخواهد دنیا را فتح کند و دستمان به قلب خودمان هم نمیرسد.
دختر چشم آهویی ای که از جایی که نشسته ام به راحتی میتوانم ببینمش، مدت هاست که غم وطن و تنش را به دوش میکشد.
مدت هاست دختری که فاضل نظری میخواند، خودش را در شعر ها هم پیدا نمیکند حتی.
مدت هاست دختری که از تنهایی میترسید، میخواهد که تنها باشد.
مدت هاست دختری که خودش را نمیدید، میداند که خودش میماند.
مدت هاست دختری که شعر مینویسد را ندیده ام، میدانم غم این خاک آنقدر عمیق در آغوشش گرفته که نمیخندد.
مدت هاست دختری که امید و ابر ها او را به من میشناسانند، حرف نمیزند.تنها خیره میشود به آسمان.
مدت هاست دختری که خنده بر لبم میآورد ، تردید دارد در دوست داشتنش.
میدانم. چیز های زیادی درموردشان میدانم ولی زور هیچ کداممان به غم نمیرسد.
شاید هم مدت هاست که از غم کسی نمیدانم
میخواهم دوباره خودم باشم.
کاش کسی جایی منتظرت باشد.
کاش کسی بخواهد خنده هایت را ببیند.
کاش کسی دوستت داشته باشد.
برای همه میخواهم.
برای خودم هم. آتوسا گفت: "چه کسی نمیخواهد اصلا؟"
تمام حرف هایم در یک نوشته جا نمیشود.
همیشه وقتی به بهانه های مختلف برای آدم ها دست به نوشتن میزدم، میگفتم باقی حرف هایم را در نوشته ی بعدی مینویسم.
اما چه کسی میداند که دقیقا کِی همه چیز تمام میشود؟
یکی از همین نوشته ها، آخرین نوشته ی من است.
امروز دختری برای وطن شعر سرود و به خودم، به او، به خودمان بالیدم. چرا که ایمان دارم وطن پرست تر از مردم این خاک به چشم کسی نمیخورد. و چه کسی میتواند پاسخ پرسشم را بدهد؟
آیا آنها مستحق تمامِ رنجِ این خاک بودند؟
پرسشی که پاسخ است تا ابد زنده میماند.
درود بر فراموشی و ننگ بر حافظه ام که حتی با کلمات به یاد آدم ها هستم اما به راستی اگر معنا نمیساختم، اگر فراموشکار بودم به مانند تمام آنها، زندگی چه معنایی داشت؟
چه معنایی داشت اگر آدم ها می آمدند، میرفتند و هیچ اثری از آنها برای من نمیماند؟
چه معنایی داشت اگر ستاره هارا میدیدم اما حرف هایت از چشم هایم نمی گذشت؟
کاش کسی این نوشته را بخواند.
من یاد گرفته ام درد هایم را بغل کنم
اگر دستم رسید "درد هایت" نیز هم.
دستم اما به درد هایمان نمیرسد.
دردیست
جسمت جوان بماند و
قلبت پیر شود!
_۲۹ بهمن ۱۴۰۴_
جداً هر روز که میگذره بیشتر اینجا مرا امّید منجی نیست و جز شعر دردم را علاجی نیست.
هر کدوم از این روشناییها که از دور فقط یه نور به نظر میرسن از نزدیک یه جهان خیلی بزرگتر از جهان ما هستن.
چرایی
بارها خواستم بدون عکس بنویسم نشد. نوشتههایم را هی از اینجا پاک کردم. انگار که نمایش میدهم در جهان
طرحی از خورشید بر بوم شب بزن تا تعبیر رویای ما. از وقتی آیسان آنگونه نوشته نوشتن برایم اینجا همراه با یک مسئولیت است. به مرگ اینقدر نزدیک نبودهام هیچگاه. کاجهای جلوی بهارخوابمان تا اردیبهشت در زاویهی خیلی بینظیری از خورشید قرار میگیرند و در باد ملیح اسفند میخرامند. یک ساعت توی توییتر گشتن امکان ندارد که مرا به گریه نیندازد. برای این روزها زیاد گریه کردم. آنقدر که هیچوقت هیچچیز اینقدر مرا که مثلاً سنگی بودم به گریه نینداخته بود. سعی میکنم توی کتابهای چاپیای که میخوانم با مداد بنویسم یا حتی رنگیشان کنم. رد و اثرم در این جهان زیادی برایم مهم شده. قبح مرگ که بشکند آدم دوباره مقصد پایانی را به یاد میآورد در هر آغوش. جدیدا متوجه شدهام که دیگر اهمیت نمیدهم چهگونه دیده میشوم. حقیقت مرا برداشتها و تفسیرهای دیگران تغییر نمیدهد. من هنوز هم یک جنبندهی کوچکم میان اتمهای فلز که به زودی مرگش را با این جنبشها رقم میزند. مارکس دیوانه بود. مردم تقدیس نمیشوند. هیچچیز تقدیس نمیشود. نیت خیر در کم مواردی خوبی پدید میآورد. باید یک دور میدادند گمشدگان بهرام را بخواند مردک. امروز مارکس را خواندم. بهار به همهی بلوطهایم آمده. به آنهایی که سبز بودند و به آنهایی که خشکیده بودند. کرنا نوازی حسی حماسی برایم دارد. انگار بهار کرنا مینوازد. انگار جهان زنی ربابنواز و کولیست که پیوسته مرا به رقص وا میدارد. رقص با موسیقی شگفتی که تنها من میشنوم. از من گفتنهایم بیزارم. من که باشم اصلا در این جهان پت و پهن؟! دختری قمارباز که همهچیز را پیش از موعد تجربه میکند.