چرایی
بوی باران میآید و باد گیسوی پرده را خیلی خجل تاب میدهد. گندمزارها سبزند. تاکها. همهی انجیرهای
یک جور ضربالاجل دارم که سریعا بنویسم تا سال تحویل نشود. بهار باشکوه است. این را در هر نوشته و با ترکیب تازهای از واژگان میگویم. سنتها قشنگاند. به نظرم هنوز زیباترین زمان برای جشن گرفتن بهار است. با جامههای نوی درختها جامه نو کردن. زندگی یک ایرانی با شکوه است. دیشب بیشتر از نصف ماه و ماهی را خواندم. بدیع انگار هم بدیع است هم مغرور است هم کلهخر است و هم به طرز زیبایی عاشق است. نوشتن برایم یک جور سبُکیست. خودم را جا میگذارم در جستارهای نامهگونه و طبیعت هر بار سرشارترم میکند. مایلترم میکند به نوشتن. صورت حسابها را در دفتر روزانههایم چسب میکنم. اعداد ده سال دیگر بسیار متفاوت میشوند. نگه داشتن کاغذهای ضمیمه یک جور تمرین است برای نگه داشتن چیزها در طول زمان. نوشتههایم پارسال کودکانهاند. سال دیگر هم بخواهم بنویسم باز این چیزها کودکانه میآیند. چه اهمیتی دارد؟! سبزههای بهار نارنج. باران که بیامان میوزد و فاختهها که خود را شبیه گلولههای برفی میکنند. صدای گنجشکها. موسیقیهای محلی. کتابها و شعرها و خندههای مستانه و کوهها که تا زانو در ابر فرو رفتهاند. هوا را تیره میدارند و هم تا صبح میبارند. شبیه من سترون نیستند. زایا و مانا هستند. آمدهاند ما را تا سال آینده همراهی کنند. این آخرین غروب است. خوب به خورشید خیره میشوم. میخوانم و زندگی میکنم. احتمالاً رازش همین است.
از مجموعههای چکه مجموعهی موردعلاقهی من داستانکوتاههای ایرانیه. بخش داستان کوتاه شاید بخش ناشناختهی ادبیات معاصر باشه. داستان کوتاه میشه گفت با سرشت مردمان معاصر خو کرده و جوریه که اغلب میشه یه داستانو تو کمتر از نیم ساعت خوند. تو روزهای نوروز خوندن سیزده تا از داستانهای سنگر و قمقمههای خالی یا همهی شرق بنفشه (که نه تا داستانه) رو پیشنهاد میکنم.
نوروز خوبی داشته باشین🌻
چرایی
از مجموعههای چکه مجموعهی موردعلاقهی من داستانکوتاههای ایرانیه. بخش داستان کوتاه شاید بخش ناشنا
مجموعه موردعلاقه منم هری پاتره لطفا بخونید و رسیدگی بشه
چرایی
یک جور ضربالاجل دارم که سریعا بنویسم تا سال تحویل نشود. بهار باشکوه است. این را در هر نوشته و با تر
این نخستین نوشتهی اینجاست. آسمان از زمین خیلی سر به زیر عکس میگیرد. پی در پی. بهار از ابتدای سال از شنیدن قصههای یار پیشینش گریان است. بهار به زندگی من هم آمده. به دستهام. به کتابهام. به واژگانم و قهقههایم با فیلیپ. به کاملا خنک خندیدنم. سفرناک بودن آدمها آزارم میدهد. لهجههای بریتانیایی که school را اسکول نمیگویند آزارم میدهند. آدمهای رفته که دیگر پاره پارهاند آزارم میدهند. دلم میخواهد هیثکلف باشم این را بارها گفتهام. دلم نمیخواهد مثل عیسی بمیرم یا مثل باکرهای در صومعه. دلم میخواهد پاکیام انتخابی از زنده ماندن در یک روستای آفریقایی ایدززده باشد. زنده بمانم که آخرین کودک بینقص ایمنی را سالم بزرگ کنم. زنده بمانم که چیزی بیافرینم. به امکان آفریدن وفادار بمانم. من میخواهم بمیرم بدون مالیدن مُشک استعاره و ایهام. من میخواهم بمیرم در میان یک سخن غرا. که بارور ساختی همهی دشت را. تو رفتهای همآواز فتنهی خدایان. واژههای شاعره در واژههایم میپلکند. کم کم گرههای فلسفی توی ذهنم باز میشوند و دوباره محکمتر بسته میشوند. چهگوارا پیاده در کوبا مثل پیامبری بود اما من نمیخواهم پیامبر باشم. مثل زنان هفتپیکر راهنمایی کنم یا نه مثل آن زن باشکوه در چهارشنبه از ماهان بگویم. که چه بشود؟! شاه را خوش آید؟! خوش نیاید صد سال. شاه بمیرد و هفت گنبدش وقتی من نمیدانم چه میخواهم. زنان آمازون بیرون از دیوارهای شهر تیراندازی میکردند. زنان آمازون. اگنس. زنان آمازون گاهی بیرون از دیوارهای مطبوعات کنار دفتری با یک مشت سیب سنگر میگیرند. زنان آمازون گاهی شعر گناه را سراسیمه روی سینهی فریدون مشیری میکوبند و در میروند. زنان آمازون گاهی. زنان آمازون گاهی. مرا نجات دهید ای زنان سادهی کامل. مرا نجات دهید شاعرههای قرن دود. مرا نجات دهید مرثیهنویسهای جنگ. مرا نجات دهید. مرا نجات دهید.