چرایی
یک جور ضربالاجل دارم که سریعا بنویسم تا سال تحویل نشود. بهار باشکوه است. این را در هر نوشته و با تر
این نخستین نوشتهی اینجاست. آسمان از زمین خیلی سر به زیر عکس میگیرد. پی در پی. بهار از ابتدای سال از شنیدن قصههای یار پیشینش گریان است. بهار به زندگی من هم آمده. به دستهام. به کتابهام. به واژگانم و قهقههایم با فیلیپ. به کاملا خنک خندیدنم. سفرناک بودن آدمها آزارم میدهد. لهجههای بریتانیایی که school را اسکول نمیگویند آزارم میدهند. آدمهای رفته که دیگر پاره پارهاند آزارم میدهند. دلم میخواهد هیثکلف باشم این را بارها گفتهام. دلم نمیخواهد مثل عیسی بمیرم یا مثل باکرهای در صومعه. دلم میخواهد پاکیام انتخابی از زنده ماندن در یک روستای آفریقایی ایدززده باشد. زنده بمانم که آخرین کودک بینقص ایمنی را سالم بزرگ کنم. زنده بمانم که چیزی بیافرینم. به امکان آفریدن وفادار بمانم. من میخواهم بمیرم بدون مالیدن مُشک استعاره و ایهام. من میخواهم بمیرم در میان یک سخن غرا. که بارور ساختی همهی دشت را. تو رفتهای همآواز فتنهی خدایان. واژههای شاعره در واژههایم میپلکند. کم کم گرههای فلسفی توی ذهنم باز میشوند و دوباره محکمتر بسته میشوند. چهگوارا پیاده در کوبا مثل پیامبری بود اما من نمیخواهم پیامبر باشم. مثل زنان هفتپیکر راهنمایی کنم یا نه مثل آن زن باشکوه در چهارشنبه از ماهان بگویم. که چه بشود؟! شاه را خوش آید؟! خوش نیاید صد سال. شاه بمیرد و هفت گنبدش وقتی من نمیدانم چه میخواهم. زنان آمازون بیرون از دیوارهای شهر تیراندازی میکردند. زنان آمازون. اگنس. زنان آمازون گاهی بیرون از دیوارهای مطبوعات کنار دفتری با یک مشت سیب سنگر میگیرند. زنان آمازون گاهی شعر گناه را سراسیمه روی سینهی فریدون مشیری میکوبند و در میروند. زنان آمازون گاهی. زنان آمازون گاهی. مرا نجات دهید ای زنان سادهی کامل. مرا نجات دهید شاعرههای قرن دود. مرا نجات دهید مرثیهنویسهای جنگ. مرا نجات دهید. مرا نجات دهید.
چرایی
یا معنایی خواهم یافت یا معنایی خواهم ساخت.
Her. Li:
یا راهی خواهم ساخت یا ساخم راهی اخ
چرایی
خوش اومدی پسر خندهرو. خوش اومدی زرتشت. 🪴
در افسانهها آمدهست که وقتی زرتشت به دنیا اومد به جای اینکه گریه کنه خندید. آفرینش اهورامزدا شادیآفرین است.