چه قدر ریشه در خاکم. چهقدر هربار بهتر میفهمم اینقدر ریشه در خاک بودنمو. چهقدر خوبه که هستی آخ سرزمین. مرز سیال فیروزهای. شرق غمگین و سربلند من.
هدایت شده از .آنچهنوشتم-
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچوقت فکر نمیکردم با شنیدن این آهنگ، کودکان سرزمین خودم جلوی چشمم بیان...
چرایی
هیچوقت فکر نمیکردم با شنیدن این آهنگ، کودکان سرزمین خودم جلوی چشمم بیان...
اگه خیلی روحیهی حساسی دارین نبینین. صحنههای دلخراشی داره.
چرایی
پنجمین سهشنبهی جنگ است. از تماشای غروب میآیم. صحبت با خای عزیزم حس عجیبی دارد. میتوانی درمورد ه
طبیعت آدم را آرام میکند. نگاه به آسمان آدم را آرام میکند. آدم ولی به ندرت آدم را آرام میکند. وقتی بتوانی وضعیت را بفهمی دیگر رنج نمیکشی. طول مدت گیجی پس از ضربه هرچهقدر طولانیتر شود زندگی سختتر میشود. چرا من سوال خوبی نیست چرا من نه؟! چه فرقی با این آدمها دارم مگر که فکر میکنم بلایای طبیعی و غیرطبیعی فقط سر آنها میآید من نه و وقتی میآید میپرسم ته دلم چرا من؟! چرا من نه؟! دلم میخواهد در جنگلهای انبوه بلوط تنهایی قدم بزنم. بنویسم. گریه کنم. دلم میخواهد در جنگلهای انبوه بلوط زندگی کنم. به جنگلی انبوه از بلوط بدل شوم. مرا با نهالهایی به یاد آورند که کاشتهام. چه کسی؟! زمین. قطرات بیملاحظهی باران که وقتی نصف آسمان آبی بود در غروب امروز باریدند. چه کسی؟! خانومی که امروز از سر خودپسندی در جواب لبخندم چشم نازک کرد. چه کسی؟! آن پیرمرد که همراه پسرش قدم میزد. چه کسی؟! تمام دختر بچههای شگفتانگیزی که سرشان را از پنجرهی ماشین بیرون کرده بودند و باد را حس میکردند. باد. همان خانومک خودپسند از کنار زوج موردعلاقهی درختیام گذشت و زیر طرههای سبز و جوان همسر مقدس کاج زد. نفهمید چشمغرهی کاج را ولی من فهمیدم. از بارانهای فروردین خوشم میآید. در آنها میشود غرق شد و مرد. بزرگترین کاری که هرکس باید بکند مردن پیش از مرگ است. مستی را نمیتوان کشت. آسمان شبیه تصورم از بهشت بود. اگر بهشتی وجود داشته باشد. نور خورشید میزد بیرون. کوه رازآلود و سر مگوی روبرو سرخ میشد از خون. آرام بودم. آرامتر از هر وقت دیگری. آرام آرام آرام. آرامی که آرامش را از روی او ساختهاند. با دقت میفهمید فاختهها شبیه هم نیستند. امروز صبح یکیشان آمد که سینهاش بیشتر خالدار بود. خالهای سیاه. غمگینتر بود. دیروز هم یکیشان در انتها نشست و من گردن باریک و تن نحیفش را دیدم. بال داشتن چیزیست که زیاد به آن فکر میکنم. پرواز. خدای من چه موهبتی. آسمان وقتی زهره طلوع میکند. وقتی کاملا میشود خرس بزرگ را دید. وقتی ستارههای خیلی محو دوپیکر را میبینی یا آن سه ستارهی معرف کمانگیر را. آسمان در روز وقتی آبیست. وقتی کدر است. وقتی تن زنان هزاره یک برقع میشود. وقتی در بخارا کنار گل و بوتههایی که حالا ازبک هستند به هم میپیچد. آسمان وقتی در زاگرس میبارد و در البرز سرخ میشود. آسمان. آسمانی که من میشناسم. شناخت. شناخت. بله همینقدر آشفتهام. چه بسا آشفتهتر و پر از قصههایی که تمنای عمیقی در دلم میخواهد آنها را تعریف کند و رحم بخرد. شاید اندکی درک و همدردی بخرد. شاید کسی بگوید تقصیر تو نبوده یا حقت این نیست. اما نمیگویم. میگذارم رازها در من رسوب کنند. میگذارم شاید یک روز الماس شدم. یا دستکم یک الماس سیاه. رنجهای واقعی آدم را ساکت میکنند. فقط در ذهنت بارها به شکستن لیوانها فکر میکنی. دلت یک جهان شیشه برای شکستن میخواهد شاید شکستگی جایی را در درون تو جبران کند. نمیکند.
چرایی
مرگ پایان کبوتر نیست یا پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست؟!
من میگم پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست.