هیچچیز برای آدمی، سختتر و سهمگینتر از این نیست که به چشمهایِ کسی که دوستش دارد، نیاید.
Willi
هرچه کردم خوابِخوش آید بهچشمانم، نشد! روزها یاد تو هستم؛ نیمهشبها بیشتر ..
درخیالِ من نمیگنجد دلم را بشکنی،
هرکسی آمد شکست؛ اما تو هرکس نیستی!
Willi
آدم میتواند در خانهاش نشسته باشد، شادترین رنگها را پوشیده باشد، لبخند بزند و چای بنوشد، و به مرگ
آدم میتوانست سالها از خود علائمِ حیاتی نشان بدهد، اما مُرده باشد.
من از همهچیز خسته میشدم. از گریه، از جمعیت، از غم، از کار، از راه رفتنو نشستن. و تنها چیزی که مرا هرگز خسته نکرد، دوست داشتنِ تو بود.
Willi
درخیالِ من نمیگنجد دلم را بشکنی، هرکسی آمد شکست؛ اما تو هرکس نیستی!
زودتر دلتنگِ من شو، بیتو خیلی خستهام ..
بس که دستم حلقه شد دورِ خیالِ گردنت.
میدانی عزیز من، دیگر دیر شده، دیگر هر تقلایی برای درمان روح آسیب دیدهام دیر و بیفایده است.