eitaa logo
دانلود
دیدی؟ بودش بالاتر از سیاهی رنگ.
ای دوست؛ گلی به یادگاری بفرست! گر گل نبود، خوشه خاری بفرست!
Willi
ای دوست؛ گلی به یادگاری بفرست! گر گل نبود، خوشه خاری بفرست!
من خسته شدم در این دیار، یادم کن! یک نامه و یک پیامِ خالی بفرست..
تو، جزو " نبایدها " بودی " باید " بودی‌ها، برای من، " نباید " بودی که کاش " باید " بودی..
از احوالم اگر بپرسی باید به تو بگویم؛ این ایام مدام غمم را با غم‌های بزرگتر عوض می‌کنم، تا خیلی هم اسیر تکرار نباشم..
‌دیگران می‌توانستد وقایع را به مستی و شوخی بگذرانند؛ اما برای من، همه چیز بیش از حد جدی بود. من همیشه رنج‌ها و ترس‌ها را بیش از حد حس می‌کردم و این استعداد نحس، راه را بر هرگونه آسودگی و سبک‌سری می‌بست‌.
رخت شادی به تو می‌آمد، اگر به خون نمی‌کشیدنش.
اگر دیگر پیدا نشدم، از یاد ببر و فکر کن فقط خواب بدی بوده‌ام که فراموش کرده‌ای. - حمید سلیمی
شما اما به دینی معتقدید که در آن غرور کاذب؛ از صفات شیاطین است و عابد، از اهریمن گریزان! چگونه است که بدین منوال، خود، طریقتِ ظلم پیش گرفته و نقاب سیه‌دلی بر چهره زدید؟ مگر نه این است که پیامبر اسلام فرموده‌اند با ضعیفان مدارا کنید و به هم نوع خویش ( حتی در دینی دیگر ) ظلم روا ندارید؟ قرآن را طوری تفسیر می‌کنید که به منفعت خویش نزدیک باشد. یک کتاب است و یک دین واحد، در مقابل هزاران تفسیر دروغین و میلیون‌ها مسلمانِ شیطان‌صفت. بی‌تجربه و خام؛ نارس هستی که هنوز عظمت احساسات را درک نکرده‌ و گمانت بر این است که راه نجات خود از هوای نفس و نوسانات هورمونی، دوری گزیدن و تظاهر به فراموشی، ندیدن و تهی بودن از هرگونه تمایل است. منسوخ | مغزهای کوچک زنگ‌زده
هدایت شده از دنیایِ بیرون از خونه /
هیچکس اینارو به‌ من نگفت، اما من به تو میگم. تا دیر نشده خودتو پیدا کن، خط قرمزاتو مشخص کن، غرورتو حفظ کن، نشه یه‌وقتی که به خودت بیای و ببینی حریمت شکسته، خط قرمزات شدن صورتی کم رنگ و در خونه به روی هرکس و ناکسی بازه. دو روز بهت می‌خندن، سه‌روز طردت می‌کنن، یک‌هفته مسخرت می‌کنن، یک‌ماه باهات حرف نمی‌زنن. تهش که چی؟ بالاخره باید بپذیرن توهم فرزند اون خانواده‌ای، توهم متعلق به اون شهری، توهم باهاشون هم‌خونی. یه‌روزی به خودت میای می‌بینی ۱۸ رو رد کردی، دو دهه از زندگی رو پر کردی و چیزی به ۳۰ نمونده! الآن، اینجایی که وایسادی، فرودگاهه، دمِ گیته. یا باید بری، بدویی، بجنگی، برسی و بشی برنده؛ یا تو چشماشون نگاه کنی و دلت بلرزه، بمونی، بشی راکد، سرخورده، بازم بجنگی، اما رسیدنی در کار نیست! می‌بازی، شرمنده می‌شی، شرمنده‌ی خودت، آرزوهای ۱۰ سالگیت، رویاهای قبل خوابت. اگه بری، راه دوره، مسیر سخته، هوا سرده. اگه بمونی، شومینه هست،‌ چای داغ هست، لباس گرم هست، اما دیگه از آینه‌ها فراری‌ای، چون خودتو نمی‌شناسی، یه‌ غریبه تو وجودته که نمی‌تونی توی چشماش زل بزنی، چون می‌شد، می‌تونستی، ولی نخواستی. به‌ خود خدا قسم که می‌شه، فقط باید نترسی، دلت نلرزه، فقط باید بخوای. یه لحظه‌ست. یه لحظه گذشته و آینده رو جلوی‌ چشمات می‌بینی و باید تصمیمتو بگیری، " تن بدم به خفت و حقارت و رذالت یا بزنم زیر میز " فقط کافیه انتخاب کنی و بعد، بوم! همه‌چی شروع می‌شه. روز آخر هم یه‌ لحظه‌ست، لحظه‌ی آخری که داری چشم‌هات رو برای همیشه می‌بندی، کسی ازت عذرخواهی نمی‌کنه به‌خاطر اینکه عمری چَشم گفتی و کج نرفتی. غرامت جوونیِ نکرده‌ت رو خرج دفن و کفنت می‌کنن. مونده تا بفهمی، برو تجربه کن؛ هیچکس نمی‌بازه تا تو یه رویای گرون بخری. این اطراف کسی اینارو به‌من نگفت، نگفت می‌شه نموند، می‌شه رفت، می‌شه نسوخت، می‌شه زندگی کرد، می‌شه دوباره ساخت، از نو، به‌ سلیقه‌ی خودم. اما من به تو گفتم، برو، نمون. برای من الآن دیگه خیلی دیره، لرزش دستام، پریدنِ پلکم، موهای سفید روی سرم، روح کدرم، همه‌ خستن، خستم، خیلی. اگه به رویاهات رسیدی سلام منو بهشون برسون، منم یه‌ روزی میام، شاید دیر، شاید دور؛ اما میام، احتمالا بعد مرگم.