eitaa logo
DΞMIGØD II
76 دنبال‌کننده
582 عکس
80 ویدیو
1 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
DΞMIGØD II
منم درامر
کی به کیه منم خواننده حالا که اینطو-
DΞMIGØD II
کی به کیه منم خواننده حالا که اینطو-
وایسا،من قرار بود گیتار بزن-
درامز عزیزمTT
اصلا بی‌خیال منم bassist 🎸
متوجه یک چیز خیلی 🦖 شدم✨✨✨
من رینیری دوم رو نصفه گذاشت-
(تقصیر توعه رین،ازین به بعد خودت بیا بذار🧃)
DΞMIGØD II
خب دوتا گیتاریس-
خب دیگه،من باس میزنم✨✨✨
موج‌نوشته‌های عزیزم؛ که خبر رسیده که به قلمروی پدر رسیدید. اگر روزی کسی ادعا کرد قهرمان بودن یعنی هر صبح با انگیزه از خواب بیدار شدن، لطفا از طرف من خیلی محترمانه بگویید: «نه.» قهرمان بودن یعنی با چشم‌های نیمه‌باز خودت را تا غذاخوری کمپ بکشی، روی نیمکت ولو شوی و امیدوار باشی تا قبل از اولین لقمه، هیچ‌کس ازت نخواهد دنیا را نجات بدهی. البته این امید، در کمپ دورگه، تقریبا به اندازه‌ی امیدوار بودن برای ساکت ماندن آرچی واقع‌بینانه است. صبح، آفتاب تازه از لابه‌لای درخت‌های کاج بالا آمده بود و بوی نان تازه، شیره‌ی افرا و پنکیک‌های آبی همه‌ی غذاخوری را پر کرده بود. صدای برخورد قاشق‌ها، خنده‌ی بچه‌ها و گهگاه شیهه‌ی یکی از پگاسوس‌ها از دور می‌آمد و اگر از من بپرسید، هیچ‌ چیز در دنیا به اندازه‌ی آن چند دقیقه‌ی قبل از شروع تمرین‌ آرامش نداشت. البته تا وقتی که آرچی چاپل هنوز نرسیده باشد. من و پرسی کنار هم نشسته بودیم و هر دو با جدیتی مثال‌زدنی مشغول انجام یکی از مهم‌ترین وظایف زندگی‌مان بودیم. خوردن پنکیک آبی. پرسی پنکیک سومش را برداشت و گفت: «فکر کنم امروز رکورد بزنم.» بدون اینکه سرم را بلند کنم گفتم: «همین الان هم زدی.» «اون رکورد دیروزه بود.» «نه، منظورم رکورد سرعت نابود کردن صبحونه‌ست.» لبخند کجی زد. «رقابت سالمه.» «با کی؟» «خودم.» «عجب حریف سختی.» پرسی با چنگالش به بشقابم اشاره کرد. «اگه اون یکی رو نمی‌خوای...» بشقاب را محکم‌تر بغل کردم. «جرئت داری ادامه بده.» «پیشنهاد بود.» «تهدید برداشت کردم.» «برداشت اشتباهیه.» پرسی نمایشی آه کشید و دوباره سراغ پنکیک‌های خودش رفت. موج‌نوشته‌های عزیزم؛ اگر کسی به شما گفت دوقلوها همیشه غذایشان را نصف می‌کنند، لطفا حرفش را باور نکنید. ما هر چیزی را نصف می‌کنیم؛ دردسر، تنبیه، مأموریت، حتی دعواهای کایرون. غذا؟ غذا خط قرمز است. هنوز لقمه‌ی بعدی را نخورده بودم که سایه‌ای روی میز افتاد. بعد یکی دیگر. بعد صدایی که فقط شنیدنش کافی بود تا آدم ناخودآگاه کیف پول، خوراکی و آرامشش را محکم‌تر بغل کند. «صبح بخیر، خانواده‌ی سلطنتی دریا.» آهسته سرم را بلند کردم. آرچی همان لبخند همیشگی‌اش را روی صورت داشت؛ کنارش، کاساندرا ایستاده بود. دست‌به‌سینه، با آن حالت همیشگی که انگار از قبل می‌دانست قرار است چه اتفاقی بیفتد. پرسی زیر لب گفت: «اوه نه.» گفتم: «هنوز حرفی نزدن.» «لازم نیست.» حق با او بود. دورگه‌هایی که آرچی را می‌شناختند، می‌دانستند خطر واقعی از لحظه‌ای شروع می‌شود که هنوز حرف نزده است. آرچی دو دستش را روی میز گذاشت و با هیجان گفت: «یه خبر فوق‌العاده دارم!» من و پرسی هم‌زمان جواب دادیم: «نه.» کاساندرا ابرویی بالا انداخت. «ما که هنوز چیزی نگفتیم.» پرسی با خونسردی جرعه‌ای از آبمیوه‌اش نوشید و گفت: «هروقت یکی از شما دو نفر جمله‌شو با "یه خبر فوق‌العاده دارم" شروع کرده، آخرش یا خیس شدیم یا منفجر شدیم.» آرچی با ناراحتی ساختگی دستش را روی قلبش گذاشت. «این چه تصویریه که از من ساختین؟» پرسی نگاهش کرد. «امم بذار فکر کنم. یه تصویر واقعی.» «جکسون-.» کاساندرا سرفه‌ی کوتاهی کرد تا توجه همه را جلب کند: «خب، حالا هرچی... صبحونه‌تونو زودتر بخورین.» لقمه‌ام را قورت دادم: «چرا؟» «چون بعد از صبحونه می‌ریم میدان تیر.» سکوت. پرسی خیلی آرام چنگالش را داخل شیره‌ی افرا فرو برد. من هم همین کار را کردم. بعد هر دو هم‌زمان دوباره مشغول خوردن شدیم. کاساندرا چند ثانیه صبر کرد. «شنیدین؟» گفتم: «خلی واضح.» پرسی هم گفت: « دو بار هم شنیدیم.» «خب پس؟» «پس هیچی.» «بلند شین.» «نه.» جوابمان آن‌قدر هم‌زمان بود که خودمان هم خنده‌مان گرفت. کاساندرا اخم نکرد؛ فقط لبخند زد. و این بد بود. خیلی بد. هر وقت او لبخند می‌زد، یعنی هنوز تازه اول نقشه‌اش بود. «بچه‌ها، فقط می‌خوایم یه ساعت تمرین کنیم.» پرسی گفت: «ما نمی‌خوایم.» «چرا؟» «چون تیراندازی بلد نیستیم.» آرچی با شیطنت گفت: «برای همینه که اسمش تمرینه.» من چنگالم را زمین گذاشتم و بالاخره مستقیم نگاهش کردم. «آرچی.» «جانم؟» «آخرین باری که این جمله رو گفتی، سه روز اجازه نداشتیم به آزمایشگاه هکاته نزدیک بشیم.» «اون اتفاق کاملا تصادفی بود.» «نه.» «خب... بیشترش تصادفی بود.» کاساندرا با بی‌حوصلگی گفت: «بیاین دیگه. مگه قراره چه اتفاقی بیفته؟» من و پرسی این بار نه هم‌زمان، بلکه کاملا هماهنگ به او خیره شدیم. بعد دوباره هم‌زمان گفتیم: «هرچیزی ممکنه اتفاق بیفته.» کاساندرا خندید. «اغراق نکنین.» پرسی با قیافه‌ای کاملا جدی گفت: «من اغراق نمی‌کنم.»
او هنوز باور نکرده بود. «یعنی واقعا این‌قدر بدین؟» پرسی به من نگاه کرد. من هم به او نگاه کردم. هر دو دقیقا به یک خاطره فکر می‌کردیم. اولین هفته‌هایی که وارد کمپ شده بودیم. روزهایی که کایرون اصرار داشت همه‌ی فعالیت‌ها را امتحان کنیم تا استعدادهایمان را پیدا کنیم. شمشیربازی؟ عالی. حتی لوک هم ازمان تعریف میکرد. شنا؟ واضح بود. اسب‌سواری؟ بدک نبود. تیراندازی... موج‌نوشته‌های عزیزم؛ بعضی خاطره‌ها آن‌قدر دردناک‌اند که آدم ترجیح می‌دهد پوسایدون شخصا حافظه‌اش را بشوید و ببرد. پرسی آه کشید: «کمان رو که گرفتم دستم... همون اول فهمیدم قرار نیست دوست هم بشیم.» گفتم: «من حتی بلد نبودم تیر رو درست بذارم توی کمان ولی امتحان کردم.» کاساندرا مشتاق جلو آمد. «خب؟» با همان قیافه‌ی جدی گفتم: «تیرم رفت.» «عالیه!» «به هدف نخورد.» پرسی ادامه داد: «هدف اون جلو بود.» من با انگشتم سمت دیگری را نشان دادم. «تیر این‌ سمتی رفت.» آرچی خنده‌اش گرفت. «دختر دریایی شوخی می‌کنی دیگه نه؟» «نه.» پرسی گفت: «تیرش از کنار سیبل رد شد، از کنار درخت رد شد،...» گفتم: «و بعد کلاه یکی از بچه‌های هرمس رو انداخت.» پرسی با حالتی کاملا بی‌تفاوت گفت: «تیر من هم بهتر نبود.» «مال تو کجا خورد؟» «انبار.» «انبار کجا بود؟» «پشت سرمون.» آرچی از خنده خم شد. آن‌قدر خندید که مجبور شد به نیمکت تکیه بدهد. اشک از گوشه‌ی چشمش پایین آمد. «نه... نه... امکان نداره...» پرسی با عصبانیت گفت: «چرا همه همین واکنش رو دارن؟» «چون...» آرچی بین خنده‌هایش نفس گرفت، «...فکر نکنم از زمان تیرانازوروس‌ها و از زمانی که تیر و کمان اختراع شده باشه، کسی تونسته باشه پشت سرش رو بزنه!» «ممنون که یادآوری کردی.» «خواهش می‌کنم.» کاساندرا زیر لب چیزی گفت که احتمالا دعایی خطاب به آپولو بود. «من توی عمرم به آدم‌های زیادی تیراندازی یاد دادم.» چند لحظه سکوت کرد. «ولی هیچ‌وقت... هیچ‌وقت دو نفر رو ندیدم که این‌قدر افتضاح باشن.» آرچی که هنوز خنده‌اش بند نیامده بود، با شیطنت گفت: «به نظر من باید دوباره امتحان کنین.» پرسی با سوءظن نگاهش کرد. «کسی نظر تو رو نخواست.» همان لحظه صدای آشنایی از پشت سرمان آمد: «راستش... منم موافقم.» من و پرسی با وحشت برگشتیم. آنابث و گروور، هر دو با سینی صبحانه، پشت سرمان ایستاده بودند. از نگاه آنابث معلوم بود همه‌ی مکالمه را شنیده است. و از لبخندش... اوه. اوه، نه. آن لبخند را می‌شناختم. کاملا می‌شناختم. این همان لبخندی بود که یعنی دختر آتنا تصمیم گرفته امروز، صرفا برای سرگرمی، زندگی ما را سخت‌تر کند. گروور هم کنار او ایستاده بود و با همان لبخند معذب همیشگی‌اش به من و پرسی نگاه می‌کرد. چند ثانیه سکوت برقرار شد. بعد پرسی خیلی آرام پرسید: «...از کی اینجا بودین؟» آنابث بی‌خیال خودش را کنار پرسی انداخت و روی نیمکت نشست. «از وقتی آرچی گفت "یه خبر فوق‌العاده دارم."» «یعنی...» «یعنی همه‌چیز رو شنیدیم.» پرسی سرش را روی میز گذاشت. «چه عالی.» من با آخرین کورسوی امید به گروور نگاه کردم. «تو که طرف مایی، نه؟» گروور لبخند زد: «همیشه.» نفسی از سر آسودگی کشیدم. بعد ادامه داد: «ولی به نظرم باید دوباره تیراندازی رو امتحان کنین.» همان نفس، همان‌جا برگشت توی سینه‌ام. پرسی با قیافه‌ای نگاهش کرد که انگار نزدیک‌ترین دوستش همین الان اعلام کرده تصمیم گرفته به تایتان‌ها ملحق شود. «گروور...» «بله؟» «تو اون روز اونجا بودی.» «آره.» «پس چرا؟» گروور شانه بالا انداخت. پرسی با ناباوری پلک زد. «من فکر می‌کردم دوستمی.» «هستم.» «پس چرا این کارو می‌کنی؟» گروور با صداقت محض گفت: «چون دوست دارم دوباره خرابکاریتون رو ببینم و شاید اگوتون نیاز به تنظیم باد داشته باشه.» آرچی با صدای بلند خندید و مشت محکمی به میز زد. «گفتم که! من تنها نیستم!» آنابث لیوانش را برداشت و جرعه‌ای نوشید. «راستش، هنوزم یادمه که سر یکی از تمرین‌ها کایرون بعد از تیر سوم شما دو نفر، کمان‌ها رو گرفت و گفت "برای امروز کافیه."» گفتم: «چون ممکن بود کسی آسیب ببینه.» آنابث خیلی خونسرد گفت: «نه.» «...نه؟» «چون ممکن بود کل میدان تیر آسیب ببینه.» آرچی دیگر رسما از خنده روی میز خم شده بود. پرسی آهی کشید. «ببینین، ما توی شمشیربازی خوبیم.» «خیلی خوب.» آنابث تأییدمان کرد. باورم نمیشود. «توی شنا هم خوبیم.» «واضحه.» «پس چرا اصرار دارین دقیقا همون کاری رو انجام بدیم که توش افتضاحیم؟» آنابث آرنجش را روی میز گذاشت و چانه‌اش را روی دستش تکیه داد. «چون همیشه ازش فرار کردین.» من و پرسی هم‌زمان گفتیم: