eitaa logo
DΞMIGØD II
76 دنبال‌کننده
587 عکس
80 ویدیو
1 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
او هنوز باور نکرده بود. «یعنی واقعا این‌قدر بدین؟» پرسی به من نگاه کرد. من هم به او نگاه کردم. هر دو دقیقا به یک خاطره فکر می‌کردیم. اولین هفته‌هایی که وارد کمپ شده بودیم. روزهایی که کایرون اصرار داشت همه‌ی فعالیت‌ها را امتحان کنیم تا استعدادهایمان را پیدا کنیم. شمشیربازی؟ عالی. حتی لوک هم ازمان تعریف میکرد. شنا؟ واضح بود. اسب‌سواری؟ بدک نبود. تیراندازی... موج‌نوشته‌های عزیزم؛ بعضی خاطره‌ها آن‌قدر دردناک‌اند که آدم ترجیح می‌دهد پوسایدون شخصا حافظه‌اش را بشوید و ببرد. پرسی آه کشید: «کمان رو که گرفتم دستم... همون اول فهمیدم قرار نیست دوست هم بشیم.» گفتم: «من حتی بلد نبودم تیر رو درست بذارم توی کمان ولی امتحان کردم.» کاساندرا مشتاق جلو آمد. «خب؟» با همان قیافه‌ی جدی گفتم: «تیرم رفت.» «عالیه!» «به هدف نخورد.» پرسی ادامه داد: «هدف اون جلو بود.» من با انگشتم سمت دیگری را نشان دادم. «تیر این‌ سمتی رفت.» آرچی خنده‌اش گرفت. «دختر دریایی شوخی می‌کنی دیگه نه؟» «نه.» پرسی گفت: «تیرش از کنار سیبل رد شد، از کنار درخت رد شد،...» گفتم: «و بعد کلاه یکی از بچه‌های هرمس رو انداخت.» پرسی با حالتی کاملا بی‌تفاوت گفت: «تیر من هم بهتر نبود.» «مال تو کجا خورد؟» «انبار.» «انبار کجا بود؟» «پشت سرمون.» آرچی از خنده خم شد. آن‌قدر خندید که مجبور شد به نیمکت تکیه بدهد. اشک از گوشه‌ی چشمش پایین آمد. «نه... نه... امکان نداره...» پرسی با عصبانیت گفت: «چرا همه همین واکنش رو دارن؟» «چون...» آرچی بین خنده‌هایش نفس گرفت، «...فکر نکنم از زمان تیرانازوروس‌ها و از زمانی که تیر و کمان اختراع شده باشه، کسی تونسته باشه پشت سرش رو بزنه!» «ممنون که یادآوری کردی.» «خواهش می‌کنم.» کاساندرا زیر لب چیزی گفت که احتمالا دعایی خطاب به آپولو بود. «من توی عمرم به آدم‌های زیادی تیراندازی یاد دادم.» چند لحظه سکوت کرد. «ولی هیچ‌وقت... هیچ‌وقت دو نفر رو ندیدم که این‌قدر افتضاح باشن.» آرچی که هنوز خنده‌اش بند نیامده بود، با شیطنت گفت: «به نظر من باید دوباره امتحان کنین.» پرسی با سوءظن نگاهش کرد. «کسی نظر تو رو نخواست.» همان لحظه صدای آشنایی از پشت سرمان آمد: «راستش... منم موافقم.» من و پرسی با وحشت برگشتیم. آنابث و گروور، هر دو با سینی صبحانه، پشت سرمان ایستاده بودند. از نگاه آنابث معلوم بود همه‌ی مکالمه را شنیده است. و از لبخندش... اوه. اوه، نه. آن لبخند را می‌شناختم. کاملا می‌شناختم. این همان لبخندی بود که یعنی دختر آتنا تصمیم گرفته امروز، صرفا برای سرگرمی، زندگی ما را سخت‌تر کند. گروور هم کنار او ایستاده بود و با همان لبخند معذب همیشگی‌اش به من و پرسی نگاه می‌کرد. چند ثانیه سکوت برقرار شد. بعد پرسی خیلی آرام پرسید: «...از کی اینجا بودین؟» آنابث بی‌خیال خودش را کنار پرسی انداخت و روی نیمکت نشست. «از وقتی آرچی گفت "یه خبر فوق‌العاده دارم."» «یعنی...» «یعنی همه‌چیز رو شنیدیم.» پرسی سرش را روی میز گذاشت. «چه عالی.» من با آخرین کورسوی امید به گروور نگاه کردم. «تو که طرف مایی، نه؟» گروور لبخند زد: «همیشه.» نفسی از سر آسودگی کشیدم. بعد ادامه داد: «ولی به نظرم باید دوباره تیراندازی رو امتحان کنین.» همان نفس، همان‌جا برگشت توی سینه‌ام. پرسی با قیافه‌ای نگاهش کرد که انگار نزدیک‌ترین دوستش همین الان اعلام کرده تصمیم گرفته به تایتان‌ها ملحق شود. «گروور...» «بله؟» «تو اون روز اونجا بودی.» «آره.» «پس چرا؟» گروور شانه بالا انداخت. پرسی با ناباوری پلک زد. «من فکر می‌کردم دوستمی.» «هستم.» «پس چرا این کارو می‌کنی؟» گروور با صداقت محض گفت: «چون دوست دارم دوباره خرابکاریتون رو ببینم و شاید اگوتون نیاز به تنظیم باد داشته باشه.» آرچی با صدای بلند خندید و مشت محکمی به میز زد. «گفتم که! من تنها نیستم!» آنابث لیوانش را برداشت و جرعه‌ای نوشید. «راستش، هنوزم یادمه که سر یکی از تمرین‌ها کایرون بعد از تیر سوم شما دو نفر، کمان‌ها رو گرفت و گفت "برای امروز کافیه."» گفتم: «چون ممکن بود کسی آسیب ببینه.» آنابث خیلی خونسرد گفت: «نه.» «...نه؟» «چون ممکن بود کل میدان تیر آسیب ببینه.» آرچی دیگر رسما از خنده روی میز خم شده بود. پرسی آهی کشید. «ببینین، ما توی شمشیربازی خوبیم.» «خیلی خوب.» آنابث تأییدمان کرد. باورم نمیشود. «توی شنا هم خوبیم.» «واضحه.» «پس چرا اصرار دارین دقیقا همون کاری رو انجام بدیم که توش افتضاحیم؟» آنابث آرنجش را روی میز گذاشت و چانه‌اش را روی دستش تکیه داد. «چون همیشه ازش فرار کردین.» من و پرسی هم‌زمان گفتیم:
«فرار نکردیم.» «از اون روز به بعد حتی یه بار هم سمت میدان تیر نیومدین.» پرسی چند ثانیه مکث کرد. کاساندرا هم که حالا کاملا احساس می‌کرد یک جفت سوژه‌ی مهم به دست آورده، دست‌به‌سینه ایستاد. «من هم می‌گم باید باهاش روبه‌رو بشید.» گفتم: «شما دو نفر دارین علیه ما متحد می‌شین؟» «بله.» پرسی رو به گروور کرد. «تو چی؟» گروور لبخند خحالت‌زده‌ای زد. «منم.» آرچی با خوشحالی گفت: «من از اول هم طرف اونا بودم.» «تو اصلا جزو گزینه‌ها نبودی.» من آخرین تکه‌ی پنکیکم را برداشتم. «به هر حال، ما نمیایم.» پرسی هم لقمه‌اش را قورت داد و سر تکان داد. «نمیایم.» آنابث خیلی آرام گفت: «باشه.» با تعجب نگاهش کردیم. «همین؟» «آره.» «اصرار نمی‌کنی؟» «نه.» پرسی زیر لب گفت: «مشکوکه.» «خیلی.» آنابث از جایش بلند شد. «گروور.» «بله؟» «کمکم می‌کنی؟» «حتما‌.» قبل از اینکه حتی فرصت کنیم منظورش را بفهمیم، گروور پشت نیمکت پرسی رفت. آنابث هم پشت سر من ایستاد. پرسی برگشت. «عه... بچه‌ها؟» آنابث لبخند زد. «ببخشید.» «برای چی؟» «برای این.» لحظه‌ی بعد، احساس کردم دو دست محکم از زیر بغلم رد شد. «آنابث!» «بلندش کن.» «باشه!» هم‌زمان گروور هم همین بلا را سر پرسی آورد. «گروور! تو واقعا داری منو بلند می‌کنی؟!» «ببخشید پرسی!» «پس ولم کن!» «نمی‌تونم!» «چرا؟!» «چون آنابث گفته!» «این دلیل خوبی نیست!» «برای من هست!» من و پرسی تقریبا هم‌زمان شروع کردیم دست‌وپا زدن. بی‌فایده بود. چون کاساندرا و آرچی هم بهشان اضافه شدن. کاساندرا پاهای پرسی را گرفت و آرچی هم پاهای بنده را گرفت. ای هرمسکی خائن! من که رسما هیچ شانسی نداشتم. با اینکه بلند بودم ولی این هرس‌زاده‌ی دیلاق و آنابث که نمیدانم چرا و چطور همیشه دو سانت از من بلندتر بود، دست و پایم را گرفته بودند و به طرز عجیبی بلد بودند آدم‌ها را جابه‌جا کنند. پرسی هم هرچه تقلا می‌کرد، گروور با آن پاهای بزیش تعادلش را حفظ می‌کرد. کاساندرا هم که نهایت زحمتش را کشید و با پرتوهای نورش فکر کنم یکی دو تا از عصب‌های پایش را اط کار انداخت تا راحت‌تر جابه‌حایش کند. آرچی از خنده اشکش درآمده بود. «قسم می‌خورم بهترین صبح عمرمه!» گفتم: «صبر کن فقط دستم بهت برسه.» «اول باید دستت آزاد بشه!» کاساندرا با رضایت گفت: «بسیار خب... حرکت!» موج‌نوشته‌های عزیزم؛ اگر روزی چهار نفر تصمیم گرفتند شما را برخلاف میلتان به جایی ببرند، پیشنهاد می‌کنم حداقل وقارتان را حفظ کنید. البته اگر برادرتان همان لحظه فریاد نزند: «من شکایت می‌کنم!» که خب... پرسی همین کار را کرد. در تمام مسیر اردوگاه. بلند. خیلی بلند. و آرچی هم، مثل یک راهنمای تور، با افتخار به هر کسی که از کنارمان رد می‌شد می‌گفت: «داریم دو تا شمشیرزن حرفه‌ای رو برای مواجهه با بزرگ‌ترین ترس زندگیشون می‌بریم.» و متأسفانه... هیچ‌کس هم برای نجات ما قدمی برنداشت. موج‌نوشته‌های عزیزم؛ اگر کسی روزی به شما گفت «بدترین بخش یک روز سخت، شروع کردن آن است»، احتمالا هیچ‌وقت در حالی که توسط یک دختر آتنا و یک ساتیر یک هرمسکی خائن و یک آپولوزاده‌ی تابان به سمت میدان تیر کشیده نشده است. من همیشه فکر می‌کردم بزرگ‌ترین تحقیر ممکن برای یک قهرمان این است که شکست بخورد. اشتباه می‌کردم. بزرگ‌ترین تحقیر این است که دوستانت با لبخند و رضایت کامل تو را به سمت کاری ببرند که خودشان هم می‌دانند قرار است در آن شکست بخوری. راه از غذاخوری تا میدان تیر آن‌قدر طولانی نبود، اما برای من و پرسی تقریبا شبیه مسیر رسیدن به قلمروی هادس به نظر می‌رسید. شاید به خاطر این بود که هر قدمی که برمی‌داشتیم، صدای آرچی می‌آمد که قهقهه می‌زد و می‌گفت: «واقعا نمی‌تونم باور کنم امروز این اتفاق میفته. من، آرچی چاپل، دوقلوهای پوسایدون رو کت بسته می‌برم تا تحویل میدان تیر بدم» پرسی دوباره تقلا کرد و گفت: «اگر یک بار دیگه حرف اضافه بزنی، خودم مطمئن می‌شم اتفاق دیگه‌ای بیفته.» آرچی خندید. «من فقط دارم حمایت روحی می‌کنم.» «تو داری لذت می‌بری.» «این هم یک نوع حمایته.» موج‌نوشته‌های عزیزم؛ بعضی آدم‌ها وقتی دوستشان را در شرایط سخت می‌بینند، کمک می‌کنند. بعضی‌ها کنارشان می‌ایستند. و بعضی‌ها مثل آرچی چاپل، با خوراکی در دهانشان دست و پایشان را می‌گیرند تا مطمئن شوند هیچ لحظه‌ی خنده‌داری را از دست نمی‌دهند. میدان تیر؛ جایی باز میان درختان کاج، با ردیف‌هایی از سیبل‌های چوبی که در فاصله‌های مختلف قرار گرفته بودند. نور صبح روی طناب‌های کمان‌ها و نوک تیرها می‌افتاد و برای چند لحظه همه‌چیز آن‌قدر مرتب و حرفه‌ای به نظر می‌رسید که آدم فراموش می‌کرد من و پرسی قرار است به اینجا اضافه شویم.
باد آرامی بین درخت‌ها می‌وزید و صدای برخورد تیرها به سیبل‌ها از دور می‌آمد. چند نفر از بچه‌های کمپ مشغول تمرین بودند و هر چند لحظه یک بار صدای تشویق یا خنده‌ای بلند می‌شد. من همان لحظه فهمیدم. اینجا جای ما نبود. پرسی هم ظاهرا همین فکر را داشت، چون وقتی چشمش به کمان‌های روی میز افتاد، آهسته گفت: «هنوز هم فرصت داریم فرار کنیم.» آرام جواب دادم: «فکر می‌کنی آنابث نمی‌بینه؟» نگاهمان هم‌زمان به آنابث افتاد. دختر آتنا کنار میدان ایستاده بود و دقیقا همان حالتی را داشت که وقتی یک نقشه‌ی کامل در ذهنش دارد پیدا می‌کند. «می‌بینه.» «گروور؟» گروور با ناراحتی لبخند زد. پرسی آه کشید. «خیانت از همه طرف.» کاساندرا جلو رفت و دو کمان برداشت. برخلاف ما، او کاملا در قلمروی خودش بود. برای او، کمان مثل شمشیر برای من و پرسی بود؛ چیزی آشنا، طبیعی و راحت اصلا شاید بازوی سومش بود. حرکاتش دقیق بود و حتی وقتی فقط کمان را در دست گرفت، معلوم بود سال‌ها با آن کار کرده است. همین باعث شد بیشتر نگران شوم. چون اگر یک نفر مثل کاساندرا نمی‌توانست به ما کمک کند... احتمالا هیچ‌کس نمی‌توانست. یکی از کمان‌ها را طرف من گرفت. «خب، قهرمانان بزرگ شمشیرزن. ببینیم با یه سلاح از راه دور چه می‌کنید.» کمان را گرفتم. چوب صاف و صیقلی‌اش زیر دستم حس عجیبی داشت. شمشیر فرق داشت. شمشیر یعنی نزدیک بودن. یعنی دیدن حریفت، حرکت کردن، واکنش نشان دادن. اما کمان... کمان یعنی فاصله. یعنی آرام ماندن. و شاید مشکل اصلی همین بود. من و پرسی برای نزدیک شدن به دردسر ساخته شده بودیم، نه برای نشستن و منتظر ماندن. کاساندرا شروع به توضیح دادن کرد؛ حالت دست، جای پا، زاویه‌ی تیر. من سعی کردم گوش کنم. واقعا سعی کردم. اما وقتی تیر را روی زه گذاشتم، همان حس قدیمی برگشت. کاساندرا گفت: «آماده‌ای؟» به سیبل نگاه کردم. خیلی دور نبود. فاصله‌ای کاملاً معمولی. فاصله‌ای که هر آدم عادی باید بتواند از آن فاصله تیر بزند و تیرش حداقل روی لبه سیبل فرود بیاید. «آره.» زه را کشیدم. بعد رها کردم. تیر با سرعت از کمان جدا شد. شاید بعد از این همه سال، بالاخره یاد گرفته باشم. بعد صدای برخورد آمد. اما نه از سمت سیبل. از کنار آن. خیلی کنار آن. آن‌قدر کنار که یکی از بچه‌های هرمس که کنار میدان ایستاده بود، مجبور شد یک قدم کنار برود. من به تیر نگاه کردم. بعد به سیبل. بعد دوباره به تیر. «خب.» پرسی سعی کرد نخندد. «حداقل این بار عقبکی نرفت.» نگاهش کردم. «خیلی کمک کردی. ببینم تو چه گلی به سرمون می‌زنی» کاساندرا پلک زد. «اشکال نداره. دوباره امتحان کن.» پرسی کمانش را برداشت. «شرمنده نوبت منه.» برادر عزیزم همیشه اعتمادبه‌نفس بیشتری داشت. حتی وقتی نباید داشته باشد. زه را کشید. هدف گرفت. رها کرد. تیر رفت. بعد... صدای برخوردی آمد. اما نه صدای برخورد با چوب. صدای برخورد با چیزی فلزی.همه سرها برگشت. تیر پرسی به یکی از میله‌های پرچم کنار میدان خورده بود. چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت. آرچی که پشت بشکه‌ها پناه گرفته بود تا تیرهای ما صورت قشنگش را خدشه‌دار نکند، قهقهه زد و گفت: «حداقل این یکی نزدیک‌تر بود.» پرسی به او نگاه کرد. کارد میزدی خونش درنمی‌آمد. «نزدیک‌تر به چی؟» «به یک اتفاق تاریخی.» موج‌نوشته‌های عزیزم؛ در آن لحظه هنوز نمی‌دانستم اوضاع قرار است بدتر شود. هنوز نمی‌دانستم کاساندرا قرار است برای اولین بار در زندگی‌اش با چیزی روبه‌رو شود که حتی منطق آتنا هم نمی‌تواند حلش کند.‌ و هنوز نمی‌دانستم چند دقیقه‌ی دیگر، دختر آپولو با چهره‌ای کاملا جدی به آسمان نگاه می‌کند و احتمالا از خودش می‌پرسد: «من دقیقا با چه پدیده‌ای طرفم؟» چون آن دو تیر اول... فقط شروع فاجعه بودند. بعضی لحظه‌ها در زندگی آدم هستند که همان موقع نمی‌فهمی چقدر مهم‌اند. مثلا وقتی برای اولین بار شمشیر دستت می‌گیری و می‌فهمی شاید برای جنگیدن ساخته شده‌ای. یا وقتی وسط دریا می‌افتی و متوجه می‌شوی آب با تو حرف می‌زند. یا وقتی یک روز کامل را با کمان می‌گذرانی و در پایان به این نتیجه می‌رسی که شاید بهتر باشد هرگز چشمت به ریخت کمان نیفتد. من و پرسی در آن روز به نتیجه‌ی سوم رسیدیم. و خیلی هم مطمئن بودیم. بعد از چند ساعت دیگر کسی هیچ نظری نداشت. حتی کاساندرا. کاساندرا بلک کسی نبود که به راحتی تسلیم شود. او دختر آپولو بود؛ به قول آرچی یک نورزاده. کسی که از بچگی با کمان بزرگ شده بود، کسی که می‌توانست فاصله‌ی یک تیر تا هدف را با یک نگاه حدس بزند و کسی که احتمالا حتی در خواب هم می‌توانست تیر پرتاب کند.
اما آن روز، برای اولین بار در زندگی‌اش، فقط وسط میدان ایستاده بود و به من و پرسی نگاه می‌کرد. به تیرهایی که به هر چیزی می‌خوردند جز چیزی که باید. و احتمالا داشت به این فکر میکرد که از جزوه‌ی آموزش تیراندازی به کودکان آپولو با نیازهای ویژه استفاده کند‌. که البته این چیزی نبود که بعدا آرچی به من گفت. آرچی درحالی که زانوهایش را به شاخه‌ی درخت قلاب کرده بود و کله‌ی قرمزی‌اش جلوی من تاب‌تاب میخورد، مستقیم گفت کاس میخواد با جزوه‌ی عقب‌مونده‌ها بهتون تیراندازی یاد بده. که خب شاید این بار به جای برادر عزیزم خودم برای گرفتن و پیچاندن گوش‌هایس پیش‌قدم شده باشم. بگذریم، هیچ‌کس آسیب ندید. هیچ چیزی خراب نشد. که راستش، برای ما یک موفقیت محسوب می‌شد. کاساندرا جلو آمد، تیردان را ازمان گرفت و چند ثانیه به آن نگاه کرد. بعد به من. بعد به پرسی. «خب. من یه سؤال دارم.» پرسی محتاطانه گفت: «چی؟» کاساندرا خیلی جدی پرسید: «شما دو نفر چطور ممکنه انقدر بی‌دست و پا و کور باشید!» چند ثانیه سکوت شد. بعد آرچی از پشت همان بشکه‌‌هایی که تمام روز پناهگاهش بودند، گفت: «من که از اول همینو می‌گفتم.» آنابث که سپری را برای محافظت از خودش جلویش نگه‌داشته بود، لبخند زد و سعی کرد روحیه‌ی عزیزدلش و بنده را حفظ کند. «راستش... من هنوز فکر می‌کنم شمشیر دستتون بدن، هر دو نفر خطرناک می‌شید.» پرسی با غرور گفت: «بالاخره یکی فهمید.» آنابث ادامه داد: «ولی کمان ایده‌ی خوبی نیست.» آرچی همان لحظه از پشت بشکه بیرون آمد. اشتباه بزرگی کرد. چون وقتی کسی چند ساعت تمام دو نفر را مسخره می‌کند، باید بداند بالاخره یک روز جوابش را می‌گیرد. لبخند گشادی زد. «خب، حداقل الان مطمئن شدیم که اگر یه روز دشمناتون ببینن که شما فقط تیر و کمون دارید لازم نیست نگران چیزی باشن..» من و پرسی به هم نگاه کردیم. آن نگاه را خوب می‌شناختم. همان نگاهی که سال‌ها دوقلو بودن به آدم یاد می‌دهد. نگاهی که یعنی: "توام داری به همین چیزی که من فکر می‌کنم فکر می‌کنی؟" "کاملا." شمشیرهای تمرینی کنار میدان تیر بودند. و آرچی هنوز داشت قهقهه می‌زد و در هوا پشتک وارو می‌زد و ادای من و پرسی را درمی‌آورد. تا وقتی که دید من و پرسی هم‌زمان به سمتشان رفتیم. لبخندش آرام‌آرام محو شد. آرچی یک قدم عقب رفت. «بچه‌ها؟» پرسی شمشیر را روی شانه‌اش گذاشت: «چی شده؟» «بیاین منطقی باشیم.» گفتم: «ما منطقی بودیم.» پرسی سر تکان داد. «چند ساعت.» «خیلی هم منطقی.» آرچی عقب رفت. «من فقط حقیقت رو گفتم.» «تو همیشه وقتی دردسر شروع میشه همینو میگی.» و بعد شروع کردیم به دنبال کردنش. او هم فرار کرد آن هم خیلی سریع. بالاخره هرمس‌زاده بود. اما مشکل آرچی این بود که زیادی حرف می‌زد. حتی هنگام فرار. «فقط می‌خوام بدونید من هنوز معتقدم استعدادهای شما ارزشمندن!» پرسی پشت سرش فریاد زد: «خفه شو و بدو و دعا کن دستمون بهت نرسه!» «دارم همین کارو می‌کنم!» صدای خنده‌ی کاساندرا پشت سرمان می‌آمد. آنابث هم فقط ایستاده بود و با همان لبخند تاسف‌باری که نثار ما می‌کرد نگاهمان می‌کرد.شاید از اینکه بالاخره ما کسی را دنبال کرده بودیم و نه برعکس، لذت می‌برد. غروب که رسید، همه‌ی کمپ بوی آتش و غذا می‌داد. نور نارنجی خورشید روی درخت‌ها افتاده بود و صدای خنده‌ی دورگه‌ها بین کابین‌ها می‌پیچید. من و پرسی سر میز شام نشسته بودیم. خسته. گرسنه. و هنوز کمی ناراحت از اینکه کاساندرا احتمالا تا آخر عمرمان آن روز را فراموش نمی‌کند و نمی‌گذارد فراموشش کنیم. پرسی با بی‌حوصلگی با غذایش بازی کرد. «فکر می‌کنی فردا هم مجبورمون کنن بریم تیراندازی؟» گفتم: «نه.» نگاهم کرد. «مطمئنی؟» «آره.» مکث کردم. «فکر کنم کاساندرا هنوز داره تلاش می‌کنه بفهمه امروز چه اتفاقی افتاد.» پرسی خندید. خیلی کوتاه. ولی کافی بود. چون مهم نبود روز چقدر بد گذشته باشد، همیشه یک لحظه بود که همه‌چیز دوباره عادی می‌شد. بعد از شام، مسیر برگشت به کابین سه آرام بود. هوا خنک شده بود و صدای دریا از دور می‌آمد. همان صدایی که همیشه باعث می‌شد احساس کنم جایی هستم که باید باشم. وقتی وارد کابین شدیم، حتی فرصت نکردم لباس‌هایم را درست حسابی عوض کنم. خودم را روی تخت انداختم. پرسی هم روی تخت خودش افتاد. چند ثانیه فقط سکوت بود.وبعد صدایش آمد. «رین؟» «هوم؟» «فکر می‌کنی یه روزی توی تیراندازی خوب بشیم؟» به سقف خیره شدم. به تمام تیرهایی فکر کردم که امروز به همه‌جا خورده بودند جز هدف. «احتمالاً نه.» صدای خنده‌ی آرامش در تاریکی کابین پیچید. و چند لحظه بعد، هر دو خوابمان برد. چون بعضی روزها با نجات دنیا تمام نمی‌شوند. بعضی روزها فقط با خستگی، خنده و یک خاطره‌ی مسخره تمام می‌شوند. و راستش را بخواهید گاهی همین روزها بهترین‌هایشان هستند. ارادتمند شما، رین جکسونی که رسما اعلام می‌کند: شمشیرها دوست فرزندان پوسایدون هستند اما کمان‌ها نه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چیزززز🧀
قول داده بودم برای رینیری‌ها هم یک لیست بسا-
خب چون اولین رینیری هنوز بی‌نام عه پس-
Our band's bassist!
Friendship with Cassandra Black is like: -هی!من تازگی‌ها از قازقولنگ‌ها خوشم اومده! -جدی؟منم همینطور!بذار۳‌۲‌۸‌۵‌۶‌۰۱‌۷ عکس ازشون برات بفرستم و ۴۵۶ تا فکتی رو که در طول تمام این ۵‌۰‌۲۸۱‌۰‌۷۴‌۰۲ سالی که فنشون بودم و فهمیدم،بهت بگم!
ماگما؟!
زندگی افتضاح شده و به walking dead نیازمندم👺