eitaa logo
DΞMIGØD II
76 دنبال‌کننده
587 عکس
80 ویدیو
1 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
باد آرامی بین درخت‌ها می‌وزید و صدای برخورد تیرها به سیبل‌ها از دور می‌آمد. چند نفر از بچه‌های کمپ مشغول تمرین بودند و هر چند لحظه یک بار صدای تشویق یا خنده‌ای بلند می‌شد. من همان لحظه فهمیدم. اینجا جای ما نبود. پرسی هم ظاهرا همین فکر را داشت، چون وقتی چشمش به کمان‌های روی میز افتاد، آهسته گفت: «هنوز هم فرصت داریم فرار کنیم.» آرام جواب دادم: «فکر می‌کنی آنابث نمی‌بینه؟» نگاهمان هم‌زمان به آنابث افتاد. دختر آتنا کنار میدان ایستاده بود و دقیقا همان حالتی را داشت که وقتی یک نقشه‌ی کامل در ذهنش دارد پیدا می‌کند. «می‌بینه.» «گروور؟» گروور با ناراحتی لبخند زد. پرسی آه کشید. «خیانت از همه طرف.» کاساندرا جلو رفت و دو کمان برداشت. برخلاف ما، او کاملا در قلمروی خودش بود. برای او، کمان مثل شمشیر برای من و پرسی بود؛ چیزی آشنا، طبیعی و راحت اصلا شاید بازوی سومش بود. حرکاتش دقیق بود و حتی وقتی فقط کمان را در دست گرفت، معلوم بود سال‌ها با آن کار کرده است. همین باعث شد بیشتر نگران شوم. چون اگر یک نفر مثل کاساندرا نمی‌توانست به ما کمک کند... احتمالا هیچ‌کس نمی‌توانست. یکی از کمان‌ها را طرف من گرفت. «خب، قهرمانان بزرگ شمشیرزن. ببینیم با یه سلاح از راه دور چه می‌کنید.» کمان را گرفتم. چوب صاف و صیقلی‌اش زیر دستم حس عجیبی داشت. شمشیر فرق داشت. شمشیر یعنی نزدیک بودن. یعنی دیدن حریفت، حرکت کردن، واکنش نشان دادن. اما کمان... کمان یعنی فاصله. یعنی آرام ماندن. و شاید مشکل اصلی همین بود. من و پرسی برای نزدیک شدن به دردسر ساخته شده بودیم، نه برای نشستن و منتظر ماندن. کاساندرا شروع به توضیح دادن کرد؛ حالت دست، جای پا، زاویه‌ی تیر. من سعی کردم گوش کنم. واقعا سعی کردم. اما وقتی تیر را روی زه گذاشتم، همان حس قدیمی برگشت. کاساندرا گفت: «آماده‌ای؟» به سیبل نگاه کردم. خیلی دور نبود. فاصله‌ای کاملاً معمولی. فاصله‌ای که هر آدم عادی باید بتواند از آن فاصله تیر بزند و تیرش حداقل روی لبه سیبل فرود بیاید. «آره.» زه را کشیدم. بعد رها کردم. تیر با سرعت از کمان جدا شد. شاید بعد از این همه سال، بالاخره یاد گرفته باشم. بعد صدای برخورد آمد. اما نه از سمت سیبل. از کنار آن. خیلی کنار آن. آن‌قدر کنار که یکی از بچه‌های هرمس که کنار میدان ایستاده بود، مجبور شد یک قدم کنار برود. من به تیر نگاه کردم. بعد به سیبل. بعد دوباره به تیر. «خب.» پرسی سعی کرد نخندد. «حداقل این بار عقبکی نرفت.» نگاهش کردم. «خیلی کمک کردی. ببینم تو چه گلی به سرمون می‌زنی» کاساندرا پلک زد. «اشکال نداره. دوباره امتحان کن.» پرسی کمانش را برداشت. «شرمنده نوبت منه.» برادر عزیزم همیشه اعتمادبه‌نفس بیشتری داشت. حتی وقتی نباید داشته باشد. زه را کشید. هدف گرفت. رها کرد. تیر رفت. بعد... صدای برخوردی آمد. اما نه صدای برخورد با چوب. صدای برخورد با چیزی فلزی.همه سرها برگشت. تیر پرسی به یکی از میله‌های پرچم کنار میدان خورده بود. چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت. آرچی که پشت بشکه‌ها پناه گرفته بود تا تیرهای ما صورت قشنگش را خدشه‌دار نکند، قهقهه زد و گفت: «حداقل این یکی نزدیک‌تر بود.» پرسی به او نگاه کرد. کارد میزدی خونش درنمی‌آمد. «نزدیک‌تر به چی؟» «به یک اتفاق تاریخی.» موج‌نوشته‌های عزیزم؛ در آن لحظه هنوز نمی‌دانستم اوضاع قرار است بدتر شود. هنوز نمی‌دانستم کاساندرا قرار است برای اولین بار در زندگی‌اش با چیزی روبه‌رو شود که حتی منطق آتنا هم نمی‌تواند حلش کند.‌ و هنوز نمی‌دانستم چند دقیقه‌ی دیگر، دختر آپولو با چهره‌ای کاملا جدی به آسمان نگاه می‌کند و احتمالا از خودش می‌پرسد: «من دقیقا با چه پدیده‌ای طرفم؟» چون آن دو تیر اول... فقط شروع فاجعه بودند. بعضی لحظه‌ها در زندگی آدم هستند که همان موقع نمی‌فهمی چقدر مهم‌اند. مثلا وقتی برای اولین بار شمشیر دستت می‌گیری و می‌فهمی شاید برای جنگیدن ساخته شده‌ای. یا وقتی وسط دریا می‌افتی و متوجه می‌شوی آب با تو حرف می‌زند. یا وقتی یک روز کامل را با کمان می‌گذرانی و در پایان به این نتیجه می‌رسی که شاید بهتر باشد هرگز چشمت به ریخت کمان نیفتد. من و پرسی در آن روز به نتیجه‌ی سوم رسیدیم. و خیلی هم مطمئن بودیم. بعد از چند ساعت دیگر کسی هیچ نظری نداشت. حتی کاساندرا. کاساندرا بلک کسی نبود که به راحتی تسلیم شود. او دختر آپولو بود؛ به قول آرچی یک نورزاده. کسی که از بچگی با کمان بزرگ شده بود، کسی که می‌توانست فاصله‌ی یک تیر تا هدف را با یک نگاه حدس بزند و کسی که احتمالا حتی در خواب هم می‌توانست تیر پرتاب کند.
اما آن روز، برای اولین بار در زندگی‌اش، فقط وسط میدان ایستاده بود و به من و پرسی نگاه می‌کرد. به تیرهایی که به هر چیزی می‌خوردند جز چیزی که باید. و احتمالا داشت به این فکر میکرد که از جزوه‌ی آموزش تیراندازی به کودکان آپولو با نیازهای ویژه استفاده کند‌. که البته این چیزی نبود که بعدا آرچی به من گفت. آرچی درحالی که زانوهایش را به شاخه‌ی درخت قلاب کرده بود و کله‌ی قرمزی‌اش جلوی من تاب‌تاب میخورد، مستقیم گفت کاس میخواد با جزوه‌ی عقب‌مونده‌ها بهتون تیراندازی یاد بده. که خب شاید این بار به جای برادر عزیزم خودم برای گرفتن و پیچاندن گوش‌هایس پیش‌قدم شده باشم. بگذریم، هیچ‌کس آسیب ندید. هیچ چیزی خراب نشد. که راستش، برای ما یک موفقیت محسوب می‌شد. کاساندرا جلو آمد، تیردان را ازمان گرفت و چند ثانیه به آن نگاه کرد. بعد به من. بعد به پرسی. «خب. من یه سؤال دارم.» پرسی محتاطانه گفت: «چی؟» کاساندرا خیلی جدی پرسید: «شما دو نفر چطور ممکنه انقدر بی‌دست و پا و کور باشید!» چند ثانیه سکوت شد. بعد آرچی از پشت همان بشکه‌‌هایی که تمام روز پناهگاهش بودند، گفت: «من که از اول همینو می‌گفتم.» آنابث که سپری را برای محافظت از خودش جلویش نگه‌داشته بود، لبخند زد و سعی کرد روحیه‌ی عزیزدلش و بنده را حفظ کند. «راستش... من هنوز فکر می‌کنم شمشیر دستتون بدن، هر دو نفر خطرناک می‌شید.» پرسی با غرور گفت: «بالاخره یکی فهمید.» آنابث ادامه داد: «ولی کمان ایده‌ی خوبی نیست.» آرچی همان لحظه از پشت بشکه بیرون آمد. اشتباه بزرگی کرد. چون وقتی کسی چند ساعت تمام دو نفر را مسخره می‌کند، باید بداند بالاخره یک روز جوابش را می‌گیرد. لبخند گشادی زد. «خب، حداقل الان مطمئن شدیم که اگر یه روز دشمناتون ببینن که شما فقط تیر و کمون دارید لازم نیست نگران چیزی باشن..» من و پرسی به هم نگاه کردیم. آن نگاه را خوب می‌شناختم. همان نگاهی که سال‌ها دوقلو بودن به آدم یاد می‌دهد. نگاهی که یعنی: "توام داری به همین چیزی که من فکر می‌کنم فکر می‌کنی؟" "کاملا." شمشیرهای تمرینی کنار میدان تیر بودند. و آرچی هنوز داشت قهقهه می‌زد و در هوا پشتک وارو می‌زد و ادای من و پرسی را درمی‌آورد. تا وقتی که دید من و پرسی هم‌زمان به سمتشان رفتیم. لبخندش آرام‌آرام محو شد. آرچی یک قدم عقب رفت. «بچه‌ها؟» پرسی شمشیر را روی شانه‌اش گذاشت: «چی شده؟» «بیاین منطقی باشیم.» گفتم: «ما منطقی بودیم.» پرسی سر تکان داد. «چند ساعت.» «خیلی هم منطقی.» آرچی عقب رفت. «من فقط حقیقت رو گفتم.» «تو همیشه وقتی دردسر شروع میشه همینو میگی.» و بعد شروع کردیم به دنبال کردنش. او هم فرار کرد آن هم خیلی سریع. بالاخره هرمس‌زاده بود. اما مشکل آرچی این بود که زیادی حرف می‌زد. حتی هنگام فرار. «فقط می‌خوام بدونید من هنوز معتقدم استعدادهای شما ارزشمندن!» پرسی پشت سرش فریاد زد: «خفه شو و بدو و دعا کن دستمون بهت نرسه!» «دارم همین کارو می‌کنم!» صدای خنده‌ی کاساندرا پشت سرمان می‌آمد. آنابث هم فقط ایستاده بود و با همان لبخند تاسف‌باری که نثار ما می‌کرد نگاهمان می‌کرد.شاید از اینکه بالاخره ما کسی را دنبال کرده بودیم و نه برعکس، لذت می‌برد. غروب که رسید، همه‌ی کمپ بوی آتش و غذا می‌داد. نور نارنجی خورشید روی درخت‌ها افتاده بود و صدای خنده‌ی دورگه‌ها بین کابین‌ها می‌پیچید. من و پرسی سر میز شام نشسته بودیم. خسته. گرسنه. و هنوز کمی ناراحت از اینکه کاساندرا احتمالا تا آخر عمرمان آن روز را فراموش نمی‌کند و نمی‌گذارد فراموشش کنیم. پرسی با بی‌حوصلگی با غذایش بازی کرد. «فکر می‌کنی فردا هم مجبورمون کنن بریم تیراندازی؟» گفتم: «نه.» نگاهم کرد. «مطمئنی؟» «آره.» مکث کردم. «فکر کنم کاساندرا هنوز داره تلاش می‌کنه بفهمه امروز چه اتفاقی افتاد.» پرسی خندید. خیلی کوتاه. ولی کافی بود. چون مهم نبود روز چقدر بد گذشته باشد، همیشه یک لحظه بود که همه‌چیز دوباره عادی می‌شد. بعد از شام، مسیر برگشت به کابین سه آرام بود. هوا خنک شده بود و صدای دریا از دور می‌آمد. همان صدایی که همیشه باعث می‌شد احساس کنم جایی هستم که باید باشم. وقتی وارد کابین شدیم، حتی فرصت نکردم لباس‌هایم را درست حسابی عوض کنم. خودم را روی تخت انداختم. پرسی هم روی تخت خودش افتاد. چند ثانیه فقط سکوت بود.وبعد صدایش آمد. «رین؟» «هوم؟» «فکر می‌کنی یه روزی توی تیراندازی خوب بشیم؟» به سقف خیره شدم. به تمام تیرهایی فکر کردم که امروز به همه‌جا خورده بودند جز هدف. «احتمالاً نه.» صدای خنده‌ی آرامش در تاریکی کابین پیچید. و چند لحظه بعد، هر دو خوابمان برد. چون بعضی روزها با نجات دنیا تمام نمی‌شوند. بعضی روزها فقط با خستگی، خنده و یک خاطره‌ی مسخره تمام می‌شوند. و راستش را بخواهید گاهی همین روزها بهترین‌هایشان هستند. ارادتمند شما، رین جکسونی که رسما اعلام می‌کند: شمشیرها دوست فرزندان پوسایدون هستند اما کمان‌ها نه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چیزززز🧀
قول داده بودم برای رینیری‌ها هم یک لیست بسا-
خب چون اولین رینیری هنوز بی‌نام عه پس-
Our band's bassist!
Friendship with Cassandra Black is like: -هی!من تازگی‌ها از قازقولنگ‌ها خوشم اومده! -جدی؟منم همینطور!بذار۳‌۲‌۸‌۵‌۶‌۰۱‌۷ عکس ازشون برات بفرستم و ۴۵۶ تا فکتی رو که در طول تمام این ۵‌۰‌۲۸۱‌۰‌۷۴‌۰۲ سالی که فنشون بودم و فهمیدم،بهت بگم!
ماگما؟!
زندگی افتضاح شده و به walking dead نیازمندم👺