《من آرچی چاپل رو انتخاب میکنم》
لیوان از دست نیکو افتاد. آقای دی نوشابهاش را روی خودش ریخت. کایرون طوری نگاهم کرد که انگار عقلم را از دست دادهام. آنابث میخواست در بهترین حالت دارم بزند.
کله بالبالی مذکور مشتی به هوا زد و چند اینچی روی هوا به پرواز درآمد و پشتک زد. 《همینه! میدونستم عاقلی. انتخاب فوقالعادهای بود.》
《باشه حالا هوا برت نداره.》
《دیگه خیلی دیره.》
کایرون که هنوز از شوک انتخابم بیرون نیامده بود، کراواتش را صاف کرد.
《خب رین...انتخاب دومت؟》
سر تکان دادم و به کاساندرا نگاه کردم.
《کاساندرا بلک》
کاساندرا شروع به پرتو تابانی کرد و اگر ویل به او یادآوری نمیکرد که الان همهمان را میسوزاند، احتمالا قبل از شروع این ماموریت به یک کپه خاکستر آبی بدل شده بودم.
پرسی نگاهش بین آرچی و کاساندرا چرخید.
《داری با من شوخی میکنی؟ الان آرچی رو به من ترجیح دادی؟》
آرچی نیشخند بزرگی زد. قبل از اینکه دهانگشادش کار دستش دهد، خودم جلو افتادم.
《آره. چون اصلا جزو گزینه ها نبودی. پرسی تو باید اینجا بمونی.》
مطمئن بودم که پرسی همان جا قابلیت انفجار داشت. و خب آرچی هم فیتیلهاش را روشن کرد.
《خب جکسون معلومه که من رو انتخاب میکرد. من هم جذابتر از توام. هم هزاربرابر خوشتیپترم. هم بامزهام و مثل یه مامان غاز عصبانی دنبال این نیستم که یه وقت یه خراش روش نیفته. درضمن باتوجه به رابطهی همدلیای که داریم بهترین گزینه- 》
پرسی سرش را به طرز خطرناکی چرخاند طرف آرچی.
چشمهایم را بستم.
عالی شد.
دوباره چشمهایم را باز کردم. پرسی نیمخیز شده بود. سرش را آرام چرخاند طرف من.
《گفت شما دو تا چی چی دارید؟》
آرچی پرید وسط
《ارتباط همدلی》
آرچی هرمس خفهات کند.
《آرچی عزیزم لطفا یه دقیقه ساکت شو.》
《چرا؟》
《چون داری گند میزنی.》
کاساندرا از خندهی فروخورده سیاه شده بود. ویل نیشخند میزد. حتی کلاریس هم خندهاش گرفته بود. کلهقرمزی پرپشت گوشدار حالت را میگیرم.
پرسی ایستاد.
《ارتباط همدلی؟ هیچ میدونید چقدر خطر-》
《اتفاقی شد. خب؟》
《اصلا چطوری به مغز پوکت همچین چیزی رسید!؟》
آرچی هم از جایش پرید و روی میز ایستاد.
《جکسون-》
دستهایم را به هم کوبیدم و تنگ آب روی میز لرزید.
《بسه دیگه!》
ساگت شدند. آرچی برگشت و نشست سرجایش. پرسی رو کرد به من.《الان تو تمام دردا و احساسات این یارو رو حس میکنی؟》
《پرسی-》
《فقط جوابم رو بده.》
《باشه باشه. آره گاهی اوقات.》
ویل نیشخندی زد و از نوشابهی داخل لیوانش یک جرعه خورد.《با اون میزانی که آرچی خودش رو درب و داغون میکنه حتما باید خیلی درد داشته باشه.》
نیکو نیشگونش گرفت که ساکتش کند چون قشنگ میدانست پرسی روی حالت پنیک کامل چه کارهایی میتوانست انجام بدهد.
گروور سعی کرد پرسی را آرام کند.
《ببین چیز خاصی نیست. دقیقا همون چیزیه که ماهم دار-》
《آره ولی ما هیچکدوممون هر یک ربع یه بار یه استخوانی از بدنمون رو نمیشکونیم! اون فقط توی یه روز معمولی میتونه به کشتنش بده!》
آرچی صورتش را درهم کشید.
《اینطوری کارنمیکنه جکسون》
《عه واقعا؟ پس بذار روشنت کنم چطوری کار میکنه گروور بهش درمورد کما گفتی؟》
گروور بازوی برادرم را گرفت و انقدر تکانش داد که مطمئن شدم محتویات معدهاش سانتریفیوز شدهاند.
《پرسی بسه نفس بگیر!》
آنابث هم آن یکی بازوی عزیز دردانهاش را گرفت و مجبورش کرد بنشیند.
《پرسی، بسه. رین همراههاشو انتخاب کرده.》
پرسی چشمغرهای به آرچی رفت.
《من که هنوز ازش خوشم نمیاد》
آرچی زبان درازی کرد 《کی نظر تو رو خواست》
واجب دیدم یک هشدار کوچک بهش بدهم.《آرچیبالد چاپل!》
دستهایش را بالا گرفت. 《آها درسته.ببخشید.》
کایرون دستهای را به هم زد.
《خیله خب. برید وسایلتون رو جمع کنید. فردا صبح راه میفتید.》
جلسه که تمام شد، مستقیم برگشتم کابین. روی تختم ولو شدم. از انتخابم مطمئن بودم. اگر قرار بود بزنم به دل هر اتفاقی که قرار بود بیفتد، مطمئن بودم که بهترین انتخاب را کردهام.
بقیهی بعدازظهرمان به جمع و جور کردن وسایل گذشت.
کم کم کیفم پر شد از لباس،غذا، بطریهای آب، آمبروزیا، دراخما، نکتار، و .... کلی چیز دیگر که مطمئن نبودم نیازی بهشان میدا کنم یا نه. ولی به هرحال برشان داشتم چون توی بدترین مواقع ممکن یکهو عصای دستت میشوند.
آندرتو هم گذاشتم توی جیب شلوار جینم. به زودی هوا قرار بود حسابی بارانی شود.
وقتی کارم تمام شد، خورشید غروب کرده بود. از کابین خارج شدم و رفتم سمت دریاچه تا خداحافظی کنم. پرسی آنجا بود.
《میدونستم میای.》
لبخند زدم.
《مگه جای دیگهای دارم؟》
برای چند لحظه هیچکداممان چیزی نگفتیم.کفشهایمان را درآوردیم و رفتیم داخل دریاچه. پرسی سرش را بالا آورد.
《مجبور نیستی بری.》
نگاهش کردم.
《توی این یه مورد خاص چرا هستم.》
《میتونی به کایرون بگی نظرت عوض شده.》
《میتونم》
《ولی انجامش نمیدی.》
《نه.》
دوباره سرش را پایین انداخت. آرزو کردم کاش چیز جالبتری به ذهنم رسیده بود. یک چیز بامزه. یا حداقل امیدوارکننده. چیزی که باعث شود همه چیز عادی به نظر برسد. ولی فکر نکنم اصلا چنین چیزی وجود داشته باشد. پرسی با آب بازی کرد و موجهای کوچکی درست کرد.
《اگر....پیشگویی همون چیزی باشه که فکر میکنم...》
حرفش را خورد. صبر کردم تا حرفش را کامل کند. ولی نتوانست. من هم مجبورش نکردم. شانهام را به شانهاش زدم.
《هی. من برمیگردم.》
《از کجا انقدر مطمئنی؟》
《مطمئن نیستم. ولی سعیم رو میکنم.》
لبخند کوتاهی زدم و او هم با یک لبخند کوچک جواب داد.
《زیاد دلگرمکننده نیست.》
《قرارم نبود باشه.》
سرش را تکان داد. بعد محکم همدیگر را بغل کردیم.
《برگرد. باشه؟ سالم و کامل.》
چشمهایم را بستم. سر تکان دادم و محکمتر بغلش کردم.
《برمیگردم.》
آرچی از پشت سرمان داد زد:
《اگر این مراسم خداحافظی احساسیتون تموم شده، بیایید کمک من وسایلم رو بچینم.》
خندیدیم و از هم جدا شدیم. از دور صدای جروبحث آرچی و کاساندرا بلند شده بود. آرچی داشت کاساندرا را تهدید میکرد که اگر مجبورش کند کولهاش را سنگین کند، تمام آذوقه را میخورد. کاساندرا هم داشت دادهای فراصوتی میزد که آرچی حق ندارد دست به آذوقه بزند.
بله.
من همین دو نفر را انتخاب کرده بودم.
چون همین چیزها بود که ما را ما میکرد.
جیغ آرچی دوباره بلند شد:
《رین! کاساندرا قاشق اضافهمو رو دزدید!》
غرش کاساندرا از آن طرف بلند شد
《ندزدیدم! من کسی نیستم که باباش هرمسه!》
حتی پرسی هم خندهش گرفت. برای چند لحظه، پیشگویی دیگر اهمیتی نداشت. به آسمان کبود نگاه کردم. فردا کمپ را ترک میکردیم.هرسه تای ما.
و جایی ورای مرزهای کمپ، بسترهای آب دزدیده شده انتظارمان را میکشیدند.
همینطور هم دختراعماق و هرچیز دیگری که اوراکل گفته بود. امیدوارم بودم لازم نباشد بهای زیادی بابت فهمیدن حرفهایش بپردازم.
ارادتمند شما،
رین جکسونی که قول میدهد از این به بعد بیشتر مواظب یکسری چیزها باشد.
#Rainairy
هدایت شده از تهسیگار.
«خوشبختترین انسانان آنانی هستند که با نیل دوستند»
سوره ژلهماهی، آیه۲۴
DΞMIGØD II (highschooler ver.)
گریهام گرفته کمک-
آرچی داری یه کاری میکنی حس کنم آخرالزمانه
(حالا که اینطوره در این آخرالزمان join me in the dea- چیز نه میخواستم بگم بریم کار مهیج💥)