eitaa logo
DΞMIGØD II
53 دنبال‌کننده
210 عکس
44 ویدیو
0 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
امیدوارم ریک به سرنوشت کرونوس دچار بشه
یک شونه پلاستیکی آبی بخوره توی جفت چشماش
دفترچه خاطرات نداشته عزیزم که همیشه از نوشتن چیزی در تو سرباز میزنم! نئو راست میگفت،او یک ارابه داشت.یعنی تلاش میکرد داشته باشد. به گفته خودش او ارابه‌مان را که لکنده‌ای بیش نبود،از مسابقات قبلی نجات داده و آن را نگه داشته و یکسری تغییرات در آن ایجاد کرده بود. ... دفتر عزیز،من هنوز درباره صحت حرفش اطمینان ندارم،آخر کدام ارابه جنگی شبیه به کشتی دزدان دریایی ساخته میشود؟! گویی چاره‌ای نداشتم جز اینکه بپذیرم او ممکن است درباره زندگی دریاییش حقیقت‌هایی گفته باشد. همانطور که میخ پنجم را بین لبانم می‌گذاشتم(اینکار را از فرزندان هفائستوس یاد گرفتم،وقتی دستانشان زیادی مشغول ساخت‌وساز بود چنین کاری میکردند،خیلی باحال است!) و مداد طراحیم را پشت گوش قرار می‌دادم(ممنون کابین 6!) سرم را کمی کج کردم:《داداش کوچولو...تلاشت رو تحسین میکنم اما هنوز فکر میکنم قسمت فوقانی سپر ارابه‌مون،بهتره که از شیوه ساختمانی دوره ویکتوریایی الهام بگیره و مزایای پیرنگی ساختمان پروژه‌مون رو به دیده عصر برنز به کل فراموش کنیم...》 نئو که تلاش میکرد میله بزرگی را که به طرز مشکوکی شبیه به یک دکل واقعی بود را به سطح چوبین ارا‌به‌مان متصل کند،مکث کرد:《منظورت چیه...؟》 پنج میخ ردیف میان دندان هایم را تکان میدهم و چکش را در دست میگیرم.سپس شانه بالا میندازم:《راستش خودم هم نمیدونم،یکبار آنابث چیس داشت این ها رو به جکسون می‌گفت و من هم اتفاقی شنیدم.فکر کردم جالب میشه اگه الان بگمش》 راستش حتی مطمئن نبودم که چیس دقیقا همین کلمات را به کار برده باشد،اما چه کسی اهمیت میداد؟چهره جکسون دقیقا همانی بود که من موقع سخنرانی های بی‌پایان کاساندرا درباره تفاوت صورت‌های فلکی کاستور و پولاکس(اصلا مگر این دو باهم تفاوتی هم داشتند؟) و نطق‌های تحلیلی رین از اشتباهات رایج موجود در آثار ژول‌ورن،به ویژه کتاب "بیست‌ هزار‌ فرسنگ‌ زیر‌ دریا" به خود میگرفتم. نئو با لگدی،دکلمان را جا انداخت و خندید:《حق با توعه،باحال بود...》 لبخندی میزنم که هر پنج میخ را در فاصله هایی منظم روی لبم پخش میکند،سپس به جان چرخ های جانبی میفتم:《میدونی،فکر میکردم با اون دختر آپولوییه تیم بشی...آم،اسمش چی بود؟دانیا؟دوری؟》 نئو کمی سرخ شد:《رودانته...رودی،خب ترجیح داد که توی قسمت تماشاگران بمونه...می‌گفت هیجان باعث میشه اتفاقات ناخوشایندی براش بیفته...》 یکی از پرهایم را باز میکنم:《اتفاقات ناخوشایند..؟》 نئو سرخ‌تر شد و سکسکه کرد،همیشه وقتی تحت فشار بود چنین اتفاقی میفتاد:《آره،وقتی هیجان زده میشه...میدونی که،صداش...》 مشتی به چرخ میزنم تا جا بیفتد،فکر کنم دارم یاد میگیرم:《اوه،که این‌طور...》 راستش حدس میزدم رودانته به نوعی مرض کلیوی گرفتار باشد(دلیلش را نپرسید) اما حالا فکر نمی‌کنم چنین بیماری‌هایی به دیگران آسیب برساند. از طرفی،کاساندرا هم همیشه می‌گفت فرزندان آپولو از نامتعادل‌ترین دورگه‌های المپی محسوب میشوند.برخلاف نئو حرفش را کاملا باور داشتم،چرا که یک‌بار کف پاهایش شروع به تابش کرد،طوری که کفش‌هایش را ذوب کرد و هرگاه قدم برمی‌داشت،بهتر بود که پشت سرش راه نروید؛چون به احتمال زیاد برای دقایقی بینایی‌تان را از دست می‌دادید.(و امان از وقتی که تلاش میکرد به صورتتان لگد بزند!) و از طرفی،توانایی های رودانته سولانو،یکی از موضوع‌های داغ بازار شایعات در کمپ بود(بدین وسیله اعلام می‌کنم من هیچ نقشی در تشکیل چنین بازار وسیعی نداشتم!). لازم نیست که حتما از او بپرسید،فقط کافی‌است در کیف همراهش یک مار پلاستیکی بگذارید تا از فرکانس های قدرتمند حنجره این دختر،ده‌ها متر دورتر پرتاب شوید. (برادرم نورمن بریج میگوید مدت‌ها پیش یکی از هم‌کابینی‌هایمان که بهتر است اسمش را نیاوریم در تاریکی دورانته را تا سرحد مرگ ترسانده و آخرین چیزی که کمپی‌ها از او دیده‌اند،پرتاب شدن او در آسمان بوده،نورمن حتی ادعا می‌کند او به یکی از اجسام معلق در مدار زمین تبدیل شده و آخرین کسی است که جرئت چنین کاری را داشت.دروغ میگفت،وقتی جاکلیدی sun jellycat سولانو را کش رفتم،صبحش فقط در پنجاه متری زمین والیبال و میان شاخه‌های درخت کاج به‌هوش آمدم) نئو ادامه داد:《عوضش گفت برای جشن پیروزیمون سنگ تموم میزاره،وقتی گفتم تو قراره هم‌گروهی بشی یک‌جورایی خیالش راحت شد》 میخندم:《بی‌خیال،بیشتر مردم وقتی میفهمن من قراره هم‌گروهشون بشم،همونجا تسلیم میشن!》 نئو چند پیچ را که در موهایش جاسازی کرده بود(الحق که برادر خودم است) برداشت تا پایه‌ی دکل را محکم کند:《اشتباهشون دقیقا اینجاست...》 با لبخند،چشمکی زد و گفت:《...هم‌گروهی شدن با تو،برابره با یکبرد حتمی...هرچند که قطعا قرار نیست از راه متعارفی باشه!》
پوزخند میزنم:《این ویژگی همه‌ی بچه‌های هرمسه،نئو.ما نامتعارفیم!》 -آره!غیرقابل‌پیش‌بینی! +بی‌نظیر و مانند! -شکست‌ناپذیر! +متوقف‌نشدنی! - و پیروز!چون ما دزدیم! +نخیر،چون ما حقه‌بازیم! -و مکار! +و شدیدا باهوش و خوش‌قیافه! -دقیقا! همانجا بود که بر اثر حرکات دست نسبتا ناشیانه‌ام،فنری از قسمت تحتانی عرشه ارابه‌مان جهش کرد و بر پیشانیم خورد. بقیه روز را بر تقویت جلوه‌های ظاهری و سیستم‌های دفاعی و تهاجمی ارابه‌دکل‌دارمان می‌گذرانیم.دوست داشتم که جزئیاتش را با تو در میان بگذارم،اما افسوس که ممکن است به نوعی سبب غش و ضعف رقبایمان و به خطرافتادن‌سلامت روانشان در اثر استرس شود.از آنجایی دورگه‌ی شرافتمند و برادربزرگ نمونه‌ای هستم نیازی به حذف رقیب‌هایمان پیش از آغاز مسابقه نداشتم. (هرچند که شدیدا پیشنهاد میکنم ساکنین کابین5،6و9 پیش ازخواب زیربالشت‌هایشان را به دقت چک کنند...!) از نئو جدا میشوم و با لبخندی به‌ پهنای قاچ هندوانه دست کاساندرا،به سمت دوستانم میروم.مثل پرده‌ای آنها را کنار میزنم و بین‌شان می‌نشینم.رین جکسون سرفه میکند:《المپ من،آرچی!چرا یکدفعه اینطوری میکنی!》 کرکر میخندم و به لباسش اشاره میکنم،گویا نوشابه های آبی فرزندان پوسایدون را نیز خیس میکردند.کاساندرا کتابش را بست و پرپشت گوش راستم را کشید،این خورشید‌زاده هیچ درکی ندارد که چنین حرکتی‌،چه دردی را در جمجمه‌ام پخش میکند:《آوخ!》 کاساندرا دست به سینه شد:《فکر کردم دیگه نمیای...کجا بودی؟》 پرهایم را مالش میدهم و اخم میکنم:《محرمانه‌ست!》 این‌بار،رین پرپشت چپم را میکشد:《عاوچ!》 -موهات روغنیه!راستش رو بگو،نکنه توی دوباره کابین آیریس پرسه میزدی؟ کاساندرا سیخ نشست:《نکنه دوباره روغن های معطرشون رو-؟!》 قبل از اینکه فرضیات از این هم بدتر شود فریاد کشیدم:《دخترها!این روغن موتوره!》 کاساندرا و رین سرجایشان خشک شدند،و بعد به صورت همزمان هردو پرهای را از درجهت کشیدند:《آرچیبالد دی.چاپلز!اگر یک جو عقل توی کله‌ات داشتی میفهمیدی که رفتن به کابین 9 از کابین آیریس هم وحشتناک‌تره!》 اشک درد در چشمانم جمع میشود،جیغ کشیدم،وحشیانه بال‌بال زدم و قبل از اینکه خودم هم متوجه شوم،در هوا شناور بودم:《گفتم به پرهام دست نزنین!منم فردا مسابقه میدم،همین!رازم همین بود!》 (همانطور که می‌بیند من واقعا تحمل بالایی دارم و شدیدا رازدارم) رین که پس از جهش ناگهانی من،نیم خیز شده بود و در همان حالت باقی‌مانده بود،سرش را به طرف بالا گرفت:《وایسا،چی؟!اما...با کی؟》 کاساندرا که از شدت تعجب نوک انگشتانش داشت می‌درخشید گفت:《امکان نداره!》 سرم را تکان تکان دادم و در هوا چرخ زدم،این کار باوجود انرژی زیادیه از من می‌برد،همیشه باعث کسب آرامش نیز می‌شود:《با یکی از هم‌کابینی‌هام،امروز روی ارابه‌مون داشتیم کار میکردیم...و خب خیلی اتفاقی پیش خودم فکر کردم چی میشه اگه-》 رین دستش را در هوا نگه داشت:《بذار بقیشو خودم حدس بزنم،یک‌چیزی منفجر شد،درسته؟》 یک چرخ دیگر می‌زنم:《خب یک‌جورهایی،البته اگر فوران کردن شیشه روغن موتور تحت فشار رو یک انفجار در نظر بگیری...》 کاساندرا شدیدا در تلاش بود لبخند نزند،اما گوشه لبانش به او خیانت کرد:《خب،تونستید پروژه‌تون رو به سرانجام برسونید؟》 درهوا راه میروم:《بله،البته که آره.خوشبختانه دستیار باوفا و صبوری دارم》 رین خندید:《خب من فقط بخش صبورش رو در نظر می‌گیرم》 کاساندرا نیز بالاخره لبخند زد:《امیدوارم شیشه صبرش رو تحت فشار نذاری،چاپل》 دست به سینه میشوم:《هاها،اینقدر بانمک بود یادم رفت بخندم》 صدایی آشنا از دور آمد:《رین،نمیخوای داستان رو شروع کنی؟》 جکسون بود،منظورم پرسی است. آه،ایزدان...همیشه در بهترین وقت حاضر می‌شود. رین از جا پرید:《پرسی!فکر کردم تا فردا برنمیگردی!》 پرسی موهای مشکی درهم ریخته‌اش را بیشتر به‌هم ریخت(این عادت من بود!)و خندید:《کارم زودتر از اون چیزی که فکرشو می‌کردم تموم شو...》 غرغر میکنم:《من که اصلا علاقه‌ای به روندش ندارم》 پرسی جکسون به بالا نگاه کرد:《اوه...تویی،سلام...》 ناخودآگاه زبانم را به دندان آسیایم میکشم:《...آره،تو هم همینطور...》 دفترچه خاطرات عزیز تو که انتظار نداشتی او را در آغوش گرفته و با صورتی خیس از اشک شوق از او خوشامدگویی کرده و به عنوان حسن ختام،سر و رویش را ببوسم چون از آخرین دیدارمان دقیقا 27 ساعت و 43 دقیقه گذشته؟ چون به نظر می‌رسد کاساندرا با آن چشم غره‌اش دقیقا چنین چیزی را میخواست. شکلکی درمی‌آورم:《چیه؟》 واقعا منظورش چه بود؟ فردی که اینجا باید به زانو میفتاد و از نوک‌انگشتان پا تا زانوان دیگری را می‌بوسید و گریه کنان طلب بخشش میکرد،کاملا مشخص بود.
پرسی آه کشید:《ببین رفیق...رین ماجرا رو برای من تعریف کرد...》 سرم را بالا میگیرم:《و؟》 لب های پرسی به شکل دو خط فشرده سفید درآمد،چشمانش را باریک کرد:《...قبول دارم که یک‌کوچولو زیادو‌روی کردم،اما جدی چه انتظاری داشتی؟می خواستی پاش رو قطع کنی!》 -تو هم دماغم رو شکوندی اونم با نوشابه موردعلاقم،این اوج بی‌انصافیه! پرسی جکسون از بین دندان هایش نفس کشید:《خب اون تنها چیزی بود که داشتم》 -استدلالت فقط همینه؟ -پسرها؟ -هی،من ADHD دارم!دست خودم نیست که قبل از فکر کردن عمل میکنم! -ما همه ADHD داریم،اما یک چیز دیگه هم داریم...شعور! -دقیقا،و علاوه بر شعور چیزی داریم که تو انگار دوست نداری ازش استفاده کنی...مغز! -پسرها! -هی،اونی که اینا دوست‌دخترش مغزجلبکی صداش میکنه من نیستم! -پسر ها... -آره،چون تو اصلا دوست‌دختر نداری! زبانم از کلمات قاصر میشود،خیزی به سمتش برمی‌دارم،نوک انگشتم را بر سینه‌اش میگذارم:《جطور جرئت میکنی همچین چیزی بگی؟من ده‌ها بار در رابطه بودم!》 پرسی مثل دیوانه های دستانش را درهوا تکان داد:《این چیزی نیست که بهش افتخار-》 -پسرها! موج صدا،همچون یک سیلی بزرگ به من و جکسون برخورد کرد.ما نعره کشیدیم،به عقب پرتاب شدیم و مثل خارهای بیابانی در فیلم های وسترن، در هم پیچ خوردیم. (دفترچه خاطرات عزیزم که جانم به فدایت! بی‌شک خودت می‌دانی چه کسی اول جیغ کشید،مگرنه؟) کاساندرا آهی کشید و شانه خواهرش را نوازش کرد:《مرسی،رودانته...واقعا بهش نیاز داشتیم》 رودانته،لبخند زد،هایلایت‌های طلایی موهای کوتاه بلوطیش،زیر نور آتش کمپ می‌دخشید و چشمان کهربائیش برق می‌زد:《قابلی نداشت،کاس.به هرحال خیلی داشتن سر و صدا میکردن...》 سپس بدون توجه به وضعیت زار ما،روی پاشنه پا چرخید و رو به رین گفت:《میشه داستانت رو شروع کنی؟فکر کنم همه دیگه اومدن...》 رین به اطرافش نگاه کرد و سرش را تکان داد:《اوه البته!دیگه وقتشه رسیده...و شما دوتا!...》 دوانگشت دستانش را به سمت من و جکسون که مثل دو کرم در هم لولیده بودیم،به طرز تهدید آمیزی تکان‌تکان داد:《اگر وسط داستان من دوباره بحث کنید،جاتون کف دریاچه‌ست!》 زیرلب گفتم:《بله خانوم...》 و با یک حرکت غافلگیرانه،خود را از منجلاب پرسی جکسون بیرون کشیدم تا در هوا ملق بزنم.بوی جکسون گرفته بودم،ترکیبی از دئودورانت ارزان‌قیمت و بوی دریا...ایی. پرسی غلتی زد و غرید:《...هنوز تموم نشده!》 گوشه چشم چپم را پایین میکشم و زبان درازی میکنم. رین هم آه کشید:《مثل بچه ها میمونید...》 پرسی،با بداخلاقی کنار خواهرش ولو شد:《اون شروع کرد!》 رین چشمانش را باریک کرد(متاسفانه خیلی شبیه به برادرش بود،بیچاره!):《 و تو داری ادامه‌اش میدی...بیا از این کاپ‌کیک های آبی بخور و آروم بگیر چون میخوام-》 رین به کنارش دست کشید،سپس کیفش را زیر و رو کرد:《قسم میخورم پاکتم رو همینجاها گذاشته بودم...》 بعد،دودراخماییش افتاد و بالا را نگاه کرد.شانه‌ای بالا انداختم و گاز گنده‌ای به کاپ‌کیک بلوبری تازه‌ای که از توی پاکت در دستم برداشته بودم،زدم:《اینو به عنوان غرامت در نظر می‌گیرم...》 -چاپل! دفترچه خاطرات عزیز،من عاشق وقتیم که مردم با چنین لحنی صدایم می‌کنند. قربان شما،آرچی چاپلی که همگان را روسفید خواهد کرد(احتمالا)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
و من همچنان دلتنگ مدرسه نیستم🌟
زندگی به یللی تللی عالیه
AAAAAAAAAA