eitaa logo
ن‍‌ی‍‌ک‍‌ت‍‌وف‍‌ی‍‌ل‍‌ی‍‌ا 𝑁𝑦𝑐𝑡𝑜𝑝ℎ𝑖𝑙𝑖𝑎>
454 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
731 ویدیو
13 فایل
𝐻𝑜𝑔𝑤𝑎𝑟𝑡𝑠 𝑖𝑠 𝑚𝑦 ℎ𝑜𝑚𝑒... نیکتوفیلیا یعنی علاقه به تاریکی و تنهایی‌ شب.. درست زمانی‌که نویسنده ها شخصیت های به یاد ماندنی خلق می کنند...✨ _من آدونا هستم،شاید یک افسونگر، شاید هم نویسنده... روحی آمیخته از: هاگوارتز,ماه,کتاب,ادبیات و پیچیدگی؛
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ناشناس: پاترهدی یا مالفوی هد؟گروهت چیه.؟!... ••••••'••'••••••••••••• قطعا مالفوی هد، به تازگی دامبلدور هد هم شدم😂. با افتخارررررر اسلیترین🐍💚💚💚 @witch_writer
ن‍‌ی‍‌ک‍‌ت‍‌وف‍‌ی‍‌ل‍‌ی‍‌ا 𝑁𝑦𝑐𝑡𝑜𝑝ℎ𝑖𝑙𝑖𝑎>
@witch_writer
آتش:این خاطره در چهارده مارس 1980 نوشته شده است... •••••••••••••'•••••••••••••'••••••••••'•••••• پدرخوانده ام از کلبه بیرون زد. من هم به دنبالش.. _داری چیکار می کنی پدررررر!! او پاکوبان پاکوبان و با سرعت به طرف جنگل قدم بر می داشت. من هم که تنها فقط هشت سال داشتم پشت سرش پیش می آمدم. او با خشم و نفرت کاغذ های مچاله شده درون دست بزرگ و گوشتی اش می فشرد و من احساس درد می کردم. پدرخوانده یک آن ایستاد و غرولند کنان گفت: عقب وایسا بچه! نفس نفس زنان ایستادم. منتظر بودم.. احساس می کردم حداقل شاید کاغذ ها را به من بازگرداند. اما اینگونه نشد... او کاغذ های در خود مچاله شده را روی زمین انداخت و با نگاهش تهدیدم کرد که جلوتر نروم.. همان لحظه عرق سردی که روی پیشانی ام غلتید را حس کردم و بلافاصله مشت های آهنین قلبم به قفسه ی سینه... چه اتفاقی قرار بود بیفتد؟چه بلایی سر نوشته هایم می آمد؟ آیا باید برای همیشه فراموششان می کردم؟ آیا نوشتن کار اشتباهی بود؟ آیا خیال پردازی یک دختر هشت ساله خطرناک بود؟ آیا من بیماری داشتم؟ تمام این سوالات ذهن کوچکم را در بر گرفته بود که پدرخوانده چوبدستی اش را همانند شمشیر بیرون کشید... نفسم را در سینه حبس کردم... و زیرلب با خود تکرار کردم: خواهش میکنم، پسشون بده! بمب... ـ پدر خوانده با یک ضربه آتش بزرگی را برپا کرد. از ترس چند قدم به عقب رفتم. آتش درست جلوی پایم زبانه می کشید و من کاغذ هایم را می دیدم که چگونه در حرارت آتش می مُردند... آتش... آتش... آتش... از من یک هیولا ساخت. تا آنکه چند سال بعد در هاگوارتز ، خود آتشی به راه انداختم... @witch_writer"