رمان جدیدمون
رمان:دوست داشتن
نویسنده:اریانا
رمانی به سبک دراما و عاشقانه
چنلمون
https://eitaa.com/wkvvkd
پارت ۱: مهمانیِ نقابها**
صدای بیسِ موسیقی، کفِ سالنِ بزرگِ ویلا را به لرزه درمیآورد. نورهای نئونِ بنفش و آبی، چهرهی دخترها را در هالهای از ابهام فرو برده بود. ملینا، آریانا، حدیث، آیدا، ارغوان و نرگس، مثل یک گروهِ جداناپذیر، گوشهای از سالن جمع شده بودند. اما ذهن ملینا اینجا نبود؛ نگاهش مثل یک آهنربا به سمتِ پسرِ غریبهای کشیده شده بود که در بالکن ایستاده بود و دود سیگارش را به سمتِ شب میفرستاد.
ارغوان که مثل همیشه سایهبهسایهی ملینا بود، بازوی او را گرفت و با لحنی که از نگرانی میلرزید، توی گوشش زمزمه کرد: «ملینا، خواهش میکنم... نرو سمتش. این نگاههایی که اون پسر داره، بوی دردسر میده. اونقدر به اون چشمها خیره نشو، ممکنه توش غرق بشی.»
ملینا تکخندهای عصبی کرد و بازویش را آزاد کرد: «ارغوان، تو زیادی محتاطی. فقط یه نگاهه، مگه نه؟»
اما حقیقت این بود که آن نگاه، بیش از یک «نگاه» بود. آن پسر، گویی تمامِ امنیتِ دنیای ملینا را به چالش میکشید. در حالی که دوستانش درگیرِ رقص و شلوغی بودند، ملینا در یک دوراهیِ سخت قرار گرفته بود: ماندن در امنیتِ جمع، یا قدم گذاشتن به سمتِ ناشناختهای که ارغوان از آن میترسید.
چند ساعت بعد، وقتی تبوتاب مهمانی خوابید و همه با خستگیِ شیرینی در حالِ برنامهریزی برای هیجانِ بعدی بودند، حدیث با هیجان فریاد زد: «بچهها! بلیطهای کنسرت حامیم جور شد! فردا شب همهمون میریم.»
ملینا، در حالی که هنوز تصویرِ آن پسر در ذهنش میچرخید، سعی کرد لبخند بزند. اما سرنوشت، نقشهی دیگری برایشان کشیده بود.
فردای آن شب، فضایِ سالنِ کنسرت با نورپردازیهای گرم و صدایِ پیانو پُر شده بود. وقتی حامیم با آن استایلِ خاصش روی صحنه ظاهر شد، تمامِ سالن غرق در سکوت شد. ملینا کنار نرگس ایستاده بود. اما در میانِ جمعیت، دو جفت چشم بود که از روی صحنه، تمامِ سالن را جارو میکرد تا روی دو نفر ثابت بماند: حامیم و نوان، که گویی در همان نگاهِ اول، در میانِ هزاران طرفدار، ملینا و نرگس را به عنوانِ سوژهی اصلیِ تمامِ ترانههای ناگفتهشان انتخاب کرده بودند.
ملینا بیاختیار دستِ نرگس را گرفت. نگاهِ حامیم دقیقاً روی او قفل شده بود؛ نگاهی که نه به عنوانِ یک خواننده به یک طرفدار، بلکه به عنوانِ مردی به زنی که انگار سالها منتظرش بوده.
ملینا زیر لب گفت: «نرگس... حس میکنی؟ انگار همهچیز داره عوض میشه.»
نرگس، که او هم در نگاهِ نافذِ نوان غرق شده بود، بیآنکه چشم از صحنه بردارد، پاسخ داد: «دیگه راه برگشتی نیست، ملینا. این شروعِ یه داستانِ خیلی عجیبه.»
نویسنده:اریانا/دلباخته ملی
پارت ۲
بعد از کنسرت، فضایِ سنگینِ سالن هنوز در گوشِ ملینا طنینانداز بود. تصویر آن پسرِ ناشناسِ مهمانی، مثل یک مهِ غلیظ، در ذهنش محو شده بود؛ حالا تنها چیزی که در دنیای او واقعی به نظر میرسید، نگاهِ حامیم بود.
هنوز از فضایِ ورزشگاه دور نشده بودند که یکی از عواملِ کنسرت به سمتِ گروهِ دخترها آمد. ارغوان که هنوز نسبت به اتفاقاتِ پیشبینینشده گارد داشت، سریع گفت: «ما باید بریم، برنامهای نداریم...» اما نگاهِ حامیم که حالا از صحنه پایین آمده بود و مستقیم به سمت ملینا میآمد، حرفهای ارغوان را در نطفه خفه کرد.
حامیم، در حالی که هنوز انرژیِ اجرا در چهرهاش موج میزد، بیتوجه به هیاهوی اطرافیان، مقابل ملینا ایستاد. سکوتِ عجیبی بین آنها برقرار شد. نوان هم چند قدم آنطرفتر با لبخندی محو، نرگس را زیر نظر داشت.
حامیم با صدایی که حالا آرامتر از ترانههایش بود، گفت: «خیلی عجیبه... ولی حس کردم امشب، تمامِ آهنگهام رو فقط برای تو خوندم. شاید باورت نشه، اما تو اولین کسی هستی که وقتی روی صحنه بودم، باعث شدی نتها رو فراموش کنم و فقط به چشمهات فکر کنم.»
ضربان قلبِ ملینا به شماره افتاد. آریانا و حدیث با تعجب به هم نگاه کردند و ارغوان، با نگاهی که ترکیبی از نگرانی و هیجان بود، دستش را دور بازوی ملینا سفتتر کرد. حامیم ادامه داد: «میخوام بهتر بشناسمت. میدونم شاید خیلی سریع به نظر بیاد، ولی فرصتهایی مثل امشب، تکرار نمیشن. میخوام فردا شب رو با هم بگذرونیم... فقط تو و من.»
ملینا در حالی که نگاهش بینِ چشمانِ امیدوارِ حامیم و چهرهیِ مضطربِ ارغوان در چرخش بود، نفسی عمیق کشید. سنگینیِ نگاهِ تمامِ دوستانش را روی خودش حس میکرد. این یک درخواست معمولی نبود؛ شروعِ یک رابطهی عمومی و پُر از حاشیه بود که میتوانست زندگیِ آرامی که داشت را برای همیشه زیر و رو کند.
ملینا بعد از لحظهای سکوت، سرش را بلند کرد. نگاهش مصمم بود، اما آمیخته با تردید. او گفت: «حامیم... همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد. من صادقانه بگم، انتظارش رو نداشتم. تو از دنیای متفاوتی اومدی و من... من نیاز دارم به این پیشنهاد فکر کنم. نمیتونم همین الان بهت یه "بله"ی ساده بگم که پشتش کلی ناشناخته هست.»
حامیم لبخندی زد؛ لبخندی که ترکیبی از احترام و صبر بود. «میفهمم. منتظرت میمونم، ملینا. هر چقدر که لازم باشه.»
وقتی حامیم از آنها فاصله گرفت، گروهِ دخترها دورِ ملینا حلقه زدند. آریانا با خندهای مرموز گفت: «ملینا، تو تازه واردِ یه بازیِ بزرگ شدی!» و ارغوان، در حالی که سعی میکرد نگرانیاش را پنهان کند، زیر لب گفت: «امیدوارم این فکر کردن، تو رو به سمتی نبره که دیگه نتونی برگردی.»
نویسنده:اریانا/دلباخته ملی
پارت ۳
(با درخواست های شما کتابی نمینویسم)
وقتی به خونه برگشتم احساس میکردم باری بزرگ رو روی دوشم حمل میکنم
نشستم روی مبل گفتم
_در خواست سختیه اما من فکر کنم نتونم این درخواست قبول کنم
حسی که داشتم عجیب بود
حسی که بهم میگفت کار درست همینه دیگه از روی احساسات رفتار نمیکردم
تو فکر خیال بودم که گوشیم زنگ خورد
کلافه پوفی کشیدم گفتم
_ملینا هستم بفرمایید
صدایی آشنا جواب داد
+میشناسمت خانم
بی توجه گفتم
_خوب به من چه کارتون؟
طرف از برخوردم شوکه زده گفت
+حامی صالحی هستم
گفتم
_به درخواستتون فکر کردم جوابم رده
حامی با متوجه شدن جوابم با غم گفت
+ممنونم که گذاشتید باهاتون صحبت کنم فعلا
منم با سردی گفتم
_فعلا
از ملینایی گه جدید داشت بوجود میومد میترسیدم چون الان یه فکر شوم تو ذهنم بود
این روز دیگه ملینا احساساتی مرد الان دیگه منطقی باید باشم
بهتره خودم عوض کنم موهام رنگشون خیلی رو مخه
رنگشون میکنم میخوام سبزشون کنم اره
این کارو میکنم اینطوری بهتره خودم خوشم میاد
گوشیم در آوردم زنگی به آرایشگاهی که فردا کل اکیپ میرفتن زدم و نوبت ناخون+رنگ مو
گرفتم
دیگه ملینای ساده مرد
فردا با یه حس که انگار دیگه خودم نمیخوام بشناسم
بلند شدم حمومی رفتم
و موهام خشک کردم روتین پوستیم رفتم
آرایشی ساده کردم موهام باز گذاشتم
لباسی سبز رنگ و مجلسی خیلی شیک برداشتم و پوشیدم
چشمام بستم به اینه نگاه کردم
این من بودم
این یه دختر ساده نبود الان دیگه خیلی بزرگ شده بود
دیگه از دستورات ارغوان یا بقیه پیروی نمیکنم
لباسم صاف کردم و سوئیچ ماشین برداشتم
رفتم پارکینگ ماشین رو شن کردم گازشو دادم
به سمت آرایشگاه
وقتی رسیدم دیدم همه اکیپ هم اومدن و جلوی در انگار منتظر ارغوانن
من قبلا گفته بودم نمیام و اینا باور کرده بودن
از ماشین پیاده شدم
بی توجه به بچه ها رفتم تو آرایشگاه
اول نوبت رنگ موهام بود
نشستم که بچه ها وارد شدن
لباسم عوض کرده بودم تا کثیف نشه
متعجب هم بودم چرا هیچکس منو نشناخته بود
نه آریانا نه ارغوان نه نرگس حتی ایدا
ارایشگر شروع به رنگ کردن موهام کردم
چشمام بستم گفتم من وقتی
موهام کلا رنگ شد آماده شد چشمام باز میکنم
بعد تقریبا یک ساعت گفتن که چشمام باز کنم تو سالن کلی صدای پچ پچ میومد
چشمام باز کردم با دیدن این دختر جدید متعجب شدم
این دختر زیبا و عجیب من بودم
با چشمایی به رنگ سبز
و موهایی به رنگ سبز
رفتم لباسم پوشیدم که یکی از بچه های اکیپ خورد بهم
آیدا بود
با دیدن من منو نشناخته بود
معذرت خواهی کرد رفت
یه حس عجیب مثل تازه متولد شدن داشتم خوشحال بودم
رفتم تا کار ناخونام انجام بدن که...
نویسنده:اریانا/دلباخته ملی
پارت ۴
ارغوان هم اونجا بود
بی توجه نشستم
ناخون کار شروع که ارغوان شروع به حرف زدن با من کرد
گفت
+سلام من ارغوانم اسم شما چیه
نگاهش نکردم گفتم
_منم ملی..
متوجه شدم اسمم هم مشکله با کمی فکر کردن گفتم
_منم ایزاکانا هستم
نگاهم کرد گفت
+چه اسم جالبی معنیش چیه
معنیش میدونستم گفتم
_معنیش میشه گل زیبا و خوشبو
ارغوان با کمی شک گفت
+شما چقدر زیبایید اما چرا انقدر سردید؟
لبخندی زدم گفتم
_خوب راستش تصمیم جدیدم اینه باید خودم قوی بکنم
با این حرف نگاهم کرد گفت
+منم یه دوست دارم به اسم ملینا خیلی احساساتیه فقط به خودش فکر میکنه ما تزش خوشمون میاد
با این حرفا دلم شکست یعنی کسایی که باهاشون انقدر صمیمی بودم فقت باهام مدارا میکرد
بغض راه گلوم بست نتونستم چیزی بگم و فقط نفس نفس میزدم تا این بغض سرکوب بشه
بعد کار ناخون کار حساب کردم و از آرایشگاه با حال دگرگونی اومدم بیرون
اشکام سرازیر شد که...
#آریانا
رفتم بیرون که یکم هوا بخورم اما با دیدن اون دختر مو سبز که گریه میکرد ناخودآگاه چشمام خیس شد رفتم جلو دستش گرفتم که لبخندی وسط گریه زد گفت
_ببخشید من یکم حساس شدم بهتره برم
نمیدونم چرا ولی احساس میکردم ملیناست خیلی نگاه پر معناش میگفت که این ملیناست اما موهاش این نمیگفت
گفتم
+باشه برو
چرا گریه میکرد؟
چرا برام آشنا بود؟
چرا ناراحت بود؟
این سوال ها توی ذهنم هک شد
با رفتنش نفس راحتی کشیدم رفتم داخل آرایشگاه
ارغوان چرا اینطوری بود
چرا احساسی میخندید
متعجب رفتم جلو گفتم
+حالت خوبه؟
گفت
+نه هیچی نگو الان نمیدونم چرا ولی دل اون دختره رو شکوندم
متوجه شدم اون دختره منظورش مو سبزه بود گفتم
+تو خیلی بیشعور بازی در میاریا چرا خوب
نگاهم کرد گفت
+نمیدونم از ملینا بد گفتن بعد که یهو به ناخون کارش گفت زودتر کارم تموم کنید بع با هال بعد دیوید بیرون
یهو محکم زدم تو سرم گفتم
+اون ملینا بود اره خودش بود ما چیکار کردیم
همه وا رفتن که ارغوان با خشم گفت
+من دل ملینا رو شکوندم خدای من الان اون حالش خیلی بده باید بهش زنگ بزنم
یهو آیدا دست ارغوان گرفت گفت
+نزن زنگ نزن تنهاش بزاری بهتره
ارغوان به حرف آیدا گوش داد منم گفتم
+من میرم خونه
و تاکسی گرفتم رفتم
#ملینا
وفتی رسیدم خونه
راحت نشستم و مثل دیونه ها خندیدم
پس من رو مخه همه بودم
پس من مهره اضافی بودم اره
بهتون نشون میدم
ملینا احساسش رو کشت دیگه حتی از ته دل نخندید
این کار ها تا ۳ روز ادامه داشت ملینا بی محل شده بود
بی حوصله
خواب بود که گوشیش زنگ میخوره و یهو...
نویسنده:اریانا/دلباخته ملی
پارت ویژه (پارت ویژه نویسنده)
نویسنده:اگر تو رمان دقت کنید ملینا خیلی میخواد خودش رو تغییر بده تا از گذشته شومی که داشت و احساساتی بودنش که همیشه باعث خرابکاری میشد دست بکشه
اما اون با اون همه تغییر سرد نشود و تغییر بزرگتری کرد
اون قلبش مهربون تر شد اما دیگه احساساتی عمل نکرد
توی ادامه داستان گوشی ملینا زنگ میخوره و خبر بدی بهش میدن که ملینا از شوک اون حالش بد میشه
یعنی چه خبری میتونه باشه؟
چخبری که میتونه یه اکیپ از هم بپاشونه؟
و آدم بده این داستان تو اکیپ قراره کی باشه؟
در پارت های آینده به این جواب میرسید
خیلیا اومدن پیوی گفتن که لطفا کتابی ننویس
کتابی یعنی فارسی مثل جمله پایین
در روزگاران قدیم
دیدید اینطوری میشه
تمام دخترای اکیپ شخصیت اصلی هستن
بزارید یه معرفی ساده بکنمشون
ملینا:مهربون،خوش قلب،زیبا،بامزه☺️
اریانا:منطقی،مظلوم،همیشه مشکوک🗡
آیدا:عصبی،همیشه گشنه،ناناز😅
حدیث:صادق،پشتکار،مسئولیت پذیر👌
ارغوان:باهوش،منطقی،ساده زیست،پشتکار👒
نرگس:مهربون،بامزه،منطقی،۹۹ درصد حق گو😂
خوب آشنا شدید دیگه
منم نویسنده اریانام 🎌
کپی ممنوع