نت عشق — قسمت پایانی
سالها گذشت...
دیگر از جنگ خبری نبود.
از نفرینها...
از جداییها...
و از اشکهای آن روزها...
همهچیز آرام شده بود.
کارنوس و نایرا...
همچنان با همان عشق همیشگی کنار هم زندگی میکردند.
خانهشان همیشه پر از خنده بود.
نیک و لیندا...
آرزویشان را زندگی میکردند.
هر روز کنار هم...
و هر شب با لبخند به خواب میرفتند.
ویکتور و ایزابلا...
بعد از سالها دوری...
دیگر حتی یک روز هم از هم جدا نشدند.
هر وقت کسی ویکتور را پیدا نمیکرد...
میدانستند کنار ایزابلاست.
رین...
بالاخره شجاعت پیدا کرد.
و آن روز...
به جسیکا گفت:
«دوستت دارم.»
جسیکا لبخند زد.
گل کوچکی را که سالها پیش از رین گرفته بود، نشانش داد.
«منم...»
«از همون روز دوستت داشتم.»
رین از خوشحالی فقط خندید.
هیولاها...
دیگر دشمن نبودند.
آنها هم در صلح زندگی میکردند.
البته...
هنوز هم وقتی رین اخم میکرد...
همه چند قدم عقب میرفتند!
کارنوس همیشه با خنده میگفت:
«از هیولاها نترسین...»
«از اخم رین بترسین!»
همه میخندیدند.
جنگل دوباره سرسبز شد.
رودخانهها زلال شدند.
پرندهها آواز میخواندند.
و قصر...
دوباره پر از زندگی شده بود.
یک عصر بهاری...
همه دور یک میز بزرگ جمع شدند.
ویکتور آشپزی کرده بود.
نیک طبق معمول از غذا تعریف میکرد.
لیندا میخندید.
کارنوس و نایرا مشغول شوخی بودند.
رین و جسیکا کنار هم نشسته بودند.
ایزابلا به همه نگاه کرد...
و آرام گفت:
«فکر میکنم...»
«همهی سختیها ارزشش را داشت.»
همه سکوت کردند.
بعد...
لبخند زدند.
خورشید آرام پشت کوهها پنهان شد.
نور طلاییاش روی قصر افتاد.
و داستان آنها...
با جنگ به پایان نرسید...
با عشق...
با دوستی...
با خانواده...
و با امید...
ماندگار شد
پـــــــــــــــایــــــــــــــان
https://eitaa.com/wolf_star1392
تیتراژ داستان"اخرین کسی که دیدی، خودت بودی"
«بعضی درها رو نباید باز کرد... مخصوصاً وقتی صدایی از پشتش میاد که مال هیچکس نیست.»
هیکاری تاناکا، تازه به مدرسهی جدیدش پا گذاشته.
مدرسهای با یه انباری قدیمی، یه راز قدیمیتر، و یه پسر که انگار هیچوقت نبوده...
حالا هیکاری صداش رو میشنوه.
حس میکنه باید بره سمتش. نمیدونه چرا، ولی نمیتونه نادیده بگیره.
اما هرچه جلوتر میره، چیزهایی میبینه که نباید میدید.
نوشتههایی روی دیوار، خاطراتی که مال خودش نیست، و آینههایی که حقیقت رو نشون نمیدن...
«آخرین کسی که دیدی، خودت بودی»
حالا که پا گذاشتی، شاید دیگه نتونی مثل قبل باشی...
https://eitaa.com/wolf_star1392
اخرین کسی که دیدی، خودت بودی
پارت اول"صدایی در گذشته و حال":
ساعت: 16 بعد از ظهر
برخورد چاقو با گوش و استخون حیاط ورزش مدرسه"کاگه یاما"پیچید و بعد، صدای افتادن...
جسد پسری حدود16_18ساله،توسط یکی از همکلاسی هاش پشت درخت قدیمی و سالخورده پیدا شد. یه چاقوی خونی توی دست راست مقتول بود ولی...مقتول چپ دست بود. توی پرونده پلیس نوشته"مقتول بر اثر برخورد چاقو به قفسه سینه و خونریزی شدید جان باخت و ممکن است خودکشی باشد"
ولی ایا واقعا خودکشی بود؟ یا دست کسی هم الوده شده بود؟
✧=============✧
«8سال بعد»
+هیکاری تاناکا؟
-حاضر!
هیکاری 15 ساله، سه روز پیش، از روستای"گوکایاما" به مدرسه ای در "اوساکا" اومده بود.
هنوز به حال و هوای شهری مثل شهر اوساکا عادت نداشت.
+آیکو کاتو؟
-حاضر
آیکو، دختری مغرور و از خود راضی!
پدرش توی شهرداری شهر کار میکنه و خلاصه بگم؛ خانواده پولداری داره.
بعد از حضور و غیاب، معلم شروع کرد به نوشتن روی تخته گچی کلاس و درس دادن ولی... حواس هیکاری جای دیگه ای بود، به انباری.
از پنجره کنارش به انباری خیره شده بود.
نمیدونست چرا، انگار یه چیزی توی اون انباری بود که فقط او میتونست حسش کنه. چیزی شبیه خاطره، ولی نه مال خودش...
هیکاری نمیدونست جواب چیه. فقط میدونست فردا دوباره به اون پنجره خیره خواهد شد.
ولی چرا؟ چرا هیکاری چشم از انباری برنمیداشت؟
https://eitaa.com/wolf_star1392
اخرین کسی که دیدی، خودت بودی
پارت دو"بیداری یا خواب؟":
زنگ تفریح اول به صدا دراومد و توی مدرسه پیچید.
هیکاری کتاب رمان مورد علاقش رو برداشت و به حیاط رفت.
درختی قدیمی و سالخورده گوشه حیاط رو انتخاب کرد و زیرش نشست، کتاب رو باز کرد و شروع کرد به خوندن... صفحه اول، دوم، سوم و همینطور به ترتیب.
صدای ورق خوردن توی گوشه خالی و دنج حیاط، سکوت رو میشکست.
یکدفعه حس کرد سایه ای روی ورقه های کتاب افتاده. سرش رو بالا برد و دیدش... ایکو.
ایکو نیشخند مسخره ای زد و خم شد جلوی هیکاری:(ببینید، بچه درسخون بازم داره کتاب میخونه! اصلا چیزی یاد میگیری با مغزی که داری؟!)
هیکاری چیزی نگفت و فقط کتاب رو محکم به سینش چسبوند.
ایکو دست به سینه شد:(اخی... بچه روستایی به تنها دوستش چسبیده!) بلند شد و به دوتا دوستاش نگاه کرد:(فقط ادم های تنها و ضعیف با یه شی دوست میشه)
خندید و با دوتا دوست هاش کم کم دور شد.
درون هیکاری مثل اتش زیر خاکستر بود.
سعی کرد اروم باشه ولی یکدفعه... صدایی از انباری شنید، صدای افتادن جعبه ها.
پشتش رو کرد و به در انباری نگاه کرد.
کنجکاوی بهش قلبه کرد و بلند شد و یواشکی، با نوک پا رفت جلوی در انباری.
نوک انگشتاش رو به در زد و در اهنی و زنگ زده با صدای جیر جیر بلندی باز شد.
یه قدم، دو قدم... وارد انباری شد.
-شـــــرق!-
در انباری محکم بسته شد و صدای تیک قفل شدن توی انباری پیچید.
خون توی رگ های هیکاری یخ زد.
صدای خنده ایکو از پشت در اومد:(خوش بگذره روستایی! اونجا برای تو ساخته شده!)
صدای قدمها کمکم دور میشد. هر قدم، یک نت از غرور آیکو را مینواخت.
هیکاری با دست هایی لرزان، گوشی رو از جیب لباسش در اورد و چراغ قوه اش رو روشن کرد و فضای انباری رو دید...
-چیک چیک-
صدای قطرات اب که توی سطل اهنی و قدیمی می افتادن.
دیوار هایی اجری ترک خورده که عنکبوت ها توی اونجا خونه دنج و راحت خودشون رو ساخته بودن. سقفی که انگار انتهایی نداشت و تا بینهایت ادامه داشت.
جعبه های قدیمی که بعضی ها با پارچه های سفید و خاک خورده پوشیده شده بودن.
بوی خاک خیس و بوی کپک، حلقش رو میسوزوند.
ولی... چیزی که مغز هیکاری رو درگیر میکرد، نوشته های روی دیوار بود:
"کایتو"
"کسی هست؟ تنهام و ترسیده"
"کسی صدای منو میشنوه؟... هیچکس؟"
داشت نوشته هارو میخوند که چشمش به دفترچه خاطراتی خورد. دفترچه رو با انگشت هایی رنگ پریده برداشت.
روی دفترچه نوشته شده بود"کایتو کیمورا"...
خواب بود یا بیدار؟!
کایتو کیمورا کی بود؟ نوشته های دیوار مال چه کسی یا کسانی بودن؟ ایا باید هیکاری دفترچه رو میخوند؟
https://eitaa.com/wolf_star1392
اخرین کسی که دیدی، خودت بودی
پارت سه"اینجا خونه منه":
هیکاری اب دهنش رو قورت داد.
با انگشت های لرزان و رنگ پریده، صفحه اول رو باز کرد و شروع کرد به خوندن:
"سلام دفترچه! من کایتو کیمورا هستم! میدونم مسخرس به یه دفترچه سلام کنی، ولی خب.
من الان سال... نمیدونم! واقعا سال چندمم؟ شاید بعدا از یکی پرسیدم."
هیکاری دوباره کنجکاویش پیروز شد و صفحه بعد هم خوند:
"باورم نمیشه دفترچه! خیلی زود با همکلاسی هام دوست شدم!
کی فکر میکرد یه پسر17 ساله مثل من بتونه با همکلاسی هاش خوب بشه؟
ولی یه حس عجیبی دارم... نمیدونم چی... ولی مهم نیست!
مهم اینه کلی دوست دارم!"
هیکاری سرشو کج کرد. یعنی این پسر ازش بزرگتره؟ حس عجیب؟ منظورش چیه؟
توی این فکرا بود که یکدفعه چندتا جعبه افتاد:(کسی بهت یاد نداده به وسایل شخصی کسی دست نزنی خانم کوچولو؟!)
هیکاری جاخورد،مثل یه بچه گربه ترسیده!
ناخوداگاه دفترچه رو دو دستی گرفت:(تو... تو کی هستی؟!)
صدا با غرور گفت:(تو توی خونه منی، باید تو بگی کی هستی!)
هیکاری بلند شد و چراغ قوه گوشیش رو با ترس به دور و بر انداخت. هیچی نگفت.
یکدفعه یه دست روی شونش حس کرد! در صورتی که هیچ نفسی پشت سرش حس نمیکرد!
هیکاری نفسش قفل کرد. انگار کسی توی قفسهی سینهاش یخ ریخته بود.
و وقتی به پشت سرش نگاه کرد...
یعنی دست کی روی شونش بود؟ یعنی این انباری قدیمی خونه کسی بود؟
https://eitaa.com/wolf_star1392
اخرین کسی که دیدی، خودت بودی
پارت چهار"یک دریچه=راه خروج":
هیکاری با ترس به پشت سرش نگاه کرد و دید، یه پسر با موها و چشم هایی هم رنگ اسمان بهش نگاه میکنه و لباس هاش،مثل لباس فرم پسرهای مدرسس!
پسر خم شد تا چشماش روبه روی چشمای هیکاری بشه:(تو اینجا چیکار میکنی؟!)
هیکاری دست پسر رو از شونش برداشت و عقب رفت:(اول... اول تو بگو اینجا چیکار میکنی؟!)
پسر اه کشید و دست به سینه شد، صاف وایساد:(اینجا خونه منه... پس تو باید جواب بدی)
هیکاری اه کشید:(باشه... من هیکاری هستم... هیکاری تاناکا)
پسر دستشو دراز کرد، نه برای حمله، برای دست دادن:(منم کایتو هستم... یا بهتره بگم کایتو کیمورا)
هیکاری خشکش زد، به دفترچه نگاه کرد:(یعنی این دفترچه...)
کایتو دفترچه رو سریع از هیکاری گرفت، با عصبانیت گفت:(اره! مال منه! اصلا چرا تو خوندیش؟! یه چیز شخصیه!)
هیکاری با دست و پاچگی، خم و صاف شد:(ببخشید!! نمیدونستم مال توعه!!)
کایتو خاک دفترچه رو گرفت.
سینه اش رو جلو داد و چشماشو بست. با غرور گفت:(باشه... از اونجایی که ادم بخشنده ای هستم، میبخشمت)
هیکاری با کف دستش زد توی صورتش:(ممنون)
بعد به دور و اطراف نگاه کرد:(اینجا راه خروجی نیست؟)
کایتو دفترچه رو روی یکی از جعبه ها گذاشت و به یه دریچه اشاره کرد:(فکر کنم اونجا راه خروج باشه)
هیکاری اب دهنش رو قورت داد و شال گردن قرمزش رو درست کرد:(خب... اونجا... اممم... باشه)
کایتو کنار هیکاری خم شد:(نگو که میترسی!)
هیکاری نفس عمیق لرزانی کشید:(ن... نه! فقط... فقط...)
یکدفعه باتری گوشی هیکاری تموم شد و چراغ قوه خاموش شد. هیکاری خشکش زد، همه جا تاریک و ترسناک بود.
کایتو اه کشید و یه لامپ انباری رو روشن کرد:(نیازی نیست بگی، فهمیدم از چی میترسی!)
هیکاری گونه هاش قرمز شد:(...!)
کایتو به هیکاری نگاه کرد، دست به سینه شد:(میخوای تا صبح به من نگاه کنی یا باهم بریم بیرون؟!)
هیکاری با ناباوری به خودش اشاره کرد:(یعنی... من و تو؟! باهم؟!)
کایتو که اعصابش خورد شده بود گفت:(اره دیگه احمق خانم! حالا برو روی شونه هام و برو توی دریچه)
هیکاری اولش جا خورد، ولی بعد سرشو تکون داد.
گوشیش رو توی جیب لباسش گذاشت.
رفت روی شونه های کایتو.
کایتو پاهای هیکاری رو گرفت:(زود باش دیگه!)
هیکاری دستش رو دراز کرد تا به دریچه برسه:(دارم... سعی میکنم...!) گونه هاش قرمز شده بود.
یکدفعه کایتو یه سایه دید و ترسید:(هیولا!!)
هیکاری با ترس گفت:(کجاس؟!)
کایتو تعادلش رو از دست داد و دوتایی افتادن زمین.
کایتو صورتش رو بلند کرد و نگاه کرد... فقط یه موش بود!
هیکاری با مشت زد توی سر کایتو، کایتو سرشو گرفت.
یه بار دیگه تلاش کردن و موفق شدن.
هیکاری رفت توی دریچه و کمک کرد کایتو هم بیاد توی دریچه.
یعنی توی ادامه چه اتفاقی برای این گروه دونفره میوفته؟ یعنی بلاخره میتونن برن بیرون؟
https://eitaa.com/wolf_star1392
اخرین کسی که دیدم، خودت بودی
پارت پنجم"یه قاتل، دو مهمون ناخونده":
هیکاری و کایتو داشتن چهار دست و پا توی دریچه های خاک خورده میرفتن.
کایتو اول بود، چون چراغ قوه ای که از انباری برداشته بود، دستش بود.
هیکاری هم پشت سرش میومد.
یکدفعه به جایی رسیدن که مثل سرسره بود. کایتو وایساد:(نیا! صبر-)
حرفش نیمه تموم موند که یکدفعه هیکاری خورد بهش و اون لیز خورد و شال قرمز هیکاری رو گرفت تا نیوفته.
هیکاری هم تعادلش رو از دست داد و دوتایی سر خوردن!
هیکاری محکم دستاشو دور گردن کایتو حلقه کرده بود و دوتایی با ترس و نگرانی داد میزدن!
و یکدفعه روشنایی
-بـــــــــــــوم!!-
کایتو با صورت خورد زمین و وقتی خواست بلند شه، هیکاری افتاد روش.
کایتو احساس خفگی کرد، یه مشتش رو به زمین زد:(بلندشو از روی من!! دارم خفه میشم!!)
هیکاری گونه هاش قرمز شد و سریع بلند شد.
کایتو بلند شد و کمرش رو گرفت و نگاه کرد، چندتا راهرو که مثل قصر های اروپایی زیبا و پر از نقش و نگار بودن:(اینجا دیگه کجاست اومدیم؟)
هیکاری اب دهنش رو قورت داد:(نمیدونم... هرچی هست راه خروج نیست)
کایتو همینطور که یه دستش کمرش رو گرفته بود، با کف دست ازادش، به صورتش زد:(منتظر بودم تو بگی خانم باهوش!)
یکدفعه چراغ ها سوسو زدن و ته راهرو کامل تاریک شد و... یه ادم سیاه پوش با صورتی که معلوم نبود، لبخند زد و دندون های قرمز و تیزش معلوم شد. یه تبر خونی دستس بود!
کایتو اول دیدش، ترس تا مغز استخون هاش رفت، یه قدم عقب رفت.
هیکاری که پشتش به اونا بود به کایتو نگران و رنگ پریده نگاه کرد:(اتفاقی افتاده؟! رنگت-)
یکدفعه کایتو، هیکاری رو گرفت و زیر بغلش گرفت و شروع کرد دویدن.
هیکاری مثل لبو قرمز شد:(چی... چیکار میکنی؟! مگه... گونی سیب زمینی میبری؟!)
کایتو داد زد:(اگه میخوای بمیری بذارمت زمین!)
هیکاری با ترس به پشت سرشون نگاه کرد، قاتل داشت دنبالشون میومد.
دیگه هیچی نگفت یا بهتره بگم نتونست بگه!
کایتو به راهرو های مختلف میرفت، از این راهرو... به اون راهرو؛ قاتل هم پشت سرشون میومد.
یکدفعه قاتل تبرش رو پرت کرد، کایتو و هیکاری دوتاشون خشکشون زد، تبر از کنارشو رد شد و به یه دیوار خورد و کمی از لباس کایتو پاره شد.
هیکاری به جلو اشاره کرد:(اونجا! یه دریچه هست! زود باش!)
کایتو نفس نفس زنان گفت:(دارم... سعی میکنم...!)
کایتو از کنار یه اینه رد شد و وقتی خودشو دید... انگار زمان براش وایساد، توی اینه خودش بود، ولی با پوستی سفید و چشم هایی کاملا سیاه و لباسی پاره و خونی.
کایتو دلش میخواست بماند. بفهمد آن چیز توی آینه کیست. اما صدای قدمهای قاتل هنوز توی راهرو بود. فرار کرد.
هیکاری رو زمین گذاشت و دوتاشون داخل دریچه رفتن، کایتو جلوی دریچه نشست. یه ضربه محکم و بعد قطع شد.
کایتو اه کشید و توی دریچه نشست:(تا کمر من از وسط نصف نشه ول کن نیستین همتون؟!)
هیکاری اروم خندید و دستشو روی دهنش گذاشت. بعد با گیجی گفت:(پس...راه خروج کجاست؟)
سکوت...سکوتی سنگین،چون دوتاشون نمیدونستن جواب چیه...
حالا چه اتفاقی برای این دو نوجوان خواهد افتاد؟ ایا جواب سوالشون رو پیدا میکنن؟
https://eitaa.com/wolf_star1392