eitaa logo
کتابخانه متروکه
25 دنبال‌کننده
248 عکس
174 ویدیو
0 فایل
به تاریک ترین کتاب خونه خوش امدید. قفسه های گرد و غبار گرفته، سایه های بی صدا و داستان های که هر روز شما را به دنیای ترسناک نزدیک تر میکند. 📓🕯🖤 تولد چنل🎂: ۲۳. ۶. ۱۴۰۴
مشاهده در ایتا
دانلود
اخرین کسی که دیدی، خودت بودی پارت سه"اینجا خونه منه": هیکاری اب دهنش رو قورت داد. با انگشت های لرزان و رنگ پریده، صفحه اول رو باز کرد و شروع کرد به خوندن: "سلام دفترچه! من کایتو کیمورا هستم! میدونم مسخرس به یه دفترچه سلام کنی، ولی خب. من الان سال... نمیدونم! واقعا سال چندمم؟ شاید بعدا از یکی پرسیدم." هیکاری دوباره کنجکاویش پیروز شد و صفحه بعد هم خوند: "باورم نمیشه دفترچه! خیلی زود با همکلاسی هام دوست شدم! کی فکر میکرد یه پسر17 ساله مثل من بتونه با همکلاسی هاش خوب بشه؟ ولی یه حس عجیبی دارم... نمیدونم چی... ولی مهم نیست! مهم اینه کلی دوست دارم!" هیکاری سرشو کج کرد. یعنی این پسر ازش بزرگتره؟ حس عجیب؟ منظورش چیه؟ توی این فکرا بود که یکدفعه چندتا جعبه افتاد:(کسی بهت یاد نداده به وسایل شخصی کسی دست نزنی خانم کوچولو؟!) هیکاری جاخورد،مثل یه بچه گربه ترسیده! ناخوداگاه دفترچه رو دو دستی گرفت:(تو... تو کی هستی؟!) صدا با غرور گفت:(تو توی خونه منی، باید تو بگی کی هستی!) هیکاری بلند شد و چراغ قوه گوشیش رو با ترس به دور و بر انداخت. هیچی نگفت. یکدفعه یه دست روی شونش حس کرد! در صورتی که هیچ نفسی پشت سرش حس نمیکرد! هیکاری نفسش قفل کرد. انگار کسی توی قفسه‌ی سینه‌اش یخ ریخته بود. و وقتی به پشت سرش نگاه کرد... یعنی دست کی روی شونش بود؟ یعنی این انباری قدیمی خونه کسی بود؟ https://eitaa.com/wolf_star1392
اخرین کسی که دیدی، خودت بودی پارت چهار"یک دریچه=راه خروج": هیکاری با ترس به پشت سرش نگاه کرد و دید، یه پسر با موها و چشم هایی هم رنگ اسمان بهش نگاه میکنه و لباس هاش،مثل لباس فرم پسرهای مدرسس! پسر خم شد تا چشماش روبه روی چشمای هیکاری بشه:(تو اینجا چیکار میکنی؟!) هیکاری دست پسر رو از شونش برداشت و عقب رفت:(اول... اول تو بگو اینجا چیکار میکنی؟!) پسر اه کشید و دست به سینه شد، صاف وایساد:(اینجا خونه منه... پس تو باید جواب بدی) هیکاری اه کشید:(باشه... من هیکاری هستم... هیکاری تاناکا) پسر دستشو دراز کرد، نه برای حمله، برای دست دادن:(منم کایتو هستم... یا بهتره بگم کایتو کیمورا) هیکاری خشکش زد، به دفترچه نگاه کرد:(یعنی این دفترچه...) کایتو دفترچه رو سریع از هیکاری گرفت، با عصبانیت گفت:(اره! مال منه! اصلا چرا تو خوندیش؟! یه چیز شخصیه!) هیکاری با دست و پاچگی، خم و صاف شد:(ببخشید!! نمیدونستم مال توعه!!) کایتو خاک دفترچه رو گرفت. سینه اش رو جلو داد و چشماشو بست. با غرور گفت:(باشه... از اونجایی که ادم بخشنده ای هستم، میبخشمت) هیکاری با کف دستش زد توی صورتش:(ممنون) بعد به دور و اطراف نگاه کرد:(اینجا راه خروجی نیست؟) کایتو دفترچه رو روی یکی از جعبه ها گذاشت و به یه دریچه اشاره کرد:(فکر کنم اونجا راه خروج باشه) هیکاری اب دهنش رو قورت داد و شال گردن قرمزش رو درست کرد:(خب... اونجا... اممم... باشه) کایتو کنار هیکاری خم شد:(نگو که میترسی!) هیکاری نفس عمیق لرزانی کشید:(ن... نه! فقط... فقط...) یکدفعه باتری گوشی هیکاری تموم شد و چراغ قوه خاموش شد. هیکاری خشکش زد، همه جا تاریک و ترسناک بود. کایتو اه کشید و یه لامپ انباری رو روشن کرد:(نیازی نیست بگی، فهمیدم از چی میترسی!) هیکاری گونه هاش قرمز شد:(...!) کایتو به هیکاری نگاه کرد، دست به سینه شد:(میخوای تا صبح به من نگاه کنی یا باهم بریم بیرون؟!) هیکاری با ناباوری به خودش اشاره کرد:(یعنی... من و تو؟! باهم؟!) کایتو که اعصابش خورد شده بود گفت:(اره دیگه احمق خانم! حالا برو روی شونه هام و برو توی دریچه) هیکاری اولش جا خورد، ولی بعد سرشو تکون داد. گوشیش رو توی جیب لباسش گذاشت. رفت روی شونه های کایتو. کایتو پاهای هیکاری رو گرفت:(زود باش دیگه!) هیکاری دستش رو دراز کرد تا به دریچه برسه:(دارم... سعی میکنم...!) گونه هاش قرمز شده بود. یکدفعه کایتو یه سایه دید و ترسید:(هیولا!!) هیکاری با ترس گفت:(کجاس؟!) کایتو تعادلش رو از دست داد و دوتایی افتادن زمین. کایتو صورتش رو بلند کرد و نگاه کرد... فقط یه موش بود! هیکاری با مشت زد توی سر کایتو، کایتو سرشو گرفت. یه بار دیگه تلاش کردن و موفق شدن. هیکاری رفت توی دریچه و کمک کرد کایتو هم بیاد توی دریچه. یعنی توی ادامه چه اتفاقی برای این گروه دونفره میوفته؟ یعنی بلاخره میتونن برن بیرون؟ https://eitaa.com/wolf_star1392
اخرین کسی که دیدم، خودت بودی پارت پنجم"یه قاتل، دو مهمون ناخونده": هیکاری و کایتو داشتن چهار دست و پا توی دریچه های خاک خورده میرفتن. کایتو اول بود، چون چراغ قوه ای که از انباری برداشته بود، دستش بود. هیکاری هم پشت سرش میومد. یکدفعه به جایی رسیدن که مثل سرسره بود. کایتو وایساد:(نیا! صبر-) حرفش نیمه تموم موند که یکدفعه هیکاری خورد بهش و اون لیز خورد و شال قرمز هیکاری رو گرفت تا نیوفته. هیکاری هم تعادلش رو از دست داد و دوتایی سر خوردن! هیکاری محکم دستاشو دور گردن کایتو حلقه کرده بود و دوتایی با ترس و نگرانی داد میزدن! و یکدفعه روشنایی -بـــــــــــــوم!!- کایتو با صورت خورد زمین و وقتی خواست بلند شه، هیکاری افتاد روش. کایتو احساس خفگی کرد، یه مشتش رو به زمین زد:(بلندشو از روی من!! دارم خفه میشم!!) هیکاری گونه هاش قرمز شد و سریع بلند شد. کایتو بلند شد و کمرش رو گرفت و نگاه کرد، چندتا راهرو که مثل قصر های اروپایی زیبا و پر از نقش و نگار بودن:(اینجا دیگه کجاست اومدیم؟) هیکاری اب دهنش رو قورت داد:(نمیدونم... هرچی هست راه خروج نیست) کایتو همینطور که یه دستش کمرش رو گرفته بود، با کف دست ازادش، به صورتش زد:(منتظر بودم تو بگی خانم باهوش!) یکدفعه چراغ ها سوسو زدن و ته راهرو کامل تاریک شد و... یه ادم سیاه پوش با صورتی که معلوم نبود، لبخند زد و دندون های قرمز و تیزش معلوم شد. یه تبر خونی دستس بود! کایتو اول دیدش، ترس تا مغز استخون هاش رفت، یه قدم عقب رفت. هیکاری که پشتش به اونا بود به کایتو نگران و رنگ پریده نگاه کرد:(اتفاقی افتاده؟! رنگت-) یکدفعه کایتو، هیکاری رو گرفت و زیر بغلش گرفت و شروع کرد دویدن. هیکاری مثل لبو قرمز شد:(چی... چیکار میکنی؟! مگه... گونی سیب زمینی میبری؟!) کایتو داد زد:(اگه میخوای بمیری بذارمت زمین!) هیکاری با ترس به پشت سرشون نگاه کرد، قاتل داشت دنبالشون میومد. دیگه هیچی نگفت یا بهتره بگم نتونست بگه! کایتو به راهرو های مختلف میرفت، از این راهرو... به اون راهرو؛ قاتل هم پشت سرشون میومد. یکدفعه قاتل تبرش رو پرت کرد، کایتو و هیکاری دوتاشون خشکشون زد، تبر از کنارشو رد شد و به یه دیوار خورد و کمی از لباس کایتو پاره شد. هیکاری به جلو اشاره کرد:(اونجا! یه دریچه هست! زود باش!) کایتو نفس نفس زنان گفت:(دارم... سعی میکنم...!) کایتو از کنار یه اینه رد شد و وقتی خودشو دید... انگار زمان براش وایساد، توی اینه خودش بود، ولی با پوستی سفید و چشم هایی کاملا سیاه و لباسی پاره و خونی. کایتو دلش می‌خواست بماند. بفهمد آن چیز توی آینه کیست. اما صدای قدم‌های قاتل هنوز توی راهرو بود. فرار کرد. هیکاری رو زمین گذاشت و دوتاشون داخل دریچه رفتن، کایتو جلوی دریچه نشست. یه ضربه محکم و بعد قطع شد. کایتو اه کشید و توی دریچه نشست:(تا کمر من از وسط نصف نشه ول کن نیستین همتون؟!) هیکاری اروم خندید و دستشو روی دهنش گذاشت. بعد با گیجی گفت:(پس...راه خروج کجاست؟) سکوت...سکوتی سنگین،چون دوتاشون نمیدونستن جواب چیه... حالا چه اتفاقی برای این دو نوجوان خواهد افتاد؟ ایا جواب سوالشون رو پیدا میکنن؟ https://eitaa.com/wolf_star1392