لذت واقعی اندیشیدن، کار کردن، نوشتن و فهمیدن همین است: خلاص شدن از شر خود، همچون ماری که پوست میاندازد. با رسیدن به دریافتی تازه، گویی نسخهٔ بهینهٔ انتزاعی تو به جای تو مینشیند.
- زیمونه یونگ
آنجا بود که برای اولین بار حس کردم وقتی کسی میرود یا میمیرد، اشیای بهجامانده از او چقدر وحشتناک میشوند.
- هاینریش بل
زیبا بود. تاریکی شب به روشنایی صورتیرنگ صبحگاهی مبدل میشد و این روشنایی علاوهبر گرمابخشی، کمکم به تهرنگ نارنجی و سپس طلایی درخشان میگرایید و خیابان درخت کاری شده را روشن و برگ را درخشان میکرد، لحظهٔ درخشش شبنم را شکار میکرد، درچالههای آب به جامانده از باران روز قبل میدرخشید و تزئینات پرزرقوبرق خانههای باشکوه را برجسته میکرد.
- کارن هاوکینز
درد کمکم از بین میرود اما زخمها همیشه باقی میمانند تا یادآوریای باشند از اینکه باید رفتار خود را اصلاح کنی.
- لورن رابرتس
نه تو می مانی
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
- سهراب سپهری