eitaa logo
Words from & for me
28 دنبال‌کننده
39 عکس
20 ویدیو
1 فایل
اگر قادر به ارائه توضیحات بودم، به رقص درآوردن قلم را آغاز نمی‌کردم. کپی؟ خویشتن را خویشتن باید ساخت. #6997827
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
Andy Williamslove story (320) (۱).mp3
زمان: حجم: 3M
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-گیسوانش به رقص باد درآمده بودند و تصویر دلربایی را در دیدگان ناظران ایجاد می‌کرد. دخترکی خردسال که لبخندی دلنشین بر لب داشت. لبخند و رضایت نشسته برچهره‌اش، حاکی از رخدادی خوشآیند بود.رخدادی که بی‌پروا فریاد می‌زد دل کوچک دخترک را مجاب کرده است. ‌ پیراهن بلندش بر اثر وزش باد خواسته ای بیش نداشت، پرواز؛ به همین قصد خودش را به این و آن سو می‌کوباند لیکن اسیر تن نحیف دخترک بود. ‌ سرخوش لبهٔ پرتگاه نشسته بود و پاهای باریک و خوش فرمش را تاب می‌داد. زیر لب شعری را از سر شعف زمزمه می‌کرد. ‌ به ناگه موجی از احساسات منفی بر دلش رخنه کرد. مردمک چشمش دودو زد، برخاست. لرزی بر اندامش افتاده بود، غیرقابل مهار.. [‌ نظر را در اطراف چرخاند، نفس در سینه اش حبس شد. کسی نبود و زمان آن فرا رسیده بود، عهدی که با او بست را بخاطر آورد. گزینه‌ای روی میز نمی‌دید. ‌ قدمی به جلو رفت، نفس محبوس را آزاد ساخت و نظرش را به انتهایی که نامعلوم بود دوخت.می‌دانست اگر پا پس بکشد باری دیگر به این موقعیت خواهد رسید.. اندکی بعد باد بود که می‌رقصید در گیسو‌ی رهایش. به تمام عمر اندکش چنین آزادی را درک نکرده بود. آخرین قاب برف سرخ بود.] 04/03/26 [05/01/25]
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-تو از درون من به طور ناچیزی هم مطلع نیستی. فقط بر معدود حوادثی که من رخ داده واقفی! آن هم نه تماماً، معدودی! مدعی نباش که بر من معرفت داری. 03/03/16
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
686.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیاد هیچکی...
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
HiddenHidden - Mizane Ghalbam - 320.mp3
زمان: حجم: 9.3M
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدم‌ ها در یاد من زندگی می‌‌کنند و من در یاد هیچ‌کس نیستم؟ - سال بلوا
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
شرایطی که شما در آن زندگی می‌کنید آسان نیست. مهربانی با خودتان تغییری در سوگ ایجاد نمی‌کند، ولی شرایط را برای ذهن و قلب شما آسان‌تر می‌کند. کار دشوار این است. یافتن مهربانی برای خود سخت‌ترین کار است. ما می‌توانیم مهربانی را حتی به سنگدل‌ترین فرد موجود در جهان پیشکش کنیم، ولی مهربانی به خودمان؟ نه. نه، من نمی‌تونم با خودم مهربون باشم. اینجوری خیلی به خودم آسون می‌گیرم. - مگان دیواین
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
من فقط یک بار به دنیا می‌آیم، دوبار که به دنیا نمی‌آیم؛ حوصله هم ندارم بنشینم منتظرِ «سعادتِ جامعه» باشم؛ می‌خواهم زندگی کنم، اگر نه سرم را بگذارم بمیرم. خب؟ - فئودور داستایفسکی
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-چندی پیش زمزمه‌ام این بود، سبب چیست که آدمی با درد مأنوس می‌شود؟ اینک تلخندی از خوش خیالیِ احمقانه‌ام زده‌ام! ‌ زمان بهرِ دگرگونی نیست. او لبهٔ برندهٔ تیغ را می‌سابد؛ آن هم به سبب تجدید قول برای زخم عمیق دیگریست.. ‌ نگاهِ فرّارم به هر سویی می‌افتد، می‌بیند هاله‌ای غم افراد را در بر گرفته است. اگر زمان دخالت بی‌مورد نمی‌کرد، کار یکسره می‌شد و آن بُرّنده، روح و جان را می‌ستاند. ‌ ایامی که گذشت مرا گوش زد کرد، غیبت محنت را نکنم؛ او عهد بسته پایدار من و نزد من باشد و گوش تیزی دارد. امید را مدح کنم که از چرب زبانی مدهوش می‌شود. ‌ من نیز آنقدر تاب ندارم که بخواهم با زندگی مجادله کنم. پس.. به زمان بسپارید تا دردهایتان را فرسوده کند!! 05/02/01
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
در گوشه نشینی و تاریکی جوانی او بیهوده گذشته بود بدون خوشی، بدون شادی، بدون عشق و از همه کس و از خودش بیزار. آیا چقدر از مردمان گاهی خودشان را از پرنده‌ای که در تاریکی شب ناله‌ها می‌کشد گم‌گشته‌تر و آوارتر حس می‌کنند؟ -صادق هدایت
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
نمی‌دانم چرا اغلب خیال می‌کنند من انسان پرتحملی‌ام؟ هستم، اما نه آنقدری که ديگران فکر می‌کنند. باصلابت به نظر می‌رسم اما درونم را کسی نمی‌شناسد. لابد این‌طور دیده می‌شوم. شاید خودم را بد معرفی کرده‌ام. انگار بیلبورد متحرکی هستم که اطلاعاتی ناقص و نامیزان را از دنیای درونم به بیرون مخابره می‌کند. بارها تاب و توانم را سنجیده‌ام. خرابم! ناپایدار و شکننده‌ام. اما آخرِ هر ماجرا وقیحانه زنده‌ام و دوام آورده‌ام. بی‌آن‌که بفهمم چطور. دوستانم تحسین می‌کنند. نمی‌دانم از چه می‌گویند. گاهی لذت می‌برم. پنهان نمی‌کنم که این نظرات مطلوب است. بخاطر تحملم، گاهی از هر جانبی ستایش‌ هم می‌شوم، دستشان درد نکند، اما آن‌ها خبر ندارند که درونم آشوب است، می‌خواهم گریه کنم و پشت دامن کسی قایم شوم. آدم‌ها نمی‌دانند که تا کجاها بی‌خبرند. ‌ حس می‌کنم‌ کسی مرا نمی‌شناسد. این نکته منشأ ناراحتی‌هایم بود. اما سن‌و‌سالم که بالاتر آمد، درک کردم که زندگی همین است. هیچکس، دیگری را نمی‌فهمد. مگر ما چقدر درون خود را برای مردم آشکار کرده‌‌ایم؟ مگر دیگران چقدر وقت و حوصله دارند. هر چه بزرگ‌تر می‌شوم بیشتر درک می‌کنم که موجود مهمی نیستم و انسان کلا مهم نیست. بگذریم. - معین دهاز