هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-چندی پیش زمزمهام این بود، سبب چیست که آدمی با درد مأنوس میشود؟
اینک تلخندی از خوش خیالیِ احمقانهام زدهام!
زمان بهرِ دگرگونی نیست. او لبهٔ برندهٔ تیغ را میسابد؛ آن هم به سبب تجدید قول برای زخم عمیق دیگریست..
نگاهِ فرّارم به هر سویی میافتد، میبیند هالهای غم افراد را در بر گرفته است. اگر زمان دخالت بیمورد نمیکرد، کار یکسره میشد و آن بُرّنده، روح و جان را میستاند.
ایامی که گذشت مرا گوش زد کرد، غیبت محنت را نکنم؛ او عهد بسته پایدار من و نزد من باشد و گوش تیزی دارد. امید را مدح کنم که از چرب زبانی مدهوش میشود.
من نیز آنقدر تاب ندارم که بخواهم با زندگی مجادله کنم. پس.. به زمان بسپارید تا دردهایتان را فرسوده کند!!
05/02/01
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
در گوشه نشینی و تاریکی جوانی او بیهوده گذشته بود بدون خوشی، بدون شادی، بدون عشق و از همه کس و از خودش بیزار. آیا چقدر از مردمان گاهی خودشان را از پرندهای که در تاریکی شب نالهها میکشد گمگشتهتر و آوارتر حس میکنند؟
-صادق هدایت
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
نمیدانم چرا اغلب خیال میکنند من انسان پرتحملیام؟ هستم، اما نه آنقدری که ديگران فکر میکنند. باصلابت به نظر میرسم اما درونم را کسی نمیشناسد. لابد اینطور دیده میشوم. شاید خودم را بد معرفی کردهام. انگار بیلبورد متحرکی هستم که اطلاعاتی ناقص و نامیزان را از دنیای درونم به بیرون مخابره میکند. بارها تاب و توانم را سنجیدهام. خرابم! ناپایدار و شکنندهام. اما آخرِ هر ماجرا وقیحانه زندهام و دوام آوردهام. بیآنکه بفهمم چطور. دوستانم تحسین میکنند. نمیدانم از چه میگویند. گاهی لذت میبرم. پنهان نمیکنم که این نظرات مطلوب است. بخاطر تحملم، گاهی از هر جانبی ستایش هم میشوم، دستشان درد نکند، اما آنها خبر ندارند که درونم آشوب است، میخواهم گریه کنم و پشت دامن کسی قایم شوم. آدمها نمیدانند که تا کجاها بیخبرند.
حس میکنم کسی مرا نمیشناسد. این نکته منشأ ناراحتیهایم بود. اما سنوسالم که بالاتر آمد، درک کردم که زندگی همین است. هیچکس، دیگری را نمیفهمد. مگر ما چقدر درون خود را برای مردم آشکار کردهایم؟ مگر دیگران چقدر وقت و حوصله دارند. هر چه بزرگتر میشوم بیشتر درک میکنم که موجود مهمی نیستم و انسان کلا مهم نیست. بگذریم.
- معین دهاز
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
Mohsen Chavoshi ~ Music-Fa.ComMohsen Chavoshi - Be Rasme Yadegar (320).mp3
زمان:
حجم:
13.5M
2:27
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
«به قدری افسرده بود که برای مخفی کردنش
پیوسته لبخند میزد از آن لبخندهای جانانه
هر چه نیرو داشت در همین لبخند جا می داد.»
- رومن گاری
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-نگاه خیره ام را به پنجره ای میزنم که مترصد رودخانه ای مقابل خود است. رودخانه ای که آوایش مدهوشم میکند؛ آوایی که آمیخته با آواز دلنواز پرندگان باغ است..
اینجا عطر زندگی را میتوان استشمام کرد؛ عطری که جان میبخشد.. در یک تصمیم آنی از کلبه خارج و به سوی رودخانه میدوم. کفش های نفسگیر را به گوشه ای پرتاب میکنم؛ اکنون طراوت را در یک به یک سلول های بدنم ناظرم. خنکای آب، پایم را نوازش میکند.. خرمن گیسوان را از بند و خودم را روی چمن رها میکنم.
رطوبت چمن زار شادابی را تزریق میکند. لبخند عظیمی بر لب هایم جا خوش کرده است.. چشمانم چون دو گوی الماس میدرخشند؛ گویا که هرگز اشکی را به خود دیده اند. با نفس عمیقی پاکی جان بخش هوارا به ریه های خشکیده ام دعوت میکنم؛ دعوتی اجباری! چه آسایشی.. شاید لازم است اندکی بیشتر بیندیشم. لبخند از لبانم پر میکشد.. نه.. نه!
چشم گشودنم همانا و ریزش اشکم همانا. خود را میبینم که باری دیگر ساعاتی در این دنیای مخوف نبوده ام. لحاف را کنار میزنم؛ چاره ای ندارم. آن کلبه.. آن رودخانه.. آه از آن آرامش..
03/09/?
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-اندوه در دلش مالامال بود و جگرش را میسوزاند
گویا دلش را در کورهٔ آتش انداختهاند،
مواد مذاب درون کوره جانش را میبلعید.
هرچه دست و پا میزد بیش از پیش مورد اصابت آتش قرار میگرفت..
اشک هایش سیلابی بود که قصد رام کردن آتش را داشت..
[اطلاعی نداشت که آب با آتش واکنش میدهد و خروشش را میافزاید]
لیکن آرام نمیگرفت؛ جانش..!
فریادی در گلویش جا خوش کرده بود.
اَلَمی داشت بلا التیام.
خواهان مویه بود، لیک اشکی در دست و بالش نبود..
نوازنده خود بود و فریبنده.
حینِ درد خود را نوازش میکرد..
حینِ نوازش خود را فریب میداد.
او فقط خسته بود؛
همچنین دلیلی برای به حصار خواب نرفتن نداشت.
فلذا.. خوابید.. آرام..«آرام تر از نبض یک مرده»!
03/04/25
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
این سوسول بازیا چیه؟!
جمع کن خودتو بابا..
چطوری میتونی یک بار فرصت زندگی رو به خودت زهر کنی؟
همه تو زندگیشون درد و بدبختی دارن..
نه اینکه بخوام واسه تورو کوچیک کنم..
میگم فقط تو نیستی!!
به قول یه دوستی یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت..
بساز..
اگه درد داری، یه رد پا از خودت بزار.
اگه تنهایی، بهمش نزن..
اگه ناامیدی، بنویسش، نقاشیش کن، اجراش کن، بخونش، حلش کن، فقط یه کاری بکن.
وقتی ببینی یه کاری میتونی انجام بدی، وقتی با خودت آشنا میشی، میبینی همچین هم شرایط نمیتونه تورو کنترل کنه!
آدمیزاد نامحدوده و تو نمیتونی آدم بودنت رو زیر سوال ببری!
درواقع حق اینکارو نداری.
چون زحمات و تلاش های کسایی رو ضایع میکنی که اوضاعشون از تو وخیم تر بود و بلند شدن خاک رو از روی لباسشون تکوندن و جانزدن.
اون فقط یک آدم بود. همونطور که توام هستی.
من از تو میخوام زندگی کنی منِ عزیز.
05/01/30
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-آوای مصدع یخچال فریادِ سکوت خانه را میشکست.. دقت که میورزیدی تیک تاک ساعت و ترانهٔ جوشش آب را مییافتی که چون گروه ارکستر! ولی به صورت رایگان برایت زنده اجرا میکردند.
زندگی همین است، لـکن دشوار است دیگران نیز این باور را بپذیرند.. خود را ناامید و حیران مییابی، به دست آویزی چنگ میزنی و چند صباحی را فارغ از آنچه در واقع میگذرد، میگذرانی. اتفاق کوچکی، صحنه ای، تأملی تورا به خود میآورد.. ای وای!
با خود میگویی: من همانم که مدتی پیش بودم!! با ورژنی! آراسته تر!..
دگر بار امید میگریزد، غم بر دل رخنه میکند و حال... باری دیگر هنگام چنگ زدن به دست آویز است.. منتهی این مرتبه طاقت فرساتر و مدتش کوته تر است..
*چه میشود کرد؟!
05/01/09
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-نفس در سینه ام حبس است. لرزی بر اندامم نشسته که گویی زلزله رخ داده. در هیاهوی ذهنم که تصاویر دست و پا دارند و مرا مشت میزنند، میکوبانند و بر زمین میزنند، فکری خودش را بالا میکشد. لبم را به دندان میگیرم.
در حسرت جرعهای محبت از زندگی به سر میبرم. فریاد میزنم؛ لبانم را دوختهاند. در دلم فریاد زدم. نگاهم را میچرخانم، خانه ای که قلیلی مانده به آشفتگی ذهنم برسد. این مرتبه میدوزمش به عقربه های چون یوزِایرانی؛ عقربه هایی که سبقتشان از یکدیگر نظیر ندارد. ساعت حوالی غم است و وای بر من!
وای بر من که نشد آنچه در ولعش میمردم. خودم را به آب و آتش زدم این تصاویر، این افکار، این روزهارا نظاره نکنم. نظر کردم هیچ؛ بل آنها را زندگی میکنم و با تنم عجین شدهاند.
04/12/19