هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
Mohsen Chavoshi ~ Music-Fa.ComMohsen Chavoshi - Be Rasme Yadegar (320).mp3
زمان:
حجم:
13.5M
2:27
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
«به قدری افسرده بود که برای مخفی کردنش
پیوسته لبخند میزد از آن لبخندهای جانانه
هر چه نیرو داشت در همین لبخند جا می داد.»
- رومن گاری
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-نگاه خیره ام را به پنجره ای میزنم که مترصد رودخانه ای مقابل خود است. رودخانه ای که آوایش مدهوشم میکند؛ آوایی که آمیخته با آواز دلنواز پرندگان باغ است..
اینجا عطر زندگی را میتوان استشمام کرد؛ عطری که جان میبخشد.. در یک تصمیم آنی از کلبه خارج و به سوی رودخانه میدوم. کفش های نفسگیر را به گوشه ای پرتاب میکنم؛ اکنون طراوت را در یک به یک سلول های بدنم ناظرم. خنکای آب، پایم را نوازش میکند.. خرمن گیسوان را از بند و خودم را روی چمن رها میکنم.
رطوبت چمن زار شادابی را تزریق میکند. لبخند عظیمی بر لب هایم جا خوش کرده است.. چشمانم چون دو گوی الماس میدرخشند؛ گویا که هرگز اشکی را به خود دیده اند. با نفس عمیقی پاکی جان بخش هوارا به ریه های خشکیده ام دعوت میکنم؛ دعوتی اجباری! چه آسایشی.. شاید لازم است اندکی بیشتر بیندیشم. لبخند از لبانم پر میکشد.. نه.. نه!
چشم گشودنم همانا و ریزش اشکم همانا. خود را میبینم که باری دیگر ساعاتی در این دنیای مخوف نبوده ام. لحاف را کنار میزنم؛ چاره ای ندارم. آن کلبه.. آن رودخانه.. آه از آن آرامش..
03/09/?
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-اندوه در دلش مالامال بود و جگرش را میسوزاند
گویا دلش را در کورهٔ آتش انداختهاند،
مواد مذاب درون کوره جانش را میبلعید.
هرچه دست و پا میزد بیش از پیش مورد اصابت آتش قرار میگرفت..
اشک هایش سیلابی بود که قصد رام کردن آتش را داشت..
[اطلاعی نداشت که آب با آتش واکنش میدهد و خروشش را میافزاید]
لیکن آرام نمیگرفت؛ جانش..!
فریادی در گلویش جا خوش کرده بود.
اَلَمی داشت بلا التیام.
خواهان مویه بود، لیک اشکی در دست و بالش نبود..
نوازنده خود بود و فریبنده.
حینِ درد خود را نوازش میکرد..
حینِ نوازش خود را فریب میداد.
او فقط خسته بود؛
همچنین دلیلی برای به حصار خواب نرفتن نداشت.
فلذا.. خوابید.. آرام..«آرام تر از نبض یک مرده»!
03/04/25
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
این سوسول بازیا چیه؟!
جمع کن خودتو بابا..
چطوری میتونی یک بار فرصت زندگی رو به خودت زهر کنی؟
همه تو زندگیشون درد و بدبختی دارن..
نه اینکه بخوام واسه تورو کوچیک کنم..
میگم فقط تو نیستی!!
به قول یه دوستی یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت..
بساز..
اگه درد داری، یه رد پا از خودت بزار.
اگه تنهایی، بهمش نزن..
اگه ناامیدی، بنویسش، نقاشیش کن، اجراش کن، بخونش، حلش کن، فقط یه کاری بکن.
وقتی ببینی یه کاری میتونی انجام بدی، وقتی با خودت آشنا میشی، میبینی همچین هم شرایط نمیتونه تورو کنترل کنه!
آدمیزاد نامحدوده و تو نمیتونی آدم بودنت رو زیر سوال ببری!
درواقع حق اینکارو نداری.
چون زحمات و تلاش های کسایی رو ضایع میکنی که اوضاعشون از تو وخیم تر بود و بلند شدن خاک رو از روی لباسشون تکوندن و جانزدن.
اون فقط یک آدم بود. همونطور که توام هستی.
من از تو میخوام زندگی کنی منِ عزیز.
05/01/30
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-آوای مصدع یخچال فریادِ سکوت خانه را میشکست.. دقت که میورزیدی تیک تاک ساعت و ترانهٔ جوشش آب را مییافتی که چون گروه ارکستر! ولی به صورت رایگان برایت زنده اجرا میکردند.
زندگی همین است، لـکن دشوار است دیگران نیز این باور را بپذیرند.. خود را ناامید و حیران مییابی، به دست آویزی چنگ میزنی و چند صباحی را فارغ از آنچه در واقع میگذرد، میگذرانی. اتفاق کوچکی، صحنه ای، تأملی تورا به خود میآورد.. ای وای!
با خود میگویی: من همانم که مدتی پیش بودم!! با ورژنی! آراسته تر!..
دگر بار امید میگریزد، غم بر دل رخنه میکند و حال... باری دیگر هنگام چنگ زدن به دست آویز است.. منتهی این مرتبه طاقت فرساتر و مدتش کوته تر است..
*چه میشود کرد؟!
05/01/09
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-نفس در سینه ام حبس است. لرزی بر اندامم نشسته که گویی زلزله رخ داده. در هیاهوی ذهنم که تصاویر دست و پا دارند و مرا مشت میزنند، میکوبانند و بر زمین میزنند، فکری خودش را بالا میکشد. لبم را به دندان میگیرم.
در حسرت جرعهای محبت از زندگی به سر میبرم. فریاد میزنم؛ لبانم را دوختهاند. در دلم فریاد زدم. نگاهم را میچرخانم، خانه ای که قلیلی مانده به آشفتگی ذهنم برسد. این مرتبه میدوزمش به عقربه های چون یوزِایرانی؛ عقربه هایی که سبقتشان از یکدیگر نظیر ندارد. ساعت حوالی غم است و وای بر من!
وای بر من که نشد آنچه در ولعش میمردم. خودم را به آب و آتش زدم این تصاویر، این افکار، این روزهارا نظاره نکنم. نظر کردم هیچ؛ بل آنها را زندگی میکنم و با تنم عجین شدهاند.
04/12/19
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-دچار فقدان شده ام. زندگی ام را گم کردم.. هرچه میجویم، نمییابم اورا..
سرم گرم غم بود و حواسم پی رنج که تَه نگیرد. به خیال خود آدمی بودم که توانایی بردباری در برابر مشقت های رنگارنگ را داشت و نیز به جستجوی زندگی بپردازد.
اضطراب را هم زدم و گرمش کردم تا از دهان نیفتد، دیدگانم نشانی اَمَل را میخواستند و جام اَلَم را سرکشیدم. اشک را از گونهام کنار زدم و از قلبم جاری شد.
آنقدر در نبرد غصهام بودم که متوجه نشدم زندگی درونم بود. او چیزی نبود که بشود در جستجویش بود. نفهمیدم خود بودم که او را ز یاد برده و حواشی را جانشین کرده ام. در خواستار رهایی از محنت، اورا به خود زنجیر کرده بودم.
"ای خدای بینهایت! نبود حواسم به ساعت" روزها ازپی هم رفتند و من.. به دنبال یوسفی بودم که گم نگشته بود و غم میبلعیدم که به کنعان نیامد.او از درونم نظارهام میکرد و بانگ فریادش را.. خویش خاموش ساختم. میپنداشتم آزارم میرساند لذلک آواز مرگ را شنیدم اما او، یوسفِ من چون هر زمان دیگری، نومید نشد.. اینک در حصارم است؛ من در حصارم است.
05/01/31
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«کسی نخواهد دانست که زیر هجومِ افکار،
چگونه هر تکه ام به گوشهای از این اتاق افتاد
و صبح بی آنکه همراهی داشته باشم خودم
را با زجر جمع کردم و ادامه دادم.»
- امیرمحمد عبداللهی
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
Ali Azimi @ sakhamusic.irAli Azimi - Farda Soraghe Man Bia (Ft Mohsen Namjoo) (128).mp3
زمان:
حجم:
5.8M