در سال ۲۰۸۵، دنیا دیگر با پول و طلا نمیچرخید؛ تنها چیزی که ارزش واقعی داشت، «تجربه» بود. وقتی اقتصاد جهانی فروپاشید، انسانها کشف کردند که با تکنولوژی «نوروسِت» میتوانند امواج الکتریکی مغز را که حامل خاطرات هستند، استخراج، پاکسازی و بستهبندی کنند.
در این دوران، مردم به دو دسته تقسیم شده بودند: «فروشندگان رنج» و «خریداران لذت». فقرا برای اینکه بتوانند شکم خود را سیر کنند، تمام خاطرات تلخ، ترسناک و دردناک خود را به مراکز بازیافت مغزی میفروختند. آنها با یک عمل ساده، تمام ردی از شکستها، سوگها و کابوسهایشان را از ذهن پاک میکردند و در عوض، مبلغی را دریافت میکردند که زندگیشان را چند روز دیگر تضمین میکرد. اما در مقابل، ثروتمندان که زندگیشان از شدت یکنواختی و بیانصافی، خشک و بیروح شده بود، سراغ «بازارهای خاطره» میرفتند تا خاطرات خوش، هیجانانگیز و عاشقانه دیگران را بخرند و در ذهن خود کپی کنند.
«آرین» یکی از مشتریان وفادار این بازار بود. او مردی بود که در میانهی یک شهر خرسالی و سرد، به دنبال هر چیزی برای فرار از واقعیت میگشت. آرین ثروتی داشت، اما روحی داشت که از درون پوچ بود. او از خاطرات معمولی خسته شده بود؛ خاطراتی که بوی «ساختگی بودن» میدادند. او به دنبال چیزی بود که «واقعی» به نظر برسد؛ چیزی که لایههای عمیق و ناخسهای انسانی را در خود داشته باشد.
یک شب، در یکی از آن کوچههای تاریک و دیجیتالی که مراکز خرید غیرقانونی خاطره در آن قرار داشتند، آرین با فروشندهای روبرو شد که چهرهاش پشت یک ماسک دیجیتالی پنهان بود. فروشنده، یک بسته کوچک با برچسب طلایی و کدگذاری شدهای که نوشته بود: «تجربهای ناب: غروب، هیجان و رهایی».
آرین بدون معامله و با عجله، تمام داراییاش را برای آن بسته پرداخت کرد. او میخواست بداند آن حسِ «رهایی» که در توضیحات نوشته شده بود، چه طعمی دارد. به خانه برگشت، دستگاه نوروسِت را روی شقیقههایش تنظیم کرد و با لرزشی از هیجان، بسته را در مغزش «بارگذاری» کرد.
در ابتدا، همه چیز بینظیر بود. آرین خود را در میان یک دشت سرسبز یافت. خورشید در حال غروب کردن بود و رنگهای نارنجی و ارغوانی آسمان، چشمهای او را مینوازید. نسیم خنکی میوزید و او حس میکرد که از تمام بندهای زندگیاش رها شده است. او در حال دویدن بود، خندهای از ته دل در گلویش میپیچید. او احساس میکرد زندگی در او جریان دارد.
اما ناگهان، در اوج آن لذت، چیزی تغییر کرد....
پایان پارت اول.
آسمان از نارنجی به رنگ قرمز تندی مایل به خون تغییر کرد. صدای خنده و صدای باد، کمکم جای خود را به صدای وحشتناکِ جیغهای دوردست داد. آرین سعی کرد از آن خاطره خارج شود، اما دستگاه قفل شده بود. او در همان دشت، ناگهان متوجه شد که او تنها نیست.
او در خاطره، در حال دویدن بود، اما ناگهان به عقب نگاه کرد. در پسزمینه، سایهای را دید که در حال تعقیب کردن او نبود، بلکه در حال تعقیب کردن شخص دیگری بود. آرین ناگهان متوجه شد که او «در حال تماشای یک لذت» نیست، بلکه «در حال تماشای یک جنایت» است.
آن حسِ «رهایی» که فروشنده تبلیغ کرده بود، در واقع حسِ رهاییِ قاتلی بود که پس از انجام جرم، در میان طبیعت پناه گرفته بود تا از فشار وجدانش فرار کند. آن «هیجان» که در توضیحات آمده بود، در واقع آدرنالینِ ناشی از فرار از صحنه جرم بود.
آرین در میان آن خاطره، تصویری را دید که لرزش شدیدی به مغزش وارد کرد: یک چاقوی خونآلود که زیر نور غروب میدرخشید و چهرهی وحشتزدهی قربانی که در میان گلها افتاده بود. او متوجه شد که این خاطره، یک خاطرهی «خوب» نیست؛ بلکه خاطرهی «بدترین» لحظهی زندگی یک فرد است که به شکلی بسیار ظریف، با استفاده از فیلترهای عصبی، به شکلی جذاب و هیجانانگیز بستهبندی شده بود تا خریدار را فریب دهد.
آرین با فریاد از دستگاه جدا شد، در حالی که بدن از شدت لرزش و عرق کردن، از هم میگداخت. او روی زمین افتاده بود و نفسنفس میزد. اما وحشت واقعی اینجا نبود. وحشت واقعی این بود که او متوجه شد آن تصویر، آن چاقو و آن چهره... برای او آشناست.
او با لرزش به سمت آینه رفت. در بازتاب تصویر، خودش را دید، اما در چشمهایش، چیزی که از آن خاطره باقی مانده بود، مثل یک پارازیت دیجیتالی، در حال تکثیر شدن بود. او متوجه شد که این خاطره، یک خاطرهی «خریداری شده» از یک غریبه نیست؛ بلکه این خاطرهای بود که او خودش، در گذشتهای دور و در لحظهای که حافظهاش را به دلیل حادثهای پاک کرده بود، به صورت ناخودآگاه فروخته بود.
او قاتلِ خاطره بود، و حالا با خریدن آن، دوباره به خودِ سابقش پیوند زده بود. او در واقع، خودِ جنایتکار را به ملاقات با خودِ قربانی فرستاده بود.
در دنیای جدید، هیچ چیز واقعاً پاک نمیشد؛ فقط جایش را به سایههایی عوض میکرد که منتظر بودند تا کسی آنها را دوباره بخرد.
پایان پارت دوم.
آرین در برابر آینه، نفسهایش را نمیشنفت؛ فقط صدای تپش قلبش را میشنید که مثل پتک به دیوارههای جمجمهاش میکوبید. او با دستهای لرزان، به سمت شقیقههایش رفت. آن نشانهای کوچک و قرمز که از اثر دستگاه «نوروسِت» روی پوستش مانده بود، حالا شبیه به زخمهای یک قربانی به نظر میرسیدند.
او به شدت به فکر فرو رفت: «چطور ممکن است؟ من تمام خاطرات تلخ و بد من را فروخته بودم. من تمام آن تاریکی را پاک کرده بودم تا فقط بتوانم آرام زندگی کنم!»
او به یاد آورد که سالها پیش، در یک تجارت بزرگ، تمام خاطرات مربوط به دوران جوانیاش، دوران شورشها و دوران جنگهای خیابانی را به قیمت بسیار بالایی فروخته بود تا بتواند به طبقه ثروتمندان بپیوندد. او فکر میکرد با این کار، یک صفحه سفید شده است؛ اما حالا فهمیده بود که او فقط یک «کتابِ سفید» شده بود که هر کسی میتوانست در آن داستانهای خودش را بنویسد.
ناگهان، صدای ضربهای به درِ آپارتمانش خورد. آرین با وحشت به سمت در رفت. از لای درِ کوچک، چشمش را چسباند. در بیرون، دو مامور «واحد پاکسازی عصبی» ایستاده بودند. آنها لباسهای سیاه و ماسکهای نوری داشتند و نشان دولتی روی بازویشان میدرخشید.
«موضوع مشکوک است» صدای یکی از آنها از طریق رادیوی داخلی شنیده شد. «یک سیگنالِ غیرمجاز از یک خاطرهی کلاس ۴ در این واحد ثبت شده. احتمالاً یک بسته خاطرهی جرمِ غیرقانونی در حال بارگذاری است.»
قلب آرین از جای خود کنده شد. او میدانست که اگر وارد شوند، نه تنها او را به جرم نگهداری از خاطرهی ممنوعه بازداشت میکنند، بلکه تمام داراییاش را مصادره کرده و مغزش را برای «بازیافت کامل» تخلیه خواهند کرد. یعنی مرگ واقعی؛ وقتی که حتی «خودت» هم وجود نداشته باشی.
او باید فرار میکرد، اما به کجا؟ تمام شهر پر از دوربینهای عصبی بود که حتی لرزشهای خفیف مغز را هم ردیابی میکردند. در میان این اضطراب، ناگهان آن تصویرِ در خاطره، دوباره در ذهنش جرقه زد. اما این بار متفاوت بود. او فقط چاقو و چهره را ندید؛ او یک «مکان» را دید. یک اتاق قدیمی با دیوارههای آجری که در گوشهای از شهر، زیر لایههای خاکستر و دود، دفن شده بود.
پایان پارت سوم.