داغ فرهاد به دل دارم و دلدارم نیست
دل گرفتار همان دل که گرفتارم نیست..!
woundsoul|روحِزخمی
غزلم اگر تو بسازیام
و نِیام اگر بنوازیام
به نسیم یاد تو راضیام
نه گلایهای نه شکایتی :)!
woundsoul|روحِزخمی
تو تمنای ِمنُ یارِ منُ جانِ منی؛
پس بمان تا که نمانم به تمنای ِکسی :)!
woundsoul|روحِزخمی
خندههایم دید و گفتا فارغی گویا ز غم،
گفتمش ما درد را با خنده کتمان میکنیم!
woundsoul|روحِزخمی
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من..
دل من داند و من دانم و دل داند و من؛
woundsoul|روحِزخمی
دلتنگی نوای محزونیست که در سکوت شب
سمفونی نبودنت را مینوازد...
woundsoul|روحِزخمی
گفت در چشمانِ من غرقِ تماشایی چقدر؛
گفتم آری خود نمیدانی ك زیبایی چقدر..!
woundsoul|روحِزخمی
نوشته اند به تاریخ قمری در چنین روزی کاروان خورشید با قمرش به راه افتادند…
woundsoul|روحِزخمی
هدایت شده از « قلمزخمیاماروشن »
"هرچقدرم روح و احساساتت بی تفاوت شدهِ باز دلت میخواد سرتُ بزاری روی
پاهای اونی که میفهممت
هیچ وقت نفهمیده بودم که تمام شادی من در اعیاد به پیرمردی آرام که روی یک صندلی چوبی بشینه و پیام تبریک بده وصل بوده...
بـابـاجون عیدت مبارک 🥲💔
woundsoul|روحِزخمی