✦ روایتهای طلوع آژور ✦
میان نفسهای زمین و سکوت آسمان شب، جایی که رنگها هنوز نام نداشتند و روایتها در انتظار صدا بودند، او ایستاده بود. برلبهی پرتگاهی رو به آسمان.
تردیدی که لرزانده بودش، حالا رنگ آبی نابی به خود گرفته بود؛ رنگ همان پرتوهایی که از خط افق جدا میشدند و کمکم آسمان را با رنگهای تازهای، رو به رو میکردند.
آبی موهایش، انعکاسی بود از این طلوع ناآشنا. انعکاسی از وعدهای که رزهای غنچهبسته در باغ خاطرهاش، به شکوفایی رسانده بودند. نه سقوط، نه بازگشت؛ فقط یک جهش. یک پرواز ناخواستهی کبوتری زخمی به سوی آغوش رنگ.
و آری خوانندهی عزیز. در آن لحظه که دخترک به سوی آبی دوستداشتنیاش پرید، روایتهایش تازه آغاز شد. "آژور" نه یک مکان و نه یک رنگ، که خود آغاز بود. فضایی که گذشته، حال را میسرود و حال، آینده را میبافت.
"آژور"، رنگ من است. و طلوع از نقطهی مرگ آغاز میشود. روایتهای این طلوع آژور، دفترچهی کوچک جیبی من است. جاییست که شما نیز، در میان تاریکی روزمرگی، نوری آبی را خواهی دید. از زاویه دید من. اینجا جاییسا که دعوت آغاز، از لبهی پرتگاه به گوشت خواهد رسید.
اینجا جاییست برای شاعران بیجان، قصهگویان خسته، نویسندگان خلاق، نقاشان جسور، بوسیده شدگان سایه، برای شما. جایی برای قلبهایی که متفاوت زیستهاند، پناهگاهی برای افراد عجیب.
به "روایتهای طلوع آژور"، خوش آمدید.
میدانی مالورین، کسانی که لبخند میزنند، زمانی بیش از ظریفیت گریه کردهاند و آنهایی که سخت گریه میکنند؛ مدتی بسیار صبور بودهاند.
اطرافت را نگاه کن. همهشان را میبینی؟
آدمها به روشهای خودشان از زخمها دوری میکنند.
یکی عادت به کتمان دارد، یکی بیتعارف زیر گریه میزند. یکی بلند میخندد تا توجه از چشمان بغضآلودش، به لبهای بشاشش معطوف شود. دیگری بلند داد میزند تا فقدانش را پر کند. آن یکی را میبینی؟ بر سر منبر رفته و وراجی میکند. من و تو چطور؟ ما درد و دل میکنیم. من چشمانت را میخوانم و تو سکوت میکنی. من دردم را میگویم و تو سکوت میکنی. ما درد و دل میکنیم. آدمهای زیادی درد و دل میکنند. اما باز هم هر دونفر، روشهای خودشان را دارند.
شاید باید بگویم گاهی از آنکه با من حرفی نمیزنی دلخور میشوم. اما خود را جای تو میگذارم و میفهمم چقدر سخت است. درک میکنم که حرف زدن با آدمها چقدر سخت است.
این هم نوعی درد و دل است. من اینجا مینشینم و تو را درک میکنم. مینشینم و از خودم وراجی میکنم. اینجا مینشینم و تا ابد صبر میکنم تا این بار تو صحبت کنی. هر روز کنارت میمانم تا شاید این بار تو شوی همان وراج بالای منبر. یا همانی که بلند زار میزند. شاید خندهات را ببینم. شاید هم روزی لبهایت را بگشایی و فریاد بکشی که بس کنم. که زندگی شوخی نیست و داستان نیست که اینجا بنشینم و برایت داستان سرایی کنم. اشکالی ندارد مالورین. اگر سرم فریاد میکشی اشکال ندارد. تو تنها حرف بزن تا بدانم تو از کدام نوع آدمهایی، همین بس است. راستش، خسته شدم از صبر و سکوت و وراجیهای بیدلیلم برای کسب اعتمادت.