eitaa logo
✨با خدا باش و پادشاهی کن ✨
86 دنبال‌کننده
458 عکس
80 ویدیو
0 فایل
با شما همراهیم برای دانستن برای خوب زیستن 💫💫 اینجا بچه شیعه ها حیدر کرار ۱۱۰ کپی؟«باذکر یاعلی »حلالت👉 شروع:۱۴۰۵/۵/۲۱ پایان: «شهادت» من اینجام 👈 @gfhfdhjk
مشاهده در ایتا
دانلود
جمعه که می‌شود، آسمان انگار بیشتر دلش برای تو تنگ می‌شود... کوچه‌ها چشم به راهِ قدم‌هایی‌اند که قرار است زمین را از عطر عدالت پر کنند. مولای من، ما هر جمعه نام تو را صدا می‌زنیم، و هر بار دلمان را به یک «شاید» خوش می‌کنیم؛ شاید همین جمعه... شاید همین امروز... کاش بیایی و این انتظارِ طولانی یک‌باره به شیرین‌ترین لحظه‌ی جهان برسد؛ کاش جمعه‌ای بیاید که به جای «اللهم عجل لولیک الفرج» بگوییم: «آمد... مهدیِ فاطمه آمد.» 🥹🤍 https://eitaa.com/wrrtuui
_بِـدانیدڪھ‌شَھادَٺ💚 مَࢪگ‌نیست‌،ࢪِسالَت‌اَسٺ ࢪَفتن‌نیسٺ‌، جـاودانھ‌ مـاندَن‌است... جـٰان‌دادَن‌نیست‌؛ بلڪہ‌جـان‌یافتَن است...🌿️ https://eitaa.com/wrrtuui
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 🌱 بالاخره صدای زنگ اومد لبخند روی لب هام نشست حتما خاله اومده سریع رفتم پایین و با دیدن خاله لبخند روی لب هام نشست _سلام خاله جونم _سلام عزیز دلم خوبی قشنگم؟ _ممنون خداروشکر خوبم خاله رفت و نشست روی زمین هرچی مامان اصرار کرد که بالا بشینه قبول نکرد و گفت راحتم خاله اینا با وجود اینکه وضع مالی خوبی دارن اما همیشه ساده میگردن و ساده زندگی میکنن مامان کنار خاله نشست و گفت _خودت خوبی حسن آقا خوبن؟ محسن چطوره؟ ازش خبر داری؟ _الحمدلله همه خوبن محسن هم خوبه خداروشکر اره دیشب زنگم زد حرف زدیم اونجا چون منطقه محرومه آنتن ندارن هرجا که خودش آنتن داشته باشن زنگم میزنه حرف میزنیم _خب خداروشکر که سالمه انشاالله خدا خیرش بده _انشاالله چایی ریختم و رفتم سمت خاله و سینیو گرفتم جلوش و گفتم _بفرمایید _ممنون عزیز دلم _خواهش می‌کنم سینیو جلو مامان گرفتم که اشاره کرد نمیخوره سینیو گذاشتم روی میز و نشستم کنار خاله خاله رو به مامان کرد و گفت _فاطمه و علی کجان؟ _فاطمه حمامه علی هم توی کوچه بازی میکرد ندیدیش؟؟ _نه والا چشمام انقد ضعیف شده درست حسابی نمیبینم ندیدمش لبخندی زد و رو به من گفت _خب خاله جون کم حرف شدی قبلا مثل بلبل حرف میزدی برامون چیشده انقد ساکتی... خاله راست میگه از اون روز که یه حسی نسبت به محسن گرفتم خیلی کمتر با خاله حرف میزنم خجالت میکشم خیلی هم کلام بشم و مثل قبل شوخی کنم _نه خاله من کی کم حرف شدم؟ یکم فکرم مشغوله درسامه برا همین ساکتم... خاله نگاهی به مامان کرد و گفت _مطمئنی فکرش فقط مشغوله درسه...؟! مامان متعجب نگاه خاله کرد و گفت _اره بچم امسال کنکور داره چطوره مگه؟؟؟ خاله لبخندی زد و گفت هیچی یه خبرایی رسیده.... ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://eitaa.com/wrrtuui