🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۲۰
ماشینو روشن کرد و اهنگو بلند کرد خیلی عذاب کشیدم تا برسیم به خونه دوستش بالاخره بعد از یه مسیر طولانی رسیدیم
ماشینو جلوی یه آپارتمان لوکس نگه داشت فاطمه رو به دوستش کرد و گفت
_چرا اینجا؟ مگه خونشون یه جا دیگه نبود؟
_چرا دیگه خیلی وقته خونشونو عوض کردن مگه خبر نداری؟
_نه خیلی وقته اجازه ندادن بیام اخرین بار که اومدم سیامـَ....
نگاهی به من کرد و ادامه حرفشو خورد دوستش که نمیدونم اسمش چیه رو به فاطمه کرد وگفت بیخیال بابا بپر پایین...
فاطمه لبخندی زد و پیاده شد اما من هنوزم دلم نمیخواست پامو بزارم بیرون فاطمه چند ضربه به شیشه ماشین زد و گفت
_هوی خوابی میخوای همینجا بمونی؟!
دوستش زد به پهلو فاطمه و گفت
_بهتر این جاش اونجا نیست نیاد بهتره ها
فاطمه یکم نگاه کرد و گفت
_باشه نیا ما میریم و میایم
خیلی دلم میخواست نرم اما مامان ازم خواسته بود که تنهاش نزارم سریع از ماشین پیاده شدم و همراهشو رفتم داخل
تا وارد خونه شدیم از تعجب خشکم زد مجلس مختلط!!!
دیگه این یکیو باورم نمیشه که فاطمه اینکارو بکنه همون لحظه جلوی همه داد زدم سر فاطمه و گفتم
_تو خجالت نمیکشی میای اینجا؟ که پر از پسره تو از کی انقدر بی حیا شدی؟ همین حالا زود میای بریم خونه واگرنه من میدونم و تو...
فاطمه که حسابی جلوی دوستاش خجالت کشید اومد جلو و گفت
_کسی مجبورت نکرده بود بیای میتونی برگردی هزار بار بهت گفتم کاری به کار من نداشته باش ولی حالیت نمیشه چه جوری حالیت کنم؟
با این حرفاش خون جلوی چشمامو گرفت محکم زدم توی گوشش و دستشو گرفتم و کشیدمش بیرون یکی از پسرا که از اول داشت نگاه میکرد اومد جلو و گفت
_هوی بقچه تو چیکارشی راهتو بکش برو واگرنه خود دانی
بی توجه به حرفش گوشیو در اوردم میخواستم سریع زنگ بزنم به یکی که فقط به دادمون برسه معلوم نبود چه بلایی سر من بیارن همینطور که دست فاطمه رو گرفته بودم همون پسر دستشو از دستم کشید و فاطمه رو انداخت توی خونه اومد که چادرمو بگیر زود فرار کردم انقدر گریه کرده بودم که نفسم بند اومده بود
دو تا خیابون همینطور فقط دویدم تا یه جا کنار خیابون ایستادم اگه به بابا زنگ میزدم که خون به پا میکرد اخه به کی زنگ بزنم؟!
توی مخاطبام بودم که اسم محسن به چشمم خورد بهترین کسیه که میتونه کمکم کنه
سریع شمارشو گرفتم چندتا صلوات فرستادم تا برداره بعد از چندتا بوق بالاخره گوشیو برداشت
_الو سلام حسنا خانم
از شدت گریه زیاد به هق هق افتاده بودم
خیلی بریده بریده و با گریه گفتم
_سلام آقا محسن توروخدا به دادم برسید
_شما الان کجایید چیشده؟
چرا گریه میکنی
_هیچی فقط زود به این ادرسی که میدم بیاید....
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
https://eitaa.com/wrrtuui
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۲۱
محسن بعد از ده دقیقه رسید زود سوار ماشین شدم محسن متعجب گفت
_سلام چیشده چرا اینجایی؟
همه چیزو براش تعریف کردم و فقط گریه کردم سرشو انداخته بود پایین و زیر لب ذکر میگفت
بعد از کمی سکوت گفت
_بهتره که همین حالا همه چیزو به مادر پدرتون بگید اگه نگید و جلوشو نگیرید معلوم نیس چه بلایی سرش بیاد!
_بله حتما برم خونه همه چیزو برای مامان تعریف میکنم قطعا مامان هم به بابا میگه
_آبمیوه میخورید براتون بگیرم؟
_نه ممنون زحمت نکشید میل ندارم
بی توجه به حرفم ایستاد و دوتا آبمیوه گرفت و سمت صندلی عقب که نشسته بودم گرفت
_بفرمایید
_ممنون
سوار ماشین شد و راه افتاد انقدر اعصابم داغون بود که چشمامو بستم و با صدای محسن به خودم اومدم
_حسنا خانم رسیدیم
چشمامو باز کردم و گفتم
_شرمنده زحمتتون دادم ممنون بفرمایید داخل!
_چه زحمتی ممنون من تازه از سفر رسیدم هنوز خونه هم نرفتم انشاالله مزاحم میشم به زودی
بعد از گفتن اخرین جملش لبخند دندون نمایی زد
_هرجور راحتید ممنون خدانگهدار...
از ماشین پیاده شدم و کلیدو انداختم توی در و رفتم داخل
مامان با دیدنم خشکش زد اومد جلو و گفت
_پس فاطمه کو؟
با شنیدن اسم فاطمه زدم زیر گریه مامان اومد جلو و گفت
_بهت میگم فاطمه کو چرا گریه میکنی؟!
با سختی همه ماجرا رو براش گفتم حالا فقط من گریه نمیکردم مامان هم با من اشک میریخت همون موقع رفت سمت تلفن و زنگ زد به بابا و گفت که بره دنبال فاطمه....
رفتم سمت اتاقم و لباسمو در اوردم و دراز کشیدم روی تختم و یاد حرفا و کاری فاطمه افتادم یاد گذشته که فاطمه چقدر با الان فرق داشت دلم برای اون فاطمه تنگ شده بود فاطمه ای که همیشه اون منو برای نماز خوندن تشویق میکرد الان چرا باید اینطور بشه؟!.....
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۲۲
با صدای داد بابا از جا پریدم و سریع رفتم پایین روی آخرین پله ایستادم بابا داشت سر فاطمه داد میزد و فاطمه هم سرشو انداخته بود پایین و از ترس حرفی نمیزد
بابا رو به فاطمه کرد و گفت:
_از امروز به بعد نه اجازه داری بری بیرون نه حتی با ما هم جایی بیای توی اتاقت میمونی تا ادم بشی
با این حرف بابا فاطمه بلند زد زیر گریه و گفت
_بابا غلط کردم خواهش میکنم بزار برم بیرون قول میدم دیگه این کارو نکنم قول میدم
بابا نگاهی بهش کرد و گفت
_همینی که گفتم فعلا تکلیفت همینه راستی اون گوشیتم بده به من بدو
فاطمه التماس میکرد که بابا حداقل گوشیشو نگیره اما بابا پس نکشید و گوشیشو گرفت
فاطمه با صدای گریه بلند سریع رفت بالا
بابا حسابی از عصبانیت سرخ شده بود مامان هم یه گوشی ای نشسته بود و سرشو گرفته بود و اروم گریه میکرد
رفتم برای مامان و بابا گل گاو زبون درست کردم تا اروم بشن وقتی تموم شد ریختم توی لیوان و رفتم جلوی بابا گذاشتم روی میز خم شدم و لیوانو برداشتم و دادم دست بابا و گفتم
_باباجون جان من غصه نخور اروم باشید خواهش میکنم اینو بخورید تا اروم بشید
بابا نگاهی بهم کرد و لبخندی زد و گفت
_کاش یکم از مهربونی و عاقل بودن تو رو فاطمه داشت
_بابا مطمئن باشید اونم اینطوری نیست خیلی دلش پاکه این رفتارو حرکات از خودش نیست تعلیم دیده...
_فعلا تنبیهش کردم تا ادم بشه توام برو بخواب دیر وقته
_چشم
مامان که همونجا خوابش برده بود به بابا گفتم
_مامان بیدار شد بگید حتما از این دمنوش بخوره حالش بهتر بشه
_باشه عزیزم برو
_شب بخیر
رفتم بالا فاطمه روی تختش زیر پتو داشت گریه میکرد وقتی صدای پامو شنید سرشو اورد بیرون و گفت
_ببین من یه جا تلافی میکنم حالا بشین و ببین
حرفی نزدم چون حرف زدن فایده نداشت
رفتم و دراز کشیدم امروز محسن اخر بار توی ماشین گفت به زودی مزاحم میشیم این حرفش یعنی چی؟
یعنی مامان اینا قراری گذاشتن و من خبر ندارم؟.....
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
مـا از تـو آمـوخـتیـم
ڪه جـان ِناقابلۍداریم
و آن هم فداۍوطن ...
https://eitaa.com/wrrtuui
میگفت: برای شهادت باید التماس کرد،شهادت رو خشک و خالی به هرکسی نمیدن رفقا ..
#شهادت
https://eitaa.com/wrrtuui