-
رضا پهلوی:
به علت اینکه تا کمتراز ۱۰ روز دیگه اعضای گارد جاویدان مجبورن برن مدرسه،انقلاب به تعویق افتاد...
🗿🦦
-
https://eitaa.com/wrrtuui
خواستَم بِگویَم
چِـرا نَیامَدۍ . .؟!💔
دیـدَم حق داࢪۍ
تَعطیل تَـر از جمعہ ،
خودِ مـا هستیم🚶♂😔.
بـࢪاۍِظھۅࢪِشچیڪاࢪکَࢪدیم؟
#تلنگرانه✨
https://eitaa.com/wrrtuui
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد میگید چادری ها و مذهبی ها عاشق جمهوری اسلامی ایران هستند و همش به سلبریتی ها هیت میدن😒
خداراشکر که این همه آدم هرشب میرن تجمعات و نصف شون چادری نیستن ☺️
خداراشکر که ایشون هم چادری نیستن . .
همه ی خصوصیت های آدم ها یه طرف ، غیرتی که روی کشورشون دارن هم یه طرف . . :)
حتــــمـــاً نبایـــد مذهــبــی باشــــی ؛ وقــتی وجــــدان داشته باشی اینجـــوری نسبت به بعضیاااا صدات در میاد ...!
واقعا آفرین به غیرتت دختر ایرانی🇮🇷
#وطن | #نوشتهدلی
https://eitaa.com/wrrtuui
وایسا ببینم تو مگه شوهر نداری
....
سلام منظورتون چیه؟
من دبیرستانی هستم
سلام خوبی 🩷
بیشتر فعالیت کنید 😍
.....
سلام چشم اگه مشکل پیش نیاید من از خدامه🤩🤩
سلام
کانالت عالیهههه
🫀م
.....
سلام ممنون از لطفتون 💫💫
موندگار باشید ☘☘
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۲۳
با صدای مامان که داشت بیدارم میکرد از خواب بیدار شدم
_سلام مامان صبحت بخیر
_سلام عزیزم پاشو بیا پایین کارت دارم
_چشم چیکار دارید؟
_بیا پایین بهت میگم
از تخت اومدم پایین و آبی به دست و صورتم زدم یعنی مامان چیکارم داره که گفت برم پایین؟
فاطمه که دیشب تا صبح گریه کرده بود الان از خسته گی خوابش برده بود
رفتم پایین مامان توی آشپزخونه بود
_سلام مامان کاری داشتی؟
_سلام عزیزم اره بیا بشین تا بگم
روی صندلی نشستم و مامان هم کنارم نشست
_خب عزیزم من دیروز زنگ زدم و به خالت گفتم که یه جلسه میزاریم تا باهم صحبت کنید خالت گفت که امشب بیان اینجا اما من بخاطر اوضاع خونمون و حال فاطمه قبول نکردم و گفتم بریم بیرون
با تعجب پرسیدم
_خب حالا کجا بریم؟!
_خاله گفت که آقا محسن گفته بریم سر شهدا...
اسم شهدا که اومد از ته دل خوشحال شدم بهترین جا همونجا هستش
_خب حالا نظرت چیه بگم میایم؟
_نمیدونم هرچی خودتون صلاح میدونید
مامان لبخندی زد و رفت تا ظرفا رو بشوره
واقعا از جایی که شب قراره بریم خیلی خوشحالم به شهدا متوسل شدم و ازشون خواستم تا کمکم کنن یه زندگی شهدایی داشته باشم....
رفتم سمت اتاقم فاطمه بیدار شده بود و داشت گریه میکرد دلم براش سوخت رفتم کنارش و گفتم
_آجی جانم گریه نکن انشاالله درست میشه
بدون اینکه نگاهی بهم بکنه شدت گریش بیشتر شد و گفت
_فقط بهم بگو به بابا چی گفتی که اینکارو کرد
_من هیچی به بابا نگفتم من فقط به مامان گفتم که رفتیم اونجا و چیشد مامان خودش زنگ زد بابا
_میمردی اگه حرفی نمیزدی؟
_واقعا فاطمه به نظر خودت کارت درست بود؟
شاید الان متوجه حرفم نباشی و بگی چرت میگم اما همه اینکارا فقط و فقط بخاطر خودته
_من نمیخوام کسی برام کاری کنه کیو ببینم؟
حرف زدن با این ادم فایده ای نداره تا زمانی که خودش نخواد و تنبیه بشه و ادم بشه...
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۲۴
حسابی استرس شبو داشتم که چه حرفی بزنم و چیکار کنم از قبل همه حرفامو آماده کرده بودم که بپرسم و در این مورد آمادگی داشتم
هنوزم نمیدونم چرا مامان بخاطر فاطمه گفته نیان خونمون مگه فاطمه چیکار کرده؟! که تاکید کرد حتی با خبر هم نشه...
دو ساعت دیگه مونده تا قراری که با خاله گذاشتیم
باورم نمیشه که بعد از این حرف ها یعنی اگه من بگم بله دیگه محسن میشه همسرم؟
هنوز دو ساعت وقت هست پس برم نماز بخونم تا قلبم آروم بگیره
رفتم وضو گرفتم و اماده شدم و نمازمو خوندم بعد از نماز رفتم سجده و دعا کردم و چشمامو بستم...
نفهمیدم کی خوابم برد با صدای مامان که میگفت
_حسنا پس کجایی پاشو حاضر شو نیم ساعت دیگه باید بریم پاشو
چشمامو باز کردم و از جا پریدم وای من کی خوابم برد که نفهمیدم
سریع بلند شدم و جانمازمو جمع کردم و دوباره وضو گرفتم و رفتم سمت کمدم روسری یاسی رنگمو سرم کردم و روی سرم تنظیمش کردم کیفمو برداشتم و رفتم پایین
همه آماده نشسته بودن و نگاه به من میکردن با دیدنم بابا گفت
_خب عروس خانم بالاخره اماده شدی؟
بریم
لبخند زدم و گفتم
_ببخشید بله بریم
سوار ماشین شدیم
_مامان چرا علی رو نیاوردی؟
_بیاد چیکار بچه حالا خسته میشه اونجا
بقیه راهو سکوت کردم و ذکر گفتم
بالاخره رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم جایی که قرار گذاشته بودیم...
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌