12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد میگید چادری ها و مذهبی ها عاشق جمهوری اسلامی ایران هستند و همش به سلبریتی ها هیت میدن😒
خداراشکر که این همه آدم هرشب میرن تجمعات و نصف شون چادری نیستن ☺️
خداراشکر که ایشون هم چادری نیستن . .
همه ی خصوصیت های آدم ها یه طرف ، غیرتی که روی کشورشون دارن هم یه طرف . . :)
حتــــمـــاً نبایـــد مذهــبــی باشــــی ؛ وقــتی وجــــدان داشته باشی اینجـــوری نسبت به بعضیاااا صدات در میاد ...!
واقعا آفرین به غیرتت دختر ایرانی🇮🇷
#وطن | #نوشتهدلی
https://eitaa.com/wrrtuui
وایسا ببینم تو مگه شوهر نداری
....
سلام منظورتون چیه؟
من دبیرستانی هستم
سلام خوبی 🩷
بیشتر فعالیت کنید 😍
.....
سلام چشم اگه مشکل پیش نیاید من از خدامه🤩🤩
سلام
کانالت عالیهههه
🫀م
.....
سلام ممنون از لطفتون 💫💫
موندگار باشید ☘☘
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۲۳
با صدای مامان که داشت بیدارم میکرد از خواب بیدار شدم
_سلام مامان صبحت بخیر
_سلام عزیزم پاشو بیا پایین کارت دارم
_چشم چیکار دارید؟
_بیا پایین بهت میگم
از تخت اومدم پایین و آبی به دست و صورتم زدم یعنی مامان چیکارم داره که گفت برم پایین؟
فاطمه که دیشب تا صبح گریه کرده بود الان از خسته گی خوابش برده بود
رفتم پایین مامان توی آشپزخونه بود
_سلام مامان کاری داشتی؟
_سلام عزیزم اره بیا بشین تا بگم
روی صندلی نشستم و مامان هم کنارم نشست
_خب عزیزم من دیروز زنگ زدم و به خالت گفتم که یه جلسه میزاریم تا باهم صحبت کنید خالت گفت که امشب بیان اینجا اما من بخاطر اوضاع خونمون و حال فاطمه قبول نکردم و گفتم بریم بیرون
با تعجب پرسیدم
_خب حالا کجا بریم؟!
_خاله گفت که آقا محسن گفته بریم سر شهدا...
اسم شهدا که اومد از ته دل خوشحال شدم بهترین جا همونجا هستش
_خب حالا نظرت چیه بگم میایم؟
_نمیدونم هرچی خودتون صلاح میدونید
مامان لبخندی زد و رفت تا ظرفا رو بشوره
واقعا از جایی که شب قراره بریم خیلی خوشحالم به شهدا متوسل شدم و ازشون خواستم تا کمکم کنن یه زندگی شهدایی داشته باشم....
رفتم سمت اتاقم فاطمه بیدار شده بود و داشت گریه میکرد دلم براش سوخت رفتم کنارش و گفتم
_آجی جانم گریه نکن انشاالله درست میشه
بدون اینکه نگاهی بهم بکنه شدت گریش بیشتر شد و گفت
_فقط بهم بگو به بابا چی گفتی که اینکارو کرد
_من هیچی به بابا نگفتم من فقط به مامان گفتم که رفتیم اونجا و چیشد مامان خودش زنگ زد بابا
_میمردی اگه حرفی نمیزدی؟
_واقعا فاطمه به نظر خودت کارت درست بود؟
شاید الان متوجه حرفم نباشی و بگی چرت میگم اما همه اینکارا فقط و فقط بخاطر خودته
_من نمیخوام کسی برام کاری کنه کیو ببینم؟
حرف زدن با این ادم فایده ای نداره تا زمانی که خودش نخواد و تنبیه بشه و ادم بشه...
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۲۴
حسابی استرس شبو داشتم که چه حرفی بزنم و چیکار کنم از قبل همه حرفامو آماده کرده بودم که بپرسم و در این مورد آمادگی داشتم
هنوزم نمیدونم چرا مامان بخاطر فاطمه گفته نیان خونمون مگه فاطمه چیکار کرده؟! که تاکید کرد حتی با خبر هم نشه...
دو ساعت دیگه مونده تا قراری که با خاله گذاشتیم
باورم نمیشه که بعد از این حرف ها یعنی اگه من بگم بله دیگه محسن میشه همسرم؟
هنوز دو ساعت وقت هست پس برم نماز بخونم تا قلبم آروم بگیره
رفتم وضو گرفتم و اماده شدم و نمازمو خوندم بعد از نماز رفتم سجده و دعا کردم و چشمامو بستم...
نفهمیدم کی خوابم برد با صدای مامان که میگفت
_حسنا پس کجایی پاشو حاضر شو نیم ساعت دیگه باید بریم پاشو
چشمامو باز کردم و از جا پریدم وای من کی خوابم برد که نفهمیدم
سریع بلند شدم و جانمازمو جمع کردم و دوباره وضو گرفتم و رفتم سمت کمدم روسری یاسی رنگمو سرم کردم و روی سرم تنظیمش کردم کیفمو برداشتم و رفتم پایین
همه آماده نشسته بودن و نگاه به من میکردن با دیدنم بابا گفت
_خب عروس خانم بالاخره اماده شدی؟
بریم
لبخند زدم و گفتم
_ببخشید بله بریم
سوار ماشین شدیم
_مامان چرا علی رو نیاوردی؟
_بیاد چیکار بچه حالا خسته میشه اونجا
بقیه راهو سکوت کردم و ذکر گفتم
بالاخره رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم جایی که قرار گذاشته بودیم...
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۲۵
محسن ایستاده بود و نگاه به ساعتش میکرد خاله و حسن آقا هم روی نیمکت نشسته بودن
بهشون نزدیک شدیم به خاله دست دادم جلو اومد و صورتمو بوسید بعد از خاله به حسن آقا سلام کردم
به محسن که رسیدم همینطور که سرش پایین بود اروم گفت
_سلام خوب هستید
اروم تر از صدای اون لب زدم و گفتم
_سلام ممنون شما خوبید
_بهتر از این نمیشم
بعد از این حرفش یه لبخندی زد و با دستمالی که از جیبش در اورد پیشونیشو پاک کرد
انقدر از این حرفش خجالت کشیدم که هیچی نگفتم
حسن آقا رو به بابا کرد و گفت
_حسین آقا ما بزرگترا بریم یه جای دیگه تا این جوونا راحت باشن
بابا به نشونه حرفش با سر تایید کرد
مامان جلو اومد و بوسم کرد و رفتن
بعد از رفتنشون من سمت راست نیمکت نشستم
محسن هم سمت چپ و با فاصله زیاد...
بعد از کمی سکوتی که بینمون بود رو محسن شکست و گفت
_میشه دنبال من بیاید تا ببرمتون یه جایی؟
از حرفش حسابی جا خوردم نمیدونم قبول کنم یا نه با اکراه پرسیدم
_کجا؟
_همین جاست بیرون از شهدا نیست اگه میشه بیاید!
_باشه
قبول کردم چون میدونستم محسن آدمی نیست که منو جای بد ببره باهاش راه افتادم و چند قدم عقب تر از اون راه میرفتم
بعد از یه مسیر طولانی بین قبور شهدا بالاخره رسیدیم به یه شهیدی که آخرای گلستان شهدا بود و هیچکس سر اون قبر نبود و چقدر اونجا تاریک و دلگیر بود...
محسن روی پاهاش نشست و دستشو گذاشت روی قبر منم همونجور که ایستاده بودم شروع کردم دعا کردن...
محسن بلند شد و بلوکی که اون نزدیکی بود آورد و گذاشت یکی دیگه هم بود آورد و خودش نشست...
ازش پرسیدم
_ماجرای این شهید چیه اسمش چیه؟
_این شهید گمنامه تقریبا میتونم بگم داداش منه
با تعجب پرسیدم
_داداشت؟ یعنی چی؟
_اره داداشم کسی که توی بدترین شرایط دعام کرد من الان هرچی دارم از دوتا چیز دارم یکیش دعای مادرمه یکیشم به برکت همین شهیده...
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۲۶
محسن جوری حرف میزد که حرفاش به دل آدم میشینه دلم نمیخواست زمان بگذره...
همه حرفش این بود که زندگیش مثل زندگی شهدا باشه هروقت اسم شهدا رو میاورد یه بغض خاصی توی صداش میپیچید...
انقدر قشنگ حرف میزد که من بیشتر زمانو سکوت کردم که فقط اون حرف بزنه
من دقیقا نتیجه اون دعایی که کردمو دارم میبینم همون دعایی که از خدا خواستم یه زندگی شهدایی داشته باشم محسن دقیقا همونیه که من از خدا میخوام
صدای زنگ گوشیم بلند شد از توی کیفم برداشتم مامان بود!
_سلام عزیزم چیشد؟
_سلام مامان جان داریم صحبت میکنیم
_باشه عزیزم زودتر تمومش کنید دو ساعته دارید حرف میزنید
_چشم الان میایم
محسن همونجوری که سرش پایین بود گفت
_خب حسنا خانم ببخشید من خیلی حرف زدم
اصلا وقتی میام اینجا دیگه نمیفهمم زمان چطوری میگذره شرمنده که وقت شما هم بیش از حد گرفتم
من از این وقتی که گرفته شده بود خیلی خوشحال بودم کاش میتونستم بهش بگم که زمان خیلی هم کم بود اما این حرفو نزدم و گفتم
_خواهش میکنم اشکال نداره بالاخره این مسئله نیاز به زمان بیشتری هم داره
_بله حتما
بلند شدیم و رفتیم سمت مامان و خاله اینا
خاله و مامان با دیدنمون گل از گلشون شکفت
خاله با لبخند اومد جلو و گف
_ خب عروس قشنگم نظرت چیه؟
واقعا من الان باید چی میگفتم وای خدا!
مامان به دادم رسید و گفت
_الان که خیلی زوده برای این تصمیم انشاالله بعد از جلسه های متعدد خبر میدیم شما حالا حالا باید منتظر بمونید
خاله و مامان خندیدن
خاله گفت
_مثل اینکه چاره ای جز این نیست...
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌