eitaa logo
✨فــاتِحِــ خــیبــــر.... ✨
102 دنبال‌کننده
506 عکس
88 ویدیو
0 فایل
با شما همراهیم برای دانستن برای خوب زیستن 💫💫 اینجا بچه شیعه ها حیدر کرار ۱۱۰ کپی؟«باذکر یاعلی »حلالت👉 شروع:۱۴۰۵/۵/۲۱ پایان: «شهادت» لف بدون هماهنگی حرااام می‌باشد 🔥 من اینجام 👈 @gfhfdhjk
مشاهده در ایتا
دانلود
یبار تو خیابون یکی خرما تعارف کرد یکی برداشتم. بعدش دستمو محکم گرفت، گفت همین الان جلوی خودم واسش فاتحه بخون وگرنه نمیذارم بری😐😂
دانشمندا گفتن لقمه رو ٣٢بار بجوين اونوقت من یبار اومدم امتحان کنم لقمه سوم رو داشتم می‌خوردم که مامانم سفره رو جمع کرد 🤣🤣🤣
تا حالا دقت کردین هر وقت بحث مدرسه تیزهوشان پیش میاد اکثرا قبول شدن اما نرفتن؟😉😐
معلم نقاشی به حیف نون گفت: برو پای تخته يه قطار بکش حیف نون هم رفت و يه ريل کشيد معلم برگشت، تخته رو نگاه کرد و گفت: پس کو قطارش؟ 😕 حیف نون میگه: دير نگاه کردی، رد شد😂😂 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
التماس دعا 🤲🏻🤲🏻🤲🏻
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام عزیزم ساعت ۱۱ خیلی بهتره ..... سلام الان که ساعت ۱ هست عزیزم
خب الان من براتون پارت رمان رو میگذارم چون ساعت ۲ نیستم🌺🌺
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 عشق پاکــ🌱 این حرفی که توی ذهنم زدم رو گفتم _من شنیدم اصلا اونجاها امنیت نداره و خیلیا شهید شدن! محسن لبخند کمرنگی زد و گفت _امنیت که نداره اما ما که نمیخوایم بریم جنگ که! یه کار خیلی کوچیکی انجام میدیم شما خیالت راحت از طرفی شهادت آرزوی قلبی همه ما هستش چی از این بهتر؟ چرا الان این حرفو زد؟! _درسته شهادت آرزوی همه هست اما شما الان خیلی سنتون کمه و اول زندگی هستید!.. خنده صدا داری کرد و گفت _سن من کمه؟ من دیگه الان سن بابا بزرگمو دارم بعدم حالا کی به ما شهادت داد؟ اصلا قیافه من به شهدا میخوره من تازه عشق سوم زندگیمو پیدا کردم جایی نمیرم که! از حرفش خندم گرفت و سرمو انداختم پایین اما عشق سوم زندگیش یعنی من! پس عشق اول و دوم کیه؟ دیگه حرفی نزدیم منشی صدا کرد و گفت _آقای سعادتی نوبتتون شد بفرمایید فامیل محسنو صدا کرد نگاهی به محسن کردم و گفتم _الان نوبت ما شد؟ _اره پاشو بریم محسن بلند شد و منم پشت سرش رفتم راهمون جدا شد رفت قسمت آقایون و منم رفتم قسمت خانما بعد از تموم شدن آزمایش اومدم توی سالن محسن هنوز نیومده بود پرستار اومد بیرون و گفت _همراه آقای سعادتی کیه؟ رفتم جلو و گفتم _من هستم بله؟ کت محسنو سمتم گرفت و گفت _اینو لطفا نگه دارید کت محسنو گرفتم و رفتم روی صندلی نشستم چقدر کتش بوی خوبی میداد بوی عطری که همیشه میزنه دو دقیقه بعد محسن اومد بیرون و اومد سمتم وگفت _پنج دقیقه دیگه جواب میاد شما بشین تا من برم یه چیزی بگیرم بخوری رنگت پریده _چشم لبخندی زد و رفت امروز محسن خیلی با محسن قبل عوض شده قبلا اصلا بهم نگاه نمیکرد اما الان هم نگاه میکنه هم توی حرفش گفت که بخاطر من زود برمیگرده.... ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 عشق پاکــ🌱 محسن با یه نایلون پر از خوراکی برگشت خوراکی ها رو سمتم گرفت و گفت _بفرمایید بخور تا حالت بهتر بشه _ممنون خوراکی ها رو گرفتم و کیکو باز کردم و مشغول خوردنش شدم محسن هم رفت ردیف عقب نشست و شروع به خوردن کرد چرا مامان و خاله هنوز نیومدن خیلی دیر کردن! گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به مامان بعد از چندتا بوق برداشت _سلام مامان کجا رفتید پس؟ _سلام عزیزم ما اومدیم این طرف خیابون لباس فروشی بود ما هم داریم خرید میکنیم از کارشون خندم گرفت من انقدر استرس دارم مامان و خاله ریلکس رفتن خرید کنن _از دست شما حالا دیگه بدون من میرید خرید؟! مامان خنده صدا داری کرد و گفت _شما فعلا کار داشتی بعدم مگه الان شما نمیخوای بری خرید انگشتر! پس خرجت از دوتا لباسی که ما خریدیم میزنه بالاتر شما کارتون تموم شد زنگ بزنید تا بیایم _چشم منشی از پشت میزش سرشو بلند کرد و گفت _آقای سعادتی جوابتون آماده است دلشوره عجیبی توی دلم افتاد من اصلا قدمی هم برنداشتم نکنه به خاطر اینکه دختر خاله پسر خاله ایم جواب منفی باشه شروع کردم ذکر گفتن و چشمامو بستم با صدای محسن چشمامو باز کردم تا نگاهش کردم سرشو انداخت پایین _جواب اومد؟! همون طور که سرش پایین بود با ناراحتی گفت _اوم اومد _خب چیشد؟ _چی بگم _یعنی چی چی بگم خب جواب چیه؟! _نمیدونم حسنا خانم انگار ما دوتا قسمت هم نیستیم! با این حرفش ته دلم خالی شد دست خودم نبود یه قطره اشکم اومد پایین سریع پاکش کردم که نبینه اما دید سریع لبخند زد و گفت _شوخی کردم گفت جواب مثبته! از این شوخی مسخره ای که کرده بود دلم میخواست خفش کنم اما انقدر این خبر خوشحالم کرد ناخودآگاه یه لبخند روی لبهام نشست و سرمو انداختم پایین _ببخشید ناراحتت کردم میخواستم یکم شوخی کنم! _اشکال نداره _خب پس بلند شو بریم دنبال مامان اینا بریم خرید! بدون هیچ حرفی ایستادم و پشت سرش راه افتادم..... ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌