معلم نقاشی به حیف نون گفت:
برو پای تخته يه قطار بکش
حیف نون هم رفت و يه ريل کشيد
معلم برگشت،
تخته رو نگاه کرد و گفت:
پس کو قطارش؟ 😕
حیف نون میگه: دير نگاه کردی، رد شد😂😂
سلام عزیزم ساعت ۱۱ خیلی بهتره
.....
سلام الان که ساعت ۱ هست عزیزم
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۳۱
این حرفی که توی ذهنم زدم رو گفتم
_من شنیدم اصلا اونجاها امنیت نداره و خیلیا شهید شدن!
محسن لبخند کمرنگی زد و گفت
_امنیت که نداره اما ما که نمیخوایم بریم جنگ که!
یه کار خیلی کوچیکی انجام میدیم شما خیالت راحت از طرفی شهادت آرزوی قلبی همه ما هستش چی از این بهتر؟
چرا الان این حرفو زد؟!
_درسته شهادت آرزوی همه هست اما شما الان خیلی سنتون کمه و اول زندگی هستید!..
خنده صدا داری کرد و گفت
_سن من کمه؟ من دیگه الان سن بابا بزرگمو دارم
بعدم حالا کی به ما شهادت داد؟ اصلا قیافه من به شهدا میخوره من تازه عشق سوم زندگیمو پیدا کردم جایی نمیرم که!
از حرفش خندم گرفت و سرمو انداختم پایین
اما عشق سوم زندگیش یعنی من! پس عشق اول و دوم کیه؟
دیگه حرفی نزدیم
منشی صدا کرد و گفت
_آقای سعادتی نوبتتون شد بفرمایید
فامیل محسنو صدا کرد نگاهی به محسن کردم و گفتم
_الان نوبت ما شد؟
_اره پاشو بریم
محسن بلند شد و منم پشت سرش رفتم
راهمون جدا شد رفت قسمت آقایون و منم رفتم قسمت خانما
بعد از تموم شدن آزمایش اومدم توی سالن محسن هنوز نیومده بود
پرستار اومد بیرون و گفت
_همراه آقای سعادتی کیه؟
رفتم جلو و گفتم
_من هستم بله؟
کت محسنو سمتم گرفت و گفت
_اینو لطفا نگه دارید
کت محسنو گرفتم و رفتم روی صندلی نشستم چقدر کتش بوی خوبی میداد بوی عطری که همیشه میزنه
دو دقیقه بعد محسن اومد بیرون و اومد سمتم
وگفت
_پنج دقیقه دیگه جواب میاد شما بشین تا من برم یه چیزی بگیرم بخوری رنگت پریده
_چشم
لبخندی زد و رفت
امروز محسن خیلی با محسن قبل عوض شده قبلا اصلا بهم نگاه نمیکرد اما الان هم نگاه میکنه هم توی حرفش گفت که بخاطر من زود برمیگرده....
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۳۲
محسن با یه نایلون پر از خوراکی برگشت خوراکی ها رو سمتم گرفت و گفت
_بفرمایید بخور تا حالت بهتر بشه
_ممنون
خوراکی ها رو گرفتم و کیکو باز کردم و مشغول خوردنش شدم
محسن هم رفت ردیف عقب نشست و شروع به خوردن کرد
چرا مامان و خاله هنوز نیومدن خیلی دیر کردن!
گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به مامان
بعد از چندتا بوق برداشت
_سلام مامان کجا رفتید پس؟
_سلام عزیزم ما اومدیم این طرف خیابون لباس فروشی بود ما هم داریم خرید میکنیم
از کارشون خندم گرفت من انقدر استرس دارم مامان و خاله ریلکس رفتن خرید کنن
_از دست شما حالا دیگه بدون من میرید خرید؟!
مامان خنده صدا داری کرد و گفت
_شما فعلا کار داشتی بعدم مگه الان شما نمیخوای بری خرید انگشتر! پس خرجت از دوتا لباسی که ما خریدیم میزنه بالاتر شما کارتون تموم شد زنگ بزنید تا بیایم
_چشم
منشی از پشت میزش سرشو بلند کرد و گفت
_آقای سعادتی جوابتون آماده است
دلشوره عجیبی توی دلم افتاد من اصلا قدمی هم برنداشتم نکنه به خاطر اینکه دختر خاله پسر خاله ایم جواب منفی باشه شروع کردم ذکر گفتن و چشمامو بستم
با صدای محسن چشمامو باز کردم
تا نگاهش کردم سرشو انداخت پایین
_جواب اومد؟!
همون طور که سرش پایین بود با ناراحتی گفت
_اوم اومد
_خب چیشد؟
_چی بگم
_یعنی چی چی بگم خب جواب چیه؟!
_نمیدونم حسنا خانم انگار ما دوتا قسمت هم نیستیم!
با این حرفش ته دلم خالی شد دست خودم نبود یه قطره اشکم اومد پایین سریع پاکش کردم که نبینه
اما دید سریع لبخند زد و گفت
_شوخی کردم گفت جواب مثبته!
از این شوخی مسخره ای که کرده بود دلم میخواست خفش کنم اما انقدر این خبر خوشحالم کرد ناخودآگاه یه لبخند روی لبهام نشست و سرمو انداختم پایین
_ببخشید ناراحتت کردم میخواستم یکم شوخی کنم!
_اشکال نداره
_خب پس بلند شو بریم دنبال مامان اینا بریم خرید!
بدون هیچ حرفی ایستادم و پشت سرش راه افتادم.....
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۳۳
رفت بیرون و ماشینو آورد و نشستیم تا مامان و خاله هم بیان دیگه باهاش هیچ حرفی نزدم از شوخی که کرده بود اصلا خوشم نیومد داشتم تا سکته میرفتم!
برای همین سرم توی گوشیم بود و سکوت کرده بودم.
محسن هم با ناراحتی زیر چشمی از توی آیینه یه نگاهی مینداخت
به خاله زنگ زد و گفت
_سلام مامان جانم کجایید پس ما توی ماشین منتظریم
باشه چشم زود بیاید یاعلی
گوشیو قطع کرد و دوباره نگاه به بیرون کرد منم همون طوری سرم توی گوشی بود
_حسنا خانم از دست من ناراحتید؟
دلم میخواست بگم اره ناراحتم اما خب دلم نیومد بهترین روز زندگیمو خراب کنم
_نه فقط یکم دلخورم
_عذر میخوام میخواستم یکم شوخی کنم
_اشکال نداره اینم خاطره میشه!
لبخندی زدم با لبخندم لبخندی زد و خوشحال نگاه به بیرون کرد
بعد از چند دقیقه خاله و مامان اومدن
خاله درو باز کرد و نشست جلو
مامان هم کنار من
_سلام مامان خانم و خاله خانم چه عجب!
مامان با لبخند نگاه به محسن کرد و گفت
_جاتون خالی انقدر خرید کردیم!
برگشتم نگاه مامان کردم و گفتم
_شما که گفتی فقط دوتا لباس خریدیم!
همشون خندیدن
_حالا دیگه یه دوتاش از دستمون حسابش در رفت!
محسن ماشینو روشن کرد و راه افتاد توی راه مامان و خاله با محسن شوخی میکردن
محسن کنار یه شیرینی فروشی ایستاد
رفت و یه جعبه شیرینی خرید و اومد تو
مامان زد روی دست خودش و گفت
_وای ببین اصلا یادمون رفت بپرسیم جواب ازمایش چیشد خوب بود یا نه!
محسن سرشو انداخت پایین و گفت
_بله خداروشکر مثبته
پس خاله به نظرت جواب منفی بود و من شیرینی خریدم؟
همشون خندیدن مامان رفت جلو تر و پیشونی محسن رو بوس کرد و تبریک گفت
بعدم منو بوس کرد
خاله هم معترضانه گفت
_عه اجی زرنگیا حالا که من دستم به حسنا نمیرسه که بوسش کنم تو از طرف من بوسش کن پیاده شدیم خودم میبوسمش
_چشم حتما
مامان هم از طرف خاله بوسم کرد و خاله تبریک گفت
کنار طلا فروشی ایستاد و پیاده شدیم
رفتیم داخل طلا فروش با محسن حسابی گرم گرفته بود
انگشتر ها رو آورد جلو و گفت انتخاب کن.
یه انگشتر ظریف قشنگ رو برداشتم و دستم کردم خیلی به دستم میومد
لبخند زدم و روبه خاله و مامان گفتم
_چطوره؟
خاله گفت
_ هرجور خودت دوست داری عزیزم
مامان گفت
_دوستش داری؟
لبخند زدم و گفتم
_اره قشنگه
خاله انگشترو گرفت و به محسن گفت همینو انتخاب کردن
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۳۴
محسن انگشترو داد دست طلا فروش و گفت
_همینو پسندیدن
خاله و مامان گفتن
_مبارکت باشه عزیزم
از خجالت لپ هام سرخ شده بودن
_ممنون
محسن رو به مامانش گفت
مامان شما برید توی ماشین منم الان میام
با خاله و مامان از مغازه اومدیم بیرون و رفتیم توی ماشین نشستیم
خاله به مامان گفت
_امروز محسن میگفت دیگه همه طلاها رو بخریم برای عقد من گفتم نه حالا زوده بره مأموریت و بیاد بعد که تاریخ عقدو مشخص کردیم بقیشو میخریم
مامان گفت
_باشه اشکال نداره الان خیلی زوده حالا به سلامتی بره و بیاد وقت زیاده
محسن یکم دیر کرد هنوز از مغازه نیومده بیرون
گوشیمو روشن کردم فاطمه سه تا پیام داده بود
.کجایید پس؟
.چرا جواب نمیدی
.الو!
اخه من چی بهش بگم ،بگم رفتیم کجا؟
جوابشو ندادم و گوشیو گذاشتم توی کیفم
بالاخره محسن اومد با لبخند نشست توی ماشین
_سلام ببخشید دیر شد من و آقا مصطفی چند وقت بود همو ندیدیم دیگه حسابی گرم گرفته بودیم
خاله گفت
_عه این همون سیده که طلا فروشی داره باهات رفیقه؟
_اره خودشه
_اها چقد آقا بود خدا خیرش بده
محسن ماشینو روشن کرد و راه افتادیم که بریم خونه
اما سمت خونه نرفت جلوی یه رستوران نگه داشت
رو به مامان و خاله گفت
_خب بفرمایید پایین امروز ناهار مهمون من!
مامان خندید وگفت
_چرا زحمت میکشی عزیزم بریم خونه ما من خودم ناهار درست میکنم!
محسن اخم نمایشی کرد و گفت
_حالا امروز که من میخوام دعوتتون کنم قبول نمیکنید!
خاله خندیدو گفت
_چرا عزیزم میان حسنا جان عزیزم پیاده شو
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌