💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۳۳
رفت بیرون و ماشینو آورد و نشستیم تا مامان و خاله هم بیان دیگه باهاش هیچ حرفی نزدم از شوخی که کرده بود اصلا خوشم نیومد داشتم تا سکته میرفتم!
برای همین سرم توی گوشیم بود و سکوت کرده بودم.
محسن هم با ناراحتی زیر چشمی از توی آیینه یه نگاهی مینداخت
به خاله زنگ زد و گفت
_سلام مامان جانم کجایید پس ما توی ماشین منتظریم
باشه چشم زود بیاید یاعلی
گوشیو قطع کرد و دوباره نگاه به بیرون کرد منم همون طوری سرم توی گوشی بود
_حسنا خانم از دست من ناراحتید؟
دلم میخواست بگم اره ناراحتم اما خب دلم نیومد بهترین روز زندگیمو خراب کنم
_نه فقط یکم دلخورم
_عذر میخوام میخواستم یکم شوخی کنم
_اشکال نداره اینم خاطره میشه!
لبخندی زدم با لبخندم لبخندی زد و خوشحال نگاه به بیرون کرد
بعد از چند دقیقه خاله و مامان اومدن
خاله درو باز کرد و نشست جلو
مامان هم کنار من
_سلام مامان خانم و خاله خانم چه عجب!
مامان با لبخند نگاه به محسن کرد و گفت
_جاتون خالی انقدر خرید کردیم!
برگشتم نگاه مامان کردم و گفتم
_شما که گفتی فقط دوتا لباس خریدیم!
همشون خندیدن
_حالا دیگه یه دوتاش از دستمون حسابش در رفت!
محسن ماشینو روشن کرد و راه افتاد توی راه مامان و خاله با محسن شوخی میکردن
محسن کنار یه شیرینی فروشی ایستاد
رفت و یه جعبه شیرینی خرید و اومد تو
مامان زد روی دست خودش و گفت
_وای ببین اصلا یادمون رفت بپرسیم جواب ازمایش چیشد خوب بود یا نه!
محسن سرشو انداخت پایین و گفت
_بله خداروشکر مثبته
پس خاله به نظرت جواب منفی بود و من شیرینی خریدم؟
همشون خندیدن مامان رفت جلو تر و پیشونی محسن رو بوس کرد و تبریک گفت
بعدم منو بوس کرد
خاله هم معترضانه گفت
_عه اجی زرنگیا حالا که من دستم به حسنا نمیرسه که بوسش کنم تو از طرف من بوسش کن پیاده شدیم خودم میبوسمش
_چشم حتما
مامان هم از طرف خاله بوسم کرد و خاله تبریک گفت
کنار طلا فروشی ایستاد و پیاده شدیم
رفتیم داخل طلا فروش با محسن حسابی گرم گرفته بود
انگشتر ها رو آورد جلو و گفت انتخاب کن.
یه انگشتر ظریف قشنگ رو برداشتم و دستم کردم خیلی به دستم میومد
لبخند زدم و روبه خاله و مامان گفتم
_چطوره؟
خاله گفت
_ هرجور خودت دوست داری عزیزم
مامان گفت
_دوستش داری؟
لبخند زدم و گفتم
_اره قشنگه
خاله انگشترو گرفت و به محسن گفت همینو انتخاب کردن
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
عشق پاکــ🌱
#پارت۳۴
محسن انگشترو داد دست طلا فروش و گفت
_همینو پسندیدن
خاله و مامان گفتن
_مبارکت باشه عزیزم
از خجالت لپ هام سرخ شده بودن
_ممنون
محسن رو به مامانش گفت
مامان شما برید توی ماشین منم الان میام
با خاله و مامان از مغازه اومدیم بیرون و رفتیم توی ماشین نشستیم
خاله به مامان گفت
_امروز محسن میگفت دیگه همه طلاها رو بخریم برای عقد من گفتم نه حالا زوده بره مأموریت و بیاد بعد که تاریخ عقدو مشخص کردیم بقیشو میخریم
مامان گفت
_باشه اشکال نداره الان خیلی زوده حالا به سلامتی بره و بیاد وقت زیاده
محسن یکم دیر کرد هنوز از مغازه نیومده بیرون
گوشیمو روشن کردم فاطمه سه تا پیام داده بود
.کجایید پس؟
.چرا جواب نمیدی
.الو!
اخه من چی بهش بگم ،بگم رفتیم کجا؟
جوابشو ندادم و گوشیو گذاشتم توی کیفم
بالاخره محسن اومد با لبخند نشست توی ماشین
_سلام ببخشید دیر شد من و آقا مصطفی چند وقت بود همو ندیدیم دیگه حسابی گرم گرفته بودیم
خاله گفت
_عه این همون سیده که طلا فروشی داره باهات رفیقه؟
_اره خودشه
_اها چقد آقا بود خدا خیرش بده
محسن ماشینو روشن کرد و راه افتادیم که بریم خونه
اما سمت خونه نرفت جلوی یه رستوران نگه داشت
رو به مامان و خاله گفت
_خب بفرمایید پایین امروز ناهار مهمون من!
مامان خندید وگفت
_چرا زحمت میکشی عزیزم بریم خونه ما من خودم ناهار درست میکنم!
محسن اخم نمایشی کرد و گفت
_حالا امروز که من میخوام دعوتتون کنم قبول نمیکنید!
خاله خندیدو گفت
_چرا عزیزم میان حسنا جان عزیزم پیاده شو
#نویسندگی_منتظر۳۱۳ ✍🏻
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🕊⃟⃟⃟💌@SHahid_Ahmad_Mashlab 🕊⃟💌
✨فــاتِحِــ خــیبــــر.... ✨
بچهها می خواهم اسم کانال رو عوض کنم با پروفایل رو گمم نکنید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا