اینستا اینجوریه که واای دوباره اومدی؟ بذار چندتا ادیت اتک بهت نشون بدم. تا اشکت درنیومده حق نداری از اینجا بری.
نمیدونم چه بیماریه که خواهرم اسممو همه جور صدا میزنه به جز زهرا. الان پیام داده به مامانم گفته اگه شهرا پیشته بهش سلام برسون. به روستا ها هم همینطور.
حالا این بخیر گذشت ولی خدا مبانی رو به خیر کنه. خدااا رحم کنه. معلوم نیست چندساعت مثل احمقا باید با دوربین و میکروفن باز بشینیم جلو لپتاپ و چقد میم ازمون بسازن.
ادبار
میخوام تنهایی برم راهیان نور. ایشالا که سخت نیست.
قضیه اینه که من دوستای دانشکده خودم که دونفرن هیچکدومشون نمیان راهیان و بقیه بچها رو هم اصلا نمیشناسم. و یکی از دوستام تو همین دانشگاه ولی دانشکده الهیاته، پس من گفتم چرا که نه؟ بذار بهشون بگم که اگه میشه من با بچهای الهیات باشم. و پر واضحه که رئیس بسیج گفت نه. (اوکی بیاین صادق باشیم، از اولش نمیتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.)