حالا این بخیر گذشت ولی خدا مبانی رو به خیر کنه. خدااا رحم کنه. معلوم نیست چندساعت مثل احمقا باید با دوربین و میکروفن باز بشینیم جلو لپتاپ و چقد میم ازمون بسازن.
ادبار
میخوام تنهایی برم راهیان نور. ایشالا که سخت نیست.
قضیه اینه که من دوستای دانشکده خودم که دونفرن هیچکدومشون نمیان راهیان و بقیه بچها رو هم اصلا نمیشناسم. و یکی از دوستام تو همین دانشگاه ولی دانشکده الهیاته، پس من گفتم چرا که نه؟ بذار بهشون بگم که اگه میشه من با بچهای الهیات باشم. و پر واضحه که رئیس بسیج گفت نه. (اوکی بیاین صادق باشیم، از اولش نمیتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.)
ادبار
قضیه اینه که من دوستای دانشکده خودم که دونفرن هیچکدومشون نمیان راهیان و بقیه بچها رو هم اصلا نمیشناس
و بعد این همیارم توی دانشکده که دو سال از من بزرگتره اینجوری جواب داد. و بله. الان بنده یک کودک آویزون هستم.
همینجوریشم تو مشهد همه منو طفل صغیر صدا میکردن. احتمالا با خودش میگه من که دارم میرم راهیان نور، بذار حواسم به این بچه بیچاره و تنها و منزوی هم باشه که یه ثوابی هم از این طریق ببرم.