ادبار
میخوام تنهایی برم راهیان نور. ایشالا که سخت نیست.
قضیه اینه که من دوستای دانشکده خودم که دونفرن هیچکدومشون نمیان راهیان و بقیه بچها رو هم اصلا نمیشناسم. و یکی از دوستام تو همین دانشگاه ولی دانشکده الهیاته، پس من گفتم چرا که نه؟ بذار بهشون بگم که اگه میشه من با بچهای الهیات باشم. و پر واضحه که رئیس بسیج گفت نه. (اوکی بیاین صادق باشیم، از اولش نمیتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.)
ادبار
قضیه اینه که من دوستای دانشکده خودم که دونفرن هیچکدومشون نمیان راهیان و بقیه بچها رو هم اصلا نمیشناس
و بعد این همیارم توی دانشکده که دو سال از من بزرگتره اینجوری جواب داد. و بله. الان بنده یک کودک آویزون هستم.
همینجوریشم تو مشهد همه منو طفل صغیر صدا میکردن. احتمالا با خودش میگه من که دارم میرم راهیان نور، بذار حواسم به این بچه بیچاره و تنها و منزوی هم باشه که یه ثوابی هم از این طریق ببرم.
هدهدی اگه دستم بهت برسه هدهدی. ای هدهدی. رندوم نمره دادی هدهدی؟ چیکار کردی با ما هدهدی؟
از میزان تاثیر خودم و داداشم روی مامانم بگم، مامانم وسط خیاطی یه نفس عمیق کشید یهو گفت آه له له آه له لاس.
ببینید من تصمیم خودم رو گرفتم. من دوست ندارم ازدواج کنم. میخوام تا ابد با مامان و بابام زندگی کنم.