بیشتر که فکر میکنم میبینم زندگی هیچوقت عادی نبوده. هروقت چیزای قدیمی رو پیدا میکنم یادش میفتم. یه حس عجیبی که وقتی یه آهنگ قدیمی گوش میدم، یا کتاب قدیمی میخونم یا طعم قدیمی میچشم و یا بوی قدیمی حس میکنم برام تازه میشه و هربار متفاوته.
تو کوپه افتادم با ترم بالاییا و همشون همدیگه رو میشناسن و دقیقا طبق پیش بینی مثل یک کودک باهام برخورد میکنن.