حالا همه اینارو گفتم تا بگم چی؟
وقتی دهم بودم دیگه کانال مجهولالهویه رو دلیت کرده بودم.
فکرکنم یازدهم بود که بهش گفتم که اره حشمت، من یه کانال داشتم که تورو عضوش کرده بودم.
پشم بهش نمونده بود. اینجوری بود که حشمت قلی چطور ممکنه؟ اون کانال مال تو بود؟ من میگم چرا یهویی برام اومد نگو تو منو اد کرده بودی و این داستانا.
و فهمیدم که انقدر با کانالم حال میکرده که حتی برای دخترخالشم میفرستاده.
اره دیگه. هنوز یادم میاد خندم میگیره. گفتم شمام بخندین.
یادش بخیر چقد با خانوم ایکس رفتیم بهشت زهرا و چقد هربار فکرکردن پشت کنکوری هستیم. حتی کنکوری هم نه، پشت کنکوری.
نمیدونم چرا.
مثلا یازدهم که راهیان نور بودیم، دخترخالم که دوازدهم بود با یکی از دوستاش قاچاقی از دست مشاورشون اومده بودن راهیان و جلوی اتوبوس بودن، اکیپ ماهم ته اتوبوس بود. البته ما دوست داشتیم وسط باشیم ولی به دلایلی مربی مارو انداخت ته اتوبوس.
یه خانوم طلبه هم داشتیم که همراه اتوبوسمون بود و جلوی اتوبوس بود.
از دخترخالم پرسیده بود اینایی که ته اتوبوسن پشت کنکوری ان؟
بعد اینکه من براتون باحالاشو تعریف کردم.
همین خانوم ایکس قبل همه این قضایا و وقتی نهم مجازی بودیم یبار با خودم گفتم زهرا انقدر اجتماع گریز نباش و بهش پیام بده و حرفو باز کن. بهش پیام دادم گفتم که اره دبیرستان چه رشته ای میری؟ خیلی کوتاه گفت احتمالا برم هنرستان. با نقطه! با نقطه باهام حرف زد! بعدش من گفتم عب نداره لابد مدلشه. گفتم عه چجالب منم شاید برم انسانی ولی هنرستانم دوست دارم. و حدس بزن چی؟ گفت اها.
با نقطه! دوباره با نقطه باهام حرف زد.
و من فهمیدم که زهرا همون منزوی باش بهتره.
شب هیچ فرقی نداره هر ساعتی بخوابم صبحش بین هفت تا هفت و نیم چشمام باز میشه. و دقیقا همونموقعس که اگه دوباره چشمامو ببندم، چرت و پرت ترین و نامفهوم و مزخرف ترین خوابها رو خواهم دید.