من این آزادی را دوردستها میجستم؛ به قدری نزدیک بود که نمیتوانستم ببینمش، که نمیتوانستم لمسش کنم، اصلا خود من بود. من آزادی هستم. همیشه آرزو داشت که یک روز از شادمانی بال دربیاورد و صاعقه از همه طرف بزندش. ولی نه صاعقهای در میان بود و نه شادمانیای: فقط او بود و این فلاکت، این خلا سرگیجهآور در مقابل، و این اضطراب که شفافیت خودش نمیگذاشت تا ابد خودش را ببیند.
دیگران از تو میگویند و من حتی صدا و چهره ات در حافظه ام نمانده.. نزدیک هستی اما من دیگر مشتاق دیدارت نیستم
تنها راه برای داشتن احساس کافی بودن، قطع ارتباط با همه و دویدن به سمت هدفته..