دیگران از تو میگویند و من حتی صدا و چهره ات در حافظه ام نمانده.. نزدیک هستی اما من دیگر مشتاق دیدارت نیستم
تنها راه برای داشتن احساس کافی بودن، قطع ارتباط با همه و دویدن به سمت هدفته..
دچارِ نوعی بهت زدگی و بیحسی شدهام. احساسِ خستگی نمیکنم، خوابم نمیآید، غصهدار نیستم، شاد هم نیستم...
جانا دوباره نگاه کن، نگاه کردن دیدن نیست
از ابر تا باران، یک قلم فاصله است
یک نفس آبیتر، مهتاب خاموش میشود
عمری گذشت تا به چشم خود دیدم
چه مشکل است که با چشم خود ببینم.