میخواهم بروم دور، خیلی دور، یک جایی که خودم را فراموش بکنم. فراموش بشوم، گم بشوم، میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلاً بروم در سیبریه، در خانههای چوبین زیر درختهای کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیکها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم..
آرزو میکردم کاش به هیچ چیز اهمیت نمیدادم..
اما من اهمیت میدهم...
من به همه چیز خیلی زیاد اهمیت میدهم.
من میخواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیرشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟
و دوباره باید تمام این تیکه پارههای وجودمو بهم وصل کنم و زندگی کنم و روز رو به شب برسونم.