و دوباره باید تمام این تیکه پارههای وجودمو بهم وصل کنم و زندگی کنم و روز رو به شب برسونم.
دیگه خودم رو درگیرش نمیکنم
چون فهمیدم اگه حشره های کابینتشون حرف میزدن با اونام لاس میزد..
انسان پس از نالطفی ها و ستم های فراوانی که در حقش می شود ، به محبت حساسیت پیدا می کند
حال هرچند که صادقانه و پرشور هم باشد ، برایش مانند یک ازار است
نوازش به درد پوست میخورد نه زخم
انقدر 《دوستت دارم 》را نشنیده ای که وقتی کسی می گوید بغض میکنی و غریب میشوی ؛ احساسی مانند چای سرد رو میز یا فیلتر خیس شده ی سیگار را القا میکند
باز هم میگویم که نوازش به درد پوست میخورد ، تنی که سراسر زخم و عاری از پوست باشد را اگر بغل کنی درد میگیرد و میسوزد ، خودت هم خونی میشوی
من نمیدانم دقیقا میزان درد را چگونه تعیین میکنند ، کمی یا کیفی ؛ هرطور که هست اکنون این را میدانم که بزرگترین درد ان دردی است که تورا از هرچیز خوبی آزرده خاطر کند و باعث شود زیبایی ها تورا به گریه بیاندازند
ما نه با غم مشکلی داریم نه درد ، خوشمان هم نمی آید،باور کن!
فقط رها کن ،ما انقدر برای عادت کردن به رنج ، رنج برده ایم که دیگر توانی برای برگشتن و دیدن محبت ها نداریم
رها کن جان من ، رها کن...