هدایت شده از Apollo~
"Does duality not fascinate you?
Because I am both at once:
A maiden goddess of life,
And queen of all that's dead.
I bring you springtime
Bursting with light
And I leave you with winter.
Cold, dark, and dreary...
I am Persephone...
And when you are dead,
I will be your queen..."
دوستان میشه به جای اینکه محتوای چنل منو بردارید و داخل چنلتون بزارید ..همون محتوا و فور کنید؟.
در روشنایی روز و اجتماع ... دلقک بداهه پردازی بود که تنها تلاشش کمدی کردن تمام تراژدی های دنیا برای دیدن لحظه ای لبخند بر چهره دیگران بود
در تاریکی شب .. تکه گوشتی بی جان و منزوی در کنج خانه بود و عطر تنش اسیر دود سیگار
او از وجهِ تاریکِ خود بیزار بود، میخواست روشن بماند..
این روزها در تلاش برای عادت کردن به خونهام، در تلاش برای پیدا کردن یک ثبات، در تلاش برای ساختن حد وسط ارتباط، در تلاش برای نگه داشتن، در تلاش برای رها کردن، در تلاش برای متفاوت نگاه کردن، در تلاش برای گوش دادن به موسیقی های متفاوت، در تلاش برای خاموش کردن سیلی که در نهایت به فرار ختم میشه، در تلاش برای عادت کردن به سکوت این خونه، در تلاش برای درک وضعیت.
میبینی؟ حالا یه گوشه نشستی و به این فکر میکنی که شاید منشأ تمام این زجر ها و شکنجهها، تویی. تویی که شبیه یه جوهر سیاه، هر کی که از کنارت میگذره رو تیره میکنی. آدمها رو از موجودهای معمولی با غمهای معمولیترشون، تبدیل به یه سری آدمهای تاریک با وحشتناکترین دردها میکنی. تو سیاهی و این سیاهی انقدر توی جون و وجودت ریشه دوونده که آفت و ضررش به هر چیزی که ذرهای به تو نزدیک شه میرسه. ایرادی نداره اگه نشد. ایرادی نداره اگه نمیشه. شاید بهتر باشه اجازه بدی آدمها بدون تو، توی دنیایی که بهش عادت دارن زندگی کنن. شاید بهتر باشه یه گوشه بشینی تا وقتی که این دنیا برای همیشه از نبودنِ آدمایی مثل تو تمیز شه.
فکرم درگیر شده بود و با دود کردن سیگار خودمو خفه کرده بودم ..
دیدم لیوان چای ام سرد شده
کتری رو پر کردم و وقت دم کردن چای یاد داستایوسکی افتادم
یک جایی در یادداشتهای زیرزمینی نوشته بود:«مهم نیست، بذار همهی دنیا بره به جهنم! ولی من باید چایام رو داشته باشم.»