این روزها در تلاش برای عادت کردن به خونهام، در تلاش برای پیدا کردن یک ثبات، در تلاش برای ساختن حد وسط ارتباط، در تلاش برای نگه داشتن، در تلاش برای رها کردن، در تلاش برای متفاوت نگاه کردن، در تلاش برای گوش دادن به موسیقی های متفاوت، در تلاش برای خاموش کردن سیلی که در نهایت به فرار ختم میشه، در تلاش برای عادت کردن به سکوت این خونه، در تلاش برای درک وضعیت.
میبینی؟ حالا یه گوشه نشستی و به این فکر میکنی که شاید منشأ تمام این زجر ها و شکنجهها، تویی. تویی که شبیه یه جوهر سیاه، هر کی که از کنارت میگذره رو تیره میکنی. آدمها رو از موجودهای معمولی با غمهای معمولیترشون، تبدیل به یه سری آدمهای تاریک با وحشتناکترین دردها میکنی. تو سیاهی و این سیاهی انقدر توی جون و وجودت ریشه دوونده که آفت و ضررش به هر چیزی که ذرهای به تو نزدیک شه میرسه. ایرادی نداره اگه نشد. ایرادی نداره اگه نمیشه. شاید بهتر باشه اجازه بدی آدمها بدون تو، توی دنیایی که بهش عادت دارن زندگی کنن. شاید بهتر باشه یه گوشه بشینی تا وقتی که این دنیا برای همیشه از نبودنِ آدمایی مثل تو تمیز شه.
فکرم درگیر شده بود و با دود کردن سیگار خودمو خفه کرده بودم ..
دیدم لیوان چای ام سرد شده
کتری رو پر کردم و وقت دم کردن چای یاد داستایوسکی افتادم
یک جایی در یادداشتهای زیرزمینی نوشته بود:«مهم نیست، بذار همهی دنیا بره به جهنم! ولی من باید چایام رو داشته باشم.»
سرگردان در شهر؛ به دنبال سرنوشت خود در میان ساختمان ها قدم می زنم و به دنبال رویایم نفس می کشم.
من در حال کشیده شدن از چند جهت هستم و در هر جهت شخصی حق به جانب ایستاده و هیچکس سمت دیگه خودش رو نمیبینه و فقط معترضن که چرا به سمتشون نمیدوئم. این وسط هم فقط خودم میدونم که در حال پاره شدنم.