فکرم درگیر شده بود و با دود کردن سیگار خودمو خفه کرده بودم ..
دیدم لیوان چای ام سرد شده
کتری رو پر کردم و وقت دم کردن چای یاد داستایوسکی افتادم
یک جایی در یادداشتهای زیرزمینی نوشته بود:«مهم نیست، بذار همهی دنیا بره به جهنم! ولی من باید چایام رو داشته باشم.»
سرگردان در شهر؛ به دنبال سرنوشت خود در میان ساختمان ها قدم می زنم و به دنبال رویایم نفس می کشم.
من در حال کشیده شدن از چند جهت هستم و در هر جهت شخصی حق به جانب ایستاده و هیچکس سمت دیگه خودش رو نمیبینه و فقط معترضن که چرا به سمتشون نمیدوئم. این وسط هم فقط خودم میدونم که در حال پاره شدنم.
بهش میگم من هنوز هرشب بهش فکر میکنم
من نمیتونم تورو جایگزین اون کنم
نمیخوامم بکنم
نمیشنوه ...کره...کوره...اشتیاق کل وجودش و پر کرده
و در نهایت از من اسیب میبینه
چرا؟
چون هر لحظه که کنار اونم تورو تصور میکنم
و در اخر با وجود اینکه تمام اینارو بهش گفتم
ادم بدی میشم
*اینجا بمونه تا مشخص شه.