بزرگ شده بود،
چشم هاش جزئیاتی رو میدید که هر کسی ممکن بود نبینه..
درست اندازه ی نقطه ی وسطِ پنج دهمِ اتودِ تو جیب جاشو.
درست اندازه ای که بدونه زیرِ این موی مشکی، موی سفید رو قایم کردی و ریمل زدی بهش...
جوری که با کوچیک ترین نگاه متوجه تمام چیزهای کثافتی بشه که توی کالبدت مخفی کردی.
فکر میکنید آدم از چه میمیرد؟
از گرسنگی؟ سیگار؟ غصه؟
نه!
آدم از بیاُمیدی میمیرد. از اینکه هر روز صبح چشمهایش را باز کند
و نداند چرا.
فورد کاپولا.
هرچقدر که میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که آدما فقط میتونن حس اضافی بودن بهم بدن و تهش خودم میتونم خودمو نجات بدم.
مووآن کنید.از دوست تاکسیک، از پارتنر بد، از رشتهای که دوسش ندارید، از کاری که نتیجه نمیده؛ بنظرم جاهای دیگه و چیزای دیگه ام براتون خوبه، خیلیم خوبه؛
“میشه آشنا بشیم؟" نه بنده درگیر اینم با همینایی که آشنا شدم چطور نا آشنا بشم.