امروز روز مهمیه
روز حبس کردن خود با یک ماگ پر از چای هل در کنج اتاق و تا صبح فردا کتاب خوندنه.
به خیالت گذشته رو از ذهنت پاک کردی. به زندگیت می رسی، حالت خوبه، غصه نمیخوری...ولی یواش یواش احساس می کنی یه چیزی کمه، یه چیزی سر جاش نیست. انگار یه حفره ی تاریکی توی ذهن و قلبت به وجود اومده که هیچ جوابی واسه ش نداری.
مزه اش و حس میکنی؟
مزه ی گس و تلخ تنهایی و حس میکنی؟
زور بیخود میزدم، گرسنه نبودم و غذا میخوردم، خسته نبودم و میخوابیدم، غمگین بودم و میخندیدم. خودم را که داشت خودم را فریب میداد متعجب نگاه میکردم و در دل افسوسش را میخوردم.
استاد تئاترم و استاد هنر های تجسمیم
بهش گفتن که
یک غم عمیقی توی صورت و آثارش هست ... اون غم قلبمون و به درد میاره .
چیزی که متوجهش نمیشن اینه
غم من بخاطر چیزهایی که گذروندم نیست
من از کودکی غمگینم..
و این غمگینی منو به هنر رسونده..
تا وقتی که داخل این کالبد بمونم و به منشأ اصلیتم برنگردم همراهمه .
خیلی بدم میاد توی استاکر بودن انقدر خوبم. همیشه چیزایی میفهمم که فقط باعث میشه روان خودم فروبپاشه.
قهوهی دیازپام
استاد تئاترم و استاد هنر های تجسمیم بهش گفتن که یک غم عمیقی توی صورت و آثارش هست ... اون غم قلبمون
تنها کلیشه زندگی من، یه غمِ تکراریِ تلخ.
یه نگاست که نقش می بنده تو چشام
یه تصویری که نمی شه کشید
یه حرفی که نمی شه زد
نه که نشه زد نمی شه شنید، شنونده ای براش نیست.
باید حسش کرد همین..
تو منو بخاطر تفاوتم درک کن!