برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور کنند یا نکنند. فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم...
هیچ وقت فک نمیکردم بزرگترین مسئلهی زندگیم توی این سن، درک کردن آدمها باشه؛
واقعن سخته سخته سخته،
انسانها غیرقابل پیشبینی هستند
خیلی فرق دارند با خودشون، با حرف هاشون، با کاراشون، با افکارشون، با هر کوفتی خیلی فرق دارن، من اصلا نمیتونم درک کنم.
میدونی..
که هیچی راجب من نمیدونی؟!
فکر میکنی خیلی میدونی
ولی من اونجوری که منو دیدی نبودم
نمیدونم بدتر بودم یا بهتر
اما..
تو حتی منو کامل نشاختی
شاید رفتنم کار اشتباهی بود، ولی حداقلمیدونم اون موقع، توی اون زمان بهترین کارم بود
آدمی که سلام نمیده، بلد نیست لبخند بزنه، نمیتونه تعامل کنه، شخصیت بقیه و تخریب میکنه با این اصطلاح که رکه
درونگرا نیست
بی شعوره و هوش اجتماعیش هم پایینه.
چیه مد شده هرکی مثل گاو میمونه یک برچسب درونگرا بهش میزنن؟
واقعا یه آدم با سن بالای ۱۸ سال، نباید سادهترین آداب اجتماعی رو بدونه؟
حالا بین این همه مشکلات و غم تو فکر کن نگران و دلتنگ یکی بشی که خیلی وقته تموم شده و نتونی بهش بگی..