من فهمیدم تو فقط اومده بودی که غم تمام نقاشی هایی باشی که باید بکشم.
اشکی باشی که بعد از شنیدن صدا، دیدن عکس، خنده، خاطرهای روی صورتمه.
اندوهی باشی که همیشه بودی و من هیچ وقت نمیدونستم اسمتو چی بذارم.
همون فکری باشی که ازش فرار میکنم. همون خیالی باشی که تو واقعیت نتونستم لمسش کنم. همون حزن همیشه همراه آبی وجودم. همون اسمی که فراموشش نمیکنم. تو فقط اومده بودی که دلم برات تنگ بشه، و من فهمیدم که همیشه دلتنگت بودم حتی قبل از اومدنت.
من احساساتمو اندازه تو به زبون نیاوردم؛
بجاش همهشونو برات نواختم.
اما تو نخواستی که بهشون گوش بدی.
نقاشی،موهای بهم ریخته، لباسای گشاد، آهنگ های بی کلام، قهوه، سیاهی زیر چشم از سرمه، چشمای قرمز از گریه های نکرده و کم خوابی
توصیف این روزامه.
قهوهی دیازپام
حس میکنم یه آدم چهل سالهی خستهی کهنهی پیرم.
اما دلم یه کلبه چوبی وسط جنگل میخواد، تک و تنها. موزیک پلی باشه، آتیش روشن کنم، کتاب باشه و چای، بوی نم خاک و هوای سرد
خوبی سکوت کردن و چیزی نگفتن اینه که فرصت کمتری به بقیه میدی که از دستت ناراحت بشن و یا از دستشون ناراحت بشی...