چون احتیاج داشتم که دوست بدارم و دوستم بدارند، تصور کردم که عاشق شدهام؛ به عبارت دیگر خودم را به حماقت زدم...
منم همینطور آلبرکامو.
هر صبح، اینطوریام که ایول کلی وقت و انرژی دارم و همهچیز قشنگه. نیمساعت که میگذره، وسط سیگار دومم و همهچیز بینهایت کسلکنندهست.این موضوع ادامه داره تا نیمساعت قبل از خواب شب که یهو میبینم معمای هستی رو حل کردم و باید روی یه کاغذ بنویسمش؛ ولی خوابم میاد.
سپس به همان چیزی که بودم برگشتم.
یک سکوت طولانی، اجتناب از گفتگو و میل به تنهایی و نوشیدن قهوه و سیگار.
هنوز در حدی نیستم که بخوام روز هنرمند و به خودم تبریک بگم
فعلا میتونم فقط به خودم بگم هنر دوست، نه هنرمند.
-توهم ددی ایشوز داری؟
+من نه ددی ایشوز دارم
نه مامی ایشوز
من تراست ایشوز دارم.
تازه این قضیه تراست ایشوز به مرحلهای رسیده که نه تنها ابراز علاقهی دیگران به خودمو باور نمیکنم، بلکه ابراز علاقهی دیگران به اطرافیانشون رو هم باور نمیکنم.
با این بخش گیتارش، میتونم یک پاکت سیگار بکشم.
میتونم چشمامو ببندم و پشت پلکام دنیایی رو تصور کنم که همه چیز توی سکوت مرگباری درحال گذره.
میتونم به یکجا خیره شم بدون اینکه ساعتها گذر زمان رو متوجه شم و زندگیم رو به اندازه طول عمر یه قطره بارون کوتاه کنم.