توانایی انتخاب تو مسائل روزمره ام رو از دست دادم
بخوابم یا بیدار شم؟
برم حموم یا غذا بخورم؟
تو تنهاییم بمونم یا برم توی جمع؟
از خیابون شلوغتر برم یا خلوتتر ولی دورتر؟
هیچ ترجیحی وجود نداشت.
مثل یه برگ خشک روی زمین، منتظر بادم که حرکتم بده.
مدتیه که نمیخندم، غمگین هم نشدم .. فقط میشینم و خیره میشم به چیز هایی که میگذره.
فکر کنم این دریچه اخر احساسات باشه..
موسیقی به رگ های خونت نفوذ میکنه .
تنها چیزی که درونت در جریانه نیکوتین قهوه و سیگاره .