مدتیه که نمیخندم، غمگین هم نشدم .. فقط میشینم و خیره میشم به چیز هایی که میگذره.
فکر کنم این دریچه اخر احساسات باشه..
موسیقی به رگ های خونت نفوذ میکنه .
تنها چیزی که درونت در جریانه نیکوتین قهوه و سیگاره .
تاحالا به زیر سیگاریت دقت کردی؟
وقتی پر میشه، تا وقتی خودت با دستای خودت سیگارایی که توش خاموش کردی و خالی نکنی، خالی نمیشه.
موضوع اصلا سیگار نیست.
حقیقت همینه، که همه چی میگذره. اون شبی که فکر میکردیم تموم غم عالم رو سرمون خراب شده، اون روزی که پیش خودمون گفتیم دیگه بهتر از این نمیشه، همهشون گذشتن؛ اما چیزی که بعد از این گذشتن ازمون باقی میمونه مهمه، آیا اصلا چیزی از ما وجود داره برای ادامه دادن؟ یا همهش توی تموم اون روزا و شبا، تیکه به تیکه جا مونده؟