زندگیِ همسن و سالام چند کیلومتر دورتر از این مرزِ
جغرافیایی رو که نگاه میکنم واقعا حسرت میخورم.
نمیدونم چرا ماها باید این ظلمو رنجی که طناب انداخته
دورِ گردنمون و داره خفهمون میکنه رو تجربه کنیم..
نمیدونم چرا باید هر روزمون با درد و حسرت بگذره
جدی بلایی نبوده که سرمون نیومده باشه
از سیل و زلزله و بلا های طبیعی بگیر تا جنگو
کشته شدنِ عزیزامون
تنش های عصبی ، ضربه های جسمی و روحی و مالی.
از هرچی داریم، میزنیم و نمیشه،
نمیرسیم به اون چیزی که باید و مدتهاست منتظرشیم.
کابینت آشپزخونه هامون شده داروخونه اینقدر
که فشار عصبی رومونه و قرص میخوریم
شبا فکرو خیال نمیذاره بخوابیم
یا به چیزی نمیرسیم یا وقتی میرسیم که دیگه دیره.
من جدی خستم از این جغرافیا،
خستم از وانمود کردن به خوب بودنِ اوضاع،
خستم از این نرسیدنا و دیر رسیدنا...
بعضی وقتا دلم میخواد بهت زنگ بزنم و بگم آدما دارن اذیتم میکنن؛ ولی بعدش یادم میاد خودتم یکی از اون آدما بودی.
حالا میفهمم چرا همهی آدمهای زندگیم رفتن رو دوست دارن
چون پر از حس رهایی و آزادیئه. چیزی که انسان معمولا نداشته. بهشون حق میدم که برن.
ببخشید ولی واقعا دیگه حوصله مراحل اشنا شدن و ندارم.
سعی دارم با همینایی هم که اشنا شدم ناآشنا شم، بنابراین گور بابای خودت و رنگ مورد علاقت.
دلم میخاد بخابم و وقتی بلند میشم،به کل یه ادمِ دیگه باشم.یه زندگیِ جدید،یه صورت جدید،یه ملیت جدید،یه ذاتِ جدید،انقدر همه چی جدید باشه که اصلا یادم نیاد کی بودم..و با همون آدم زندگیم و از نو شروع کنم..
بازم خوبه دوستم داشتی که این بلارو سرم آوردی اگه ازم بدت میومد چیکار میکردی.
كوروش یغمایی تو اتاقش داشت از تنهایی آتیش میگرفت، فریدون فروغی هم دیگه قوزک پایش یاری رفتن نداشتن، فرهاد هم خودشو دیده بود تو آیینه اما نشناخته بود، داشتن به تن ابی تبر میزدن، هایده نمیدونست چی بگه از دل تنگش، مهستی به خودش یادآوری میکرد بیرون از خونه دلا همه سنگ، حبیب هم مرد تنهایِ شب بود، گوگوش هم مرداب شده بود و همشون رو ما باهم هستیم.
بهم بگو؛ تموم چیزهایی که قرار بود اگه یه روزی نبودم من رو یادت بیارن، وقتی میبینیشون من رو به یاد میاری؟